۱
این شعر به دنیای ادب زنده و یکتاست
مضمونِ چنین شعر به هر گوشه هویداست
بشنو سخنِ ناصرِ خسرو که چه زیباست
روزی زِ سَر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پَر و بال بیاراست
َ
چون اوج گرفت و زِ تَنَش خاک همی رُفت
چشمَ ش به بُلندا بُد و پَستی به بَرَش اُفت
خوش در پی یک طُعمه بَرِ جوجه و هم جُفت
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه روی زمین زیرِ پرِ ماست،»
خشنود که در اوج و بَرَش کوه بوَد ریز
دشت و دمن و بحر به چشمش همه ناچیز
گفتا به دل خویش که با غصه نیآمیز
بَر اوجِ فلک چون بپرم از نظر تیز
می بینم اگر ذرّهای اَندَر تَهِ دریاست
بینایی من را نبود مرز و همی حَد !
رَدِ قدم مور ببینم که ز شاخی بشود رَد
گر یَک به زمینم به فضا قدرت من صد
گر بَر سَر خاشاک یکی پشّه بجُنبد
جُنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست»
هر ذرّه قوی باشد و خود چشم خرَد دید
بر لاغری یک پَشّه هرگز که نخندید
او مستِ منی بود و به هر سوی بچرخید
بسیار منی کرد و زِ تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست!!
خوش بود پیِ کبک که صیادِ جوانی
از چِله که تیری بِکشانیده به جانی
در اوج شد آن مرغ و هَمی دید به آنی
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری زِ قضا و قَدَر انداخت بَر او راست
فرزند خرد، مشعل دانش تو برافروز
سخت است شنیدن،که چنین قصه ی جانسوز
اما چه کنم؟! پندِ پدر را تو بیاموز
بَر بالِ عقاب آمد، آن تیرِ جگرِ دوز
وَز ابر مَر او ر ا به سوی خاک فرو کاست
بر خاک نیفتد کسی از اوج الهی
با طعنه مکن بر رخ افتاده نگاهی
یارب بجز از مهر تو اَم نیست پناهی
بَر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وانگاه پَرِ خویش گُشاد از چپ و از راست
چون تیر خطا رَفته دَریدَش زِ میان تَن
از خویش به دَر آمد و شد از سَر او “من”
بر تیر نگه کرد و بِبُردای بدان ظَن
گفتا: «عَجَب است این که زِ چوب است و زِ آهن!
این تیزی و تُندی و پریدَنش کجا خاست؟!»
می گفت:«چه سان؟چوب فضا را همه کاوید!
آهن به سَرِ چوب، گلِ جان، ز تنم چید»
یکبار دگر چشم بدان تیر بدوزید
چون نیک نگه کرد و پَر خویش بَر او دید
گفتا: « ز که نالیم؟ که از ماست که بَر ماست
مخمس با تضمین غزل معروف ناصر خسرو
۲
مادر بزرگِ پاک برایم سحرگهی
از صاحبان مُلکِ بزرگی به دَرگهی
گفتا چه قصه ای و چه زیبا نظر، گهی!
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریادِ شوق بَر سرِ هر کوی و بام خاست
بودش به سر غرور و نبودش به سینه بیم
روشن به چهره بود و به باطن ولی بَهیم[۱]
دریای نور بُرده به تاج از زری و سیم
پرسید زان میانه یکی کودکِ یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاجِ پادشاست؟
غوغای شوق بود و یَکی سخت می گریست
شه شادمان که اهلِ خرد در میانه نیست
کودک پی جواب و شنید این سخن: به ایست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
کودک به ناگهان سخن تازهای شنفت
گویا کسی به طیب بیان دُرِّ ناب سفت
وان دُرِّ ناب با دل او گشت جور و جفت
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دلِ شماست
گفت او به مکر و حیله جهانی فریفته است
هم اهلِ نان به تکه ی نانی فریفته است
پیر و جوان به سِحرِ بیانی فریفته است
ما را به رَخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
شه برده نان بسی ز رَعیَّت، مُبرهَن است
هم زاهدی که وقتِ نمازش معیَّن است
بعد از نماز فکر و نیازش مُلَوَّن است
آن پارسا که دِه خرد و مِلک، رهزن است
آن پادشا که مال رَعیَّت خورد گداست
یکدم به اشک قوم پریشان نظاره کن
با من بیا به بارش باران نظاره کن
در شامِ غم به اشکِ فراوان نظاره کن
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
سرشار باد طینتش از عِطرِ مُشک و عود
آورده سر پیش خدا هر کسی فرود
از کجروی است چونکه دلِ آدمی کبود
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود!
