دســت هایش تـنِ تنهایی مـن مـی بوســید
عشق می آمد و او بوسه به باران شده بود
بـه بیـابانـی مـن ســـــوی بیــابــان شــده بود
من هـراسان که زچشمان پُر از بارانـش
او زِ تنهایی من سخت پریشان شده بود
دست هایش تـنِ تنهایی مـن می بوسید
تار و پودش چه بگویم همگی جان شده بود
سینه ام باز که از شوق نگاهش سر مست
شادمان بود، از آن بوسه که مهمان شده بود
شب شد و ماه ز ِخجلت به خراسان ندمید
تا مـرا دیـد به بـَـر، مـاهِ خراســان شـده بود