کو آنچنان کسی که نرنجد زِ حرفِ راست؟
مخمس با تضمین از قطعه معروف زنده یاد خانم پروین اعتصامی ملکه شعر ایران
[۱] بَهیم :
سیاه و تاریک
دیو دنیای جفاپیشه ترا سخره گرفت
چو بهایم چه دوی از پس این دیو بهیم
ناصر خسرو
۳
عاشق شده ام به سگ، مرا همدم باد
دیدم که وفای سگ سر از آدم باد
ذکری به لبم چو گویشی هر دم باد
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
در شامِ غمی کسی دلم شاد نکرد
در بند بلا فتاد و آزاد نکرد
هم حال خراب من کس آباد نکرد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
مخمس با تضمین از رباعی حضرت مولانا
11 بهمن 1401
۴
کاشکی ذکر لبت، وردِ زبانت بودم
همه آوازِ سحر، شوقِ اذانت بودم
در نهانخانه ی دل، سرِّ نهانت بودم
کاشکی شاعر بی نام و نشانت بودم
سرخی آن تَرَکِ کُنج لبانت بودم
پیش از آن روز غمِ خامه به دفتر برسد
موسمِ فصلِ خزان، مرگِ صنوبر برسد
بر سفر سوی خدا، امر زِ داور برسد
پیش از آن روز که تقویم به آخر برسد
کاش یک شب گل امید خزانت بودم
خبرت را ز نسیمی که ز چین می آمد
به مزار آمده با عشق عجین می آمد
می شنیدم، که غمت هم به کمین می آمد
آسمانت مگر آخر به زمین می آمد؟!
چند ثانیه اگر در دل و جانت بودم
سال ها رفت و نبودیم به امیدِ کسی
گردِ دل جز غم و اندوه نچرخید کسی
ناله هایم نشنیدی و نه بشنید کسی
اشک و غم بودم و افسوس نمی دید کسی
که غم انگیزترین حس جهانت بودم
سخنی گفتی و بر آتشِ آن گفته کباب!!
شده دل، در پی تو دیده نمی گیرد خواب
زلزله آمده از غم ، برسان جامِ شراب
روبرویم شده آوار و سرم گشته خراب
سال هایی که پُر از زخم زبانت بودم
بداهه
21 شهریور 1394
پ. ن
مخمس با تضمین از غزل زیبای خانم لیلا نقشبندی باشنده، از کشور افغانستان (مزار شریف)
۵
گم کرده بودم راه خاکی، آسمانم را
احساس خوب عاشقی، دل، خاصه جانم را
پس داده بودم پیش طوفان امتحانم را
وقتی که طوفان برد با خود بادبانم را
افراشتم از نو درفش کاویانم را
دیدم شبی دستی به شام تیره پایان داد
شعری سرود و ابر را فرمان باران داد
وقتی خدا رخش قلم بر دست انسان داد
رخش قلم “تنها” برای عشق جولان داد
با خون نوشتم شعرهای بی زبانم را
سیمرغ افکارم، جهان را دشت گل می دید
با موج آبی رنگ روح سبزه می رقصید
وقتی ستم بر پرپر آلاله ها خندید
وقتی زمستان ناجوانمردانه می جنگید
آتش زدم سیمرغ افکار جوانم را
دل در پی گرمای چشم شوق یاران است
این ابر را پایان فقط رگبار باران است
بس ناجوانمردانه غوغای زمستان است
سرد است می دانم که سرها در گریبان است
خورشید شو تا بازیابم دوستانم را
در کوچه باغی با تو آواز سحر دارم
بر دور لب های قشنگت بوسه می کارم
گفتی بهاران را ، برایت ارمغان آرم
باران نمی بارد ولی آهسته می بارم
تا چشمهایت می کشم رنگین کمانم را
مخمس با تضمین از غزل زیبای خانم لیلا صالح
۶
پریشانند خلقی بی گنه، در یک نگاه اینجا
چه اقوامی که با دردند و جمعی در رفاه اینجا
فضای سینه ها در ماتم و ابری ز آه اینجا
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا
مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا
نمی دانم به سوی ما، چرا غمخانه مایل شد؟
بزرگ آوازه ی خوبان ، چرا از دوست غافل شد؟
چرا موج غم از ما و همه شادی به ساحل شد؟
غرض رنجیدن ما بوده از دنیا، که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
برای مشتی از گندم، به نیرنگی، همه در جنگ
همه عارف، همه زاهد، ولی در پرده ها نیرنگ
چه باید گفت ازاین مردم ؟ به شادی ها بسی دلتنگ
برای چرخش این آسیاب کهنه ی دل سنگ
به خون خویش میغلتند خلقی بیگناه اینجا
منم آن شاعر دلتنگ سیب و حسرتِ گندم
همانا طالب فصلِ قشنگ و روشنِ پنجم
نشان از من چه می پرسی؟ که راهِ خویش کردم گُم!
نشان خانه ی خود را در این صحرای سردَرگُم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا
شدم مشهور غمخانه، به دل جز درد و حسرت نیست
پریشان زادگی این است و چیزی غیر محنت نیست
سراغ از من کجا شادی بگیرد؟ اینکه قسمت نیست
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان میجوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
به آن زیبا بگو از من: «تو را اینجا پناهی نیست
به پنهان رو که در شبخانه امیدِ پگاهی نیست
بپوشان روی ماهت،شهر ما را جز تو ماهی نیست
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد، در مُرداب، ماه اینجا»
مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری
۷
عروس حجله ی غم روبروی نرگس ها
نماز خواند و دعایی، به کوی نرگس ها
گرفت دستِ نیازش گلوی نرگس ها
گرفته دخترکی عطر و بوی نرگس ها
نگاه او شده همرنگ روی نرگس ها
نشسته با بغلی گل به جای دلخواهی
به انتظارِ مسافر رسد که از راهی
رسید بنز سیاه و کشید او آهی
چراغ قرمز و آقا تو گل نمی خواهی؟
تمسخر دو جوان طعنه گوی نرگس ها
دوباره ناله ی دختر، ز روی مجبوری
بخر کمی گلِ نرگسَ، مگو که معذوری
ثواب دارد این کارِ تو، مکن دوری
صدای ترمز و آهای، تو مگر کوری؟!!
و ریخت دلهره ی بچه، توی نرگس ها
ببست چشم امیدش غروبِ روزی بَد
به مثلِ قمری زخمی نفس نفس می زد
غمی ست در دل من زان کسی چه میفهمد؟!
نداشت فرصتی، از آن طرف موتور آمد
و آه ریخت کمی خون به روی نرگس ها
صدای جیغِ بنفشش[1] به گوش من پیچید
به آسفالتِ خیابان به گِردِ خود چرخید
تمامِ پَر پَرِ گل ها به جوی آبی دید
درست مثل قناری کمی به خود لرزید
نگاه آخر او توی جوی نرگس ها
هزار جامِ امیدش، که ناگهان بشکست
اجل رسید و ز تن مرغ جان به آنی جَست
دلم ز سینه در آمد، کنارِ او بنشست
شبیه قاصدک آرام چشم خود را بست
گرفته بود گمان خلق و خوی نرگس ها
از آن طرف گلِ نرگس به دست دُختِ جوان
گذاشت دسته گلی، روی پیکرِ بی جان
به فکرِ دردِ پدر بود و مادری بی نان
چراغ سبز و خیابان شلوغ و گوشۀ آن
دوباره دخترکی خیره، سوی نرگس ها
پی نوشت
جیغ بنفش. ترکیبی زیبا از زنده یاد هوشنگ ایرانی ست ، جیغ بنفش در اثر ضربه سخت به عضوی از بدن که باعث فریاد شخصی شودگویند، جای ضربه به رنگ بنفش در خواهد آمد. جیغ بنفش می تواند در اثر گرفتن ویشگون سخت از بدن شخصی حادث شود.
مخمس با تضمین از غزلِ زیبای خانم حسن زاده (نگار)
۸
ز هجرت در دلِ عاشق، فغان هست
به دیده کوهی از آتش فشان، هست
بجز تو لطف و نازِ دیگران هست
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
منم آری امیرِ عشق بازان
مقیمِ کوی پاکِ دلنوازان
الا ای پادشاهِ سر فرازان
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
به دل باشد بسی غوغای عشقت
شد آن آب از رُخِ رسوای عشقت
منم پیدا و نا پیدای عشقت
مبر ظَن کز سرم سودای عشقت
رود، تا بر زمینم استخوان هست
مکن با من نگارا سرگرانی
به سر دارم هوای مهربانی
من و این رسم و راهِ جانفشانی
اگر پیشم نشینی…، دل نشانی
وگر غایب شوی، در دل نشان هست
به لفظی خود نشاید، شَرحِ حُسنت
به جان دادن، بباید شَرحِ حُسنت
به کژ ترسم، در آید شَرحِ حُسنت
به گفتن راست ناید شَرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
پس از تو از تو ماند بس حکایت
به مانندت ندیدم… ، از نجابـت
قیامت خوانمَت؟ یا سرو قامت ؟
ندانم قامت است آن…، یا قیامت !!
که می گوید چنین سرو روان هست
ز روی و حُسن تو، الله الله!!
شکرخندی و لب هایم شکر خواه
به در گاهِ تو، کی دارد کسی راه
توان گفتن به مَه مانی…، ولی ماه
نپندارم…، چنین شیرین دهان هست
به خاک تو …، خوشا با سر فتادن
دل تَنگی به وصل تو گشادن
به خدمت پیش رویت ایستادن
بجز پیشت، نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد، آستان هست
به کوی وصل جانان در خراسان
به دل گفتم نهم جان را چه آسان
شنیدم این سخن از جانب جان
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاری ست کان جا قدر جان هست
مخمس با تضمین از غزل حضرت سعدی
۹
جواب تو به عشق من دگر آری نخواهد شد
تو هم رفتی و کار من بجز زاری نخواهد شد
پس از تو هیچ کس ما را که دلداری نخواهد شد
و دیگر لحظه هامان صرفِ دیداری نخواهد شد
بهـارت در زمستان های من جاری نخواهد شد؟
دلم تا عشق می ورزد، شبیه ماهی قرمز
برای تو چه می ارزد، شبیه ماهی قرمز؟
به تُنگ عشق تو سرزد، شبیه ماهی قرمز!
دلم از درد می لرزد، شبیه ماهی قرمز
که بی تنگش نفس جز مرگِ اجباری نخواهد شد
تو آن دریای طوفانی، گهی در جزر و گه در مد
وجودِ پر معمایی، ز شورِ عاشقی سرمد
برای قصد جان و دل، قزلباشی به سر آمد
زبانت سرخ بود اما، سرِ سبزم نمی فهمد
به بادش دادی آن روزی که تکراری نخواهد شد
ز مردی خود نشانی نیست در ویرانه ام، دیگر
نمی آید به گرد شمع دل پروانه ام دیگر
به دست باد دادی خانه و کاشانه ام دیگر
سقوط کوهِ نامردی، به روی شانه ام، دیگر
لباسی دستِ دهقان فداکاری نخواهد شد
در آن شام غمم دیدی به خون آغشته شد چشمان
تو را با اشک خون گفتم ، بمان آری بمان ای جان
من آن مامی که دل کندن ز تو بس سخت بودم، هان
تو موسی بودی و از نیل چشمم رَد شدی آسان
به اعجازت گرفتاران و انکاری نخواهد شد
دلم از هجر تو، کارش همه غم بود و نالیدن
سکوت مرگ در چشمان من در حال رقصیدن
به حیرت دیده ای ازغم بگِرد خویش چرخیدن؟!
مهارت خواهد این شب، گریه را بی تو نباریدن
دلم می خواهد اما نه، نه انگاری نخواهد شد
تو رفتی و به هر وادی، خدا داند، پریشانم
به جرم آنکه من عاشق ترینِ خلقِ دورانم
شب و روزی به زیر لب شنو این نکته می خوانم
تو را “چشم و نظر” از من گرفت و خوب میدانم
که رفت از دستم عشقت، آهِ من، کاری، نخواهد شد
صدای بال تو می آید و همگام با قلبم
گرفته جام ناکامی غمی بس خام با قلبم
تو رفتی و شکستی عاقبت آن جام با قلبم
خدا حافظ پرستو، کوچ کن آرام با قلبم
که تک پروازیت رسـم وفاداری نخواهد شد
مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم نگار حسن زاده
۱۰
دَر به دَر گشته کسی کز دَرِ تو بیرون شد
بی هنر آنکه ز چشم ترِ تو بیرون شد
وایِ آن، کز دل معجزگرِ تو بیرون شد
سرنگون گشته سری کز سرِ تو بیرون شد
واژگون مانده دلی کز برِ تو بیرون شد
باورم بوده و دانم ز هنر داوریش
باخبر هستم از آن گوهر و هم دلبریش
کم نگردد سرِسوزن به جهان سروریش
شعله ها می کشد از آتش ناباوریش
آنکه از دایره باورِ تو بیرون شد
یاس و نومیدی؟! از آنمسخنی هیچ مگو
گویم این نکته بر او، از تو ندانست و همو
از نگاهم شب و بگرفته به ظلمت ها خو
نوری از مشرق امید نتابید بر او
هر که از مهر امید آورِ تو بیرون شد
دگرش مثل تو آزاده و دُردانه کجاست؟
عاشقی، شیفته ای، عالم فرزانه کجاست؟
بی تو سر مست کسی گوشه ی میخانه! کجاست؟
دگرش روشنی جلوه جانانه کجاست؟
آنکه از حیطه جان پرورِ تو بیرون شد
عاشقی بی تو بود شاد؟ دو چشمش خون شد
بی تو کارش به غم افتاد ، دو چشمش خون شد
آنکه از دست تو را داد ، دو چشمش خون شد
هر که از چشم تو افتاد، دو چشمش خون شد
بی بصر مانده که از منظرِ تو بیرون شد
بی تو اش چیست؟ همه ناله و حرمان، دردی
شام تاریک و پر از خوف و خطر، بس سردی
دامنت داد ز دست و چه فغان آوردی
ورنه از خاک دَرَت سرمه چشمش کردی
هر که از دامنِ خاکسترِ تو بیرون شد
مخمس با تضمین از غزل خانم مریم محبوب
۱۱
از دوری تو زار زدم، زار بمیرم
دور از تو در این غمکده هر بار بمیرم
ای کاش که در دامن دلدار بمیرم
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
در حسرت یک لحظه صدای تو شنیدن
بر بارِ غمت رفته و ان بار کشیدن
آسان بوَدت رفتن و دل ساده بریدن
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
در شام غمم، غم شده با درد هماهنگ
جز ناله که بشنیده از این عاشق دلتنگ؟
وقتی شده جور و سخنِ سختِ تو فرهنگ
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
خوب است برای دل من جرعه ای از خواب
ای عشق تو در سینه من تحفه ی نایاب
دریاب دلِ پرپر عاشق شده، دریاب
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
بی تو به خداوند ز عالم خبرم نیست
بر کوچه و بازارِ هوس ها گذرم نیست
در دوری تو جز غم و دردی ببرم نیست
می میرم از این درد، که جانِ دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
عمری شد و ای دوست، خریدار تو بودم
دلداده ی من بودی و دلدار تو بودم
چون خادم عاشق شده در کار تو بودم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
مخمس با تضمین از غزل ز زنده یاد خانم سیمین بهبهانی
۱۲
قوم هنر ز تلخى ايام، بگذرند
رندان به عشقِ بوسه به هرجام بگذرند
از دامِ نام، جَسته و آرام بگذرند
بايد ترانه هاى من از نام بگذرند
دل واژه هاى وحشى ام از دام بگذرند
دادم به دست حضرتِ میخانه، شعرها
رقصید و ريخت در دلِ پيمانه ، شعر ها!
بابِ طرب گشوده به هر خانه شعرها
بايد به جرم رقص لَوَندانه، شعرها
از سنگسار در ملاء عام بگذرند
طارق قیام کرده به راهت به احترام
بخشيده تا غزل به وی آرامشى تمام
سیلاب سلفژی ست به ابیاتت ای گرام
نُت ها براى بوسه به پيشانى كلام
مى بايد از رساله ى احكام بگذرند!
شادم كه بسته دل به صفاى سرودنم
پاك است از دو رنگى و تزوير، دامنم
دَرهاى” نو ” ببين به مخمس گشودنم
من مؤمنم به سرو؛ كه از ذهنِ بودنم
كابوسهاى چوبه ى اعدام بگذرند
بر دار عشق، عاشقِ آزاده شد سَرَش
ایمان هزار بوسه زد آنجا به پیکرَش
شاعر نوشت بیتِ عجیبی به دفترَش
ايمان، عمارتى ست كه نگذاشت از دَرَش
خاخام و پاپ و حجة الاسلام بگذرند
من در کنارِ هسته ی عشق و شکسته ام
خود را ، به پیر معرفتم عهد بسته ام
در کعبه ی نگاه وی از خویش رَسته ام
در مسجد الحرام جنونم نشسته ام
شايد كه از صفاش، به احرام بگذرند
شوق دلم ، غزل غزل از عشق خواندن است
اینسان غبار غم، ز دلِ خویش راندن است
در لحظه ی نگاه تو دل را نهادن است
ديوانگى سعادتِ در لحظه ماندن است
وقتى كه غصه هاى سرانجام، بگذرند
دیدم. به شهر، دختر خورشید می زدند
مردم برايشان ، کفِ تمجید می زدند
مُهر ستم به دفتر تایید می زدند
مردم اگر مخدِّرِ امّيد مى زدند
مى خواستند از غمِ فرجام بگذرند
یادم نبود و دير به یادم رسید، ها!
قانون دل سپردنِ تو فرض شد مرا
دل بسته ی که ای؟ که تو را می کند رها؟!
دل جز به مرغهاى مهاجر نبند تا
يادت كنند وقتى از اين بام بگذرند
مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش
۱۳
درد هایم را فقط یک ناله نامیدی چرا؟
تا به تسکینِ دلم آهی نبخشیدی چرا؟
یک نفس بر رفعِ غم هایم نکوشیدی چرا ؟
زیرِ پای زندگی مُردَم نفهمیدی چرا ؟
جای گریه بر مزارم آه ! خندیدی چرا ؟
سینه ام از زخمِ هجرانت، شده دریای خون
سر زغم بر جیب بُردم، دیدگانم لاله گون
لیلی تو رفت و ای مجنونِ فریادِ قرون
ای طبیب درد های بی سرانجام جنون
حالِ بیمار قدیمت را نپرسیدی چرا ؟
من به گرد تو بچرخیدم، نه کم، بسیار هم
درد هایت را بنوشیدم به جان، ای یار، هم
گفتی و من هم ببخشیدم، شدی آزار هم
من به هر ساز تو رقصیدم، ولی یکبار هم
با نوای ساز چشمانم، نرقصیدی چرا ؟
بشنو از مرغِ دلم اندوهِ این آواز را
ای که دانستی مرا و این دلِ پُر راز را
معجزت گفتی ز دل، دیدی دو صد اعجاز را!
از نگاهم خوانده بودی حسرت پرواز را
باز هم بی اعتنا، بالِ مرا چیدی چرا ؟
خنجر غم بی محابا تار و پودم را درید
مرغِ جان، جان بَر لب آخر از قفس دیدی پرید
هیچ کس آن روزگار تلخ و تاریکم ندید
چشم بی خوابِ مرا دنیا به آتش می کشید
در گلستانِ خودت آرام خوابیدی چرا ؟
عاشقی دیری خدا داند که ایمانِ من است
با خدا بَر درد فائق گشته، پیمانِ من است
با چنین عزمی، غمی خود گویِ میدانِ من است
گفته بودی : صبر تنها راهِ درمانِ من است
تکه سنگی خُرد را با کوه سنجیدی چرا ؟
برگِ عمرم را خزان پژمرد و دردم را فزود
طارقِ آشفته دل، تا دید دردم را سرود:
با چنین دردی بگویم زندگی آخر چه سـود؟!
این همه پرسیدم و پاسخ همین یک جمله بود
گفته بودم درد دارد عشق، نشنیدی چرا ؟
مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم عظیمه ایرانپور
۱۴
به گسل های ناشکیبایی، به غم آوازه های این گردون
من و این زخمه های رنگارنگ، من و یک دل، تمامِ آن از خون
گفته بودی سکوت می باید، چه بگویم؟ خدای من، اکنون
تشنه ام…مثل خاكِ نخلستان،به نفسهاى آبىِ كارون…
مى وَزَم مثلِ بادهاى غريب، لاىِ سرشاخه هاى بيدِ جنون…
ای مسیحا ، صلیب می خواهم، نکند آن شود فراموشت
هر کجا می روی به پای تو، عاشقم، رَهنوردِ می نوشت
جادوی چشم تو به بندم بُرد، شد دلِ من سرودِ تن پوشت
ردِّ پايى كبود،روى دلم، مى رسد تا صليبِ آغوشت
من گرفتارِ بندِ جاذبه ات، باختم عمر را به يك افسون
آبی آسمان رقصانم، عاشقم، در شکوه یک ناورد
آن لهیبِ ستاره ی باران، سوی یک کهکشانِی ام از درد
می روم شادمانه با موجی، شوقِ جانی ست ایزدم آورد
آسمانم…زمينِ رقصانم…آتشم…موجِ مست…ساحل سرد…
-منطبق شد به دستِ تو در من،نقشِ تصويرهاى ناهمگون!-
کودکِ صبرم و خدا داند، از ازل عشق داده فرمانم
ای همیشه سرودِ آزادی، دوری از تو مگو، که نتوانم
همسفر، در پناهِ چشمانت ،تا ابد این ترانه می خوانم
صبر كردم تمامِ زندگى ام…تو بخواهى، هميشه مىچ مانم
شعله ور در لَهيبِ آتشِ آه…يا شناور ميانِ چشمه ى خون…
از ازل بوده تا ابد هستم، ای زلالِ ترانه ی پاکَم
بی خیالِ هرآنچه می گویند، در کنارِ تو عشقِ بی باکَم
روحِ فرمانِ مستِ بی پروا، در رَگ و ریشه های هر تاکَم
عشق ،جانى دوباره مى بخشد،بر تنِ شاهراهِ اِدراكَم
تا غزلهاى سرخ مى آيم، نرم…بى وقفه…مطمئن…موزون…
عاشقان را خدای می بخشد، این سرودی که عاشقی می خواند
شاپرک تا شنید، بَر گل ها، عطرِ آغوش خویش می افشاند
در سکوتی تمام، چشمانم، خیره بر چشم عاشقت می ماند
خيسىِ اشكهاى نيمه شبم، بذرِ عشقِ تو را به بار نشاند…
خلوتِ ما فقط سكوت و نياز…-عشقبازى رهاست از قانون!-
قلب من مخزن جواهر بود، گفته بودی مرا، که آن نزنَند
دستبردی بر آن شد از غفلت، عاقلان صاحبانِ این فنَند
عاشقان گر به پند تو خیزند، بَری از ریب و هر فتنند
قلبها گنجى از جواهرِ ناب، در قفسهاى خاكىِ بَدَنَند…
من بدون دلم چه هستم؟ هيچ! يك بغل خاكِ سرد، بر هامون…
در مُقامِ دلِ است و می بینم ، گوهرانی برای بالیدن
کوهی از نور، وَه چه الماسی، غیر آن آتش است و یک گلخن
یاسمین، ماهِ طارقِم بشنو ، چون به تشریح جان ببُردی تن
مى شكافى شبى وجودم را، مى درخشد تمامِ هستىِ من…
من همان تِكِّه سنگِ الماسم…در تَلى از گُدازه ها مدفون
16 مرداد 1393
مخمس با تضمین غزل زیبای خانم غزل آزامش
۱۵
طناب دار با غوغاگرِ فریاد، می رقصد
قلم خوابش نخواهد بُرد، ای اسـتاد، می رقصد
به یادت تا سحر، اشکم که با اوراد می رقصد
نسیمِ صبح، روی شاخه ی شمشاد می رقصد…
به یادت باز قلبم در تپش افتاد…، می رقصد…
قلم در کوچه باغ دفترم رقصیده با آهی
قلم هم عاقبت آن شد که میگفتی و می خواهی
قلم بارانی است امشب، چه طوفانی که در راهی
قلم ” هوُ ” می کشد تا اوجِ حسِّ ناخود آگاهی
میان صـفحه های دفترم آزاد…، می رقصد…
نشسته روی موجِ ذهنِ آرامی و ناپیدا
نگاهم بر سـپیداری که با بادی ست در نجوا
زعمرم گفته بودی وَه تماشایی ست در اینجا
به بومِ سبزِ احساسم…، کشیدم طرحِ عمرم را :
سپیداری میان دست های باد…، می رقصد…
نرقصم درفضای گیسوانت؟ کارِ خوبی نیست؟
که دیدم حرفِ غم هم جزطناب وپاره چوبی نیست
به عقلِ در لَجَن خفته که عشقِ لای روبی نیست
اگر زندان دنیا جای رقص و پایکوبی نیست…
چرا ماهی میان تورِ یک صیاد می رقصد؟!
پریشان دیده ام بر شانه ها یارب چه موها را
رها کردم خدا را با ستمگر…، گفتگو ها را
خطوط سبز و آبی را، غم آئین ها، دو رو ها را
از آن شب که دلم آواز ترکِ آرزو ها را
میانِ آسمانِ عاشقی سرداد…، می رقصد…
چرا در بند باید بود…؟ و آخر تا کجا… آیا
به بندی برده آخر از چه؟ دستِ خویش را، یا پا
دلم این رَه نوردِ نا کجا آباد…، تا هر جا
رها از بندهای تا کجا؟…آیا…؟…چرا ؟.اما…
به سازِ دلنشـینِ “هر چه باداباد” می رقصد…
تو را می خوانَد این دل نازنینم، هم زبان وقتی
که سرد است ازغمِ ایام وغمگین، ناتوان، وقتی
دلم یادِ تو را آرَد به تابستان و آن وقتی
تو را حس می کند هنگامه ی خرما پزان؛ وقتی
عطش بر خاک، ظهرِ نیمه ی مُرداد، می رقصد…
بزن سر را، بزن با بوسه ی تدبیر، وقتی عشق
حسابِ سر مرا آورده با شمشـیر وقتی عشق
بگوید شب ز خون تو شود زنجیر وقتی عشق
چرا پروا کنم از ضربه ی تقدیر؟ وقتی عشق
هنوز انگار…، روی تیشه ی فرهاد می رقصد…
یقین دارم تو می آیی ، سرَم تاوانِ دیدارت
شهیدانی دگر دیدم در آن دورانِ دیدارت
بیا از غم برون آور جوانمردانِ دیدارت
پُرم از اشتیاقِ گرمی تابان دیدارت
تمام هستی ام تا لحظه ی میعاد، مى رقصد…
7 اردیبهشت 1393
مخمس با تضمین از غزلِ خانم “غزل آرامش”
۱۶
رها کردم دل و جان را ، به شوقِ مهرِ عاقل ها
نشد از جمعِ عاقل ها، مرا جز غم که حاصل ها
دلِ دیوانه ی عاشق، به خون رقصد ز غافل ها
الا یا ایها الساقی، اَدِر کَاسَاً وَ ناوِلها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
به گیسویش سپردم دل، مگر بر کار دل آید
ز جان بگذشتم و آخر، نیامد دل که برباید
چه بیهوده پی اش خلقی، که او رُخساره بنماید!!
به بوی نافهای کآخر، صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش، چه خون افتاد در دلها
جهانی را نمی خواهم که در هر منزلش ماتم
گرفته تاج شاهان را، شکسته جام ها از جَم
به گوری بُرده بهرامی، به نابودی شوی مُلزَم
مرا در منزل جانان، چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد میدارد، که بربندید محملها
اگر خواهی دو روزی را، دلت از غم فرو شوید
غمی بر شادی ات ای دل، ز حسرت روز و شب موید
به راهِ معرفت باید، که سالک آن بجان پوید
به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نَبوَد، ز راه و رسمِ منزلها
خطر می بارد از هر سو، به سر، بَر مرگ خود مایل
به هر سو میروم موجی، ز غم بر گردِ من حایل[۱]
به دریایی و گردابی، شبی بر ظلم خود قایل
شب تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل[۲]
کجا دانند حال ما، سبکباران ساحلها
به خود کامی چه آتش ها، ببردم بَر دل و بَر سَر
نهان دَر پرده اش سازم، که این آتش نگیرد دَر
چو گیرد دَر، بسوزاند، خدا را، خشکی و هم تَر
همه کارم ز خود کامی، به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی، کز او سازند محفلها
اگر تو سالک راهی، از او غایب مشو حافظ
وگر در فکرِ درگاهی، از او غایب مشو حافظ
پیِ دیدارِ آن ماهی؟ از او غایب مشو حافظ
حضوری گر همیخواهی، از او غایب مشو حافظ
متی ما تَلـقَ من تَهـــوَی…، دَع الدنیــــا و اهمِلهـــا
مخمس با تضمین از غزلِ حافظ
26 فروردین 1393
پ . ن
[۱] حایل -[ ع . حائل ] (ص .) مانع میان دو چیز. جداکننده
[۲
]هایل – (یِ) [ ع . هائل ] (اِ فا.) هولناک ، ترساننده
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تَلقَ من تَهوَی دَع الدنیا و اَهمِلها
معنی:
اگر حضور قلبی می خواهی پیوسته او را در نظر داشته باش؛هر وقت به کسی که دوستش داری بر خوردی،دنیا را واگذار و آن را نادیدهبگیر.
تَلقَ: از فعل لَقِیَ یَلقَی و مصدر لِقاﺀ به معنی کسی را دیدن یا با کسی برخورد کردن.
تَهوَی: از فعل هَوِیَ یَهوَی و مصدر هَوَی به معنی دوست داشتن.
دَع : فعل امر از فعل وَدَعَ یَدَعُ و مصدر وَدع به معنی ترک کردن و واگذاشتن.
اَهمِل: امر از فعل اَهمَلَ و مصدر اِهمال به معنی بی مصرف گذاشتن چیزی یا فراموش کردن آن.
حاصل معنی اینکه اگر می خواهی حضور قلبی با معشوق داشته باشی از یاد او غافل مباش،و وقتی به معشوق رسیدی
هرچه را که جز اوست نادیده بگیر..
۱۷
رفتی و به آئینه ی دل، گرده ی گردی ست
دل نیست، نهان خانه ای از هیئت دردی ست
دیری ست که دل واله و دیوانه ی وَردی ست
بازآی كه چون برگ خزانم، رُخِ زردی ست
با یادِ تو، دمسازِ دلِ من دَمِ سردی ست
بر پیکرِ عاشق شده ام بوی نیازی ست
اعضای وجودم، همه همسوی نیازی ست
هر بیت در این بند، سخنگوی نیازی ست
گر رو به تو آوردهام از روی نیازی ست
ور دردسری میدهمت، از سَرِ دردی ست
کی بی خبرم از خطر عشق در این دشت
باید که بیابم گهر عشق در این دشت
جز غم چه بود ماحضرِ عشق در این دشت؟
از راهروانِ سفرِ عشق درین دشت
گلگونه سرشكی ست اگر راهنوردى ست
از عشق بپرسید، توانم که از آن گفت
جنگی ست مرا با خود و باید به چه سان گفت؟
«خاموش به نادان» که مرا جانِ جهان گفت
در عرصه ی اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
ما را نبود همدم و غمخوار به جز درد
در روز غمم نیست خریدار به جز درد
پیدا نشود محرم اسرار به جزدرد
غمخوار به جز درد و؟! وفادار، به جز درد؟!
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی ست؟!
باری ست به دل، کار دلم درد کشیدن
از درد به جان آمده بر خویش دویدن
بِه دردِ مرا، مردمِ بی درد ندیدن
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی كه چه دردی ست ؟!!
با تو محنی نیست بهشت است که گلخن
بی روی تو سرگشته به هر کویََم و بَرزَن
صبر است مرا، امر تو این: « باش فروتن»
چون جامِ شفق موج زند خون به دل من
با این همه، دور از تو مرا چهره ی زردی ست
مخمس با تضمین از غزل زنده یاد حضرتِ استاد مهرداد اوستا(زاده ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ بروجرد – هجرت: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰ تهران)
۱۸
قناعت کرده با نانی چه می گویی که پر خرج است؟
سخن کم گویم از آنرو که بسیارش دگر هرج است
به دیده ، دیده ام دنیا چه بیهوده ، چه بی ارج است
«شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمیارزد»
مخمس با تضمین بیتی از حضرت حافظ
۱۹
طوفان غم می کوبدم چون کوبه بر در
نامردم از چنگش گریزم تا به آخر
پیکارِ شیرینی ست، با اللهُ اکبر
پا می گذارم در نبردی نا برابر
زیرِ هجومِ بادهای غول پیکر
باید تهمتن بود تنها در کشاکش
عاری دلم ، آری که از دنیای خواهش
باید بپاخیزم ، ندارد هیچ ارزش
وقتی تنم را می شکافد روح سرکش
در خاکِ خاموش و سیاه و سردِ بستر
هرگز نی ام یک لحظه از پیکار نومید
تا در دلم صد چشمه ی خورشید جوشید
در من شکفته لاله های سرخِ امید
قد می کشم تا قلبِ آتشگاهِ خورشید
هر لحظه زیباتر، مصمم تر، رها تر
هر لحظه می خوانم خدا را عاشقانه
نقشِ تمامِ بوسه هایم جاودانه
بر کهکشان بذر دعایم در خزانه
هر روز یعنی نو شدن با یک جوانه
هر برگ یعنی باورِ یک روزِ بهتر
خواندی که پیروزی در این غوغا محالَ م
شادم که با بارِ غم و این پشتِ دالَ م
پیروز در آغوشِ هر فصلی و سالَ م
هر فصل تن پوشی به رنگِ حسّ و حالَ م
هرسال، می پوشد نگاهم رنگِ دیگر
قومی بسانِ تیغِ کینه، تیزِ تیزند
آنان که آبِ روی مردم را بریزند
چون ظهر تابستانِ شرجی، جان ستیزند
از سایه سارم خستگی ها می گریزند
آغوش سبزم ، لانه ی سار و کبوتر
آهنگِ شادم بر غمِ دنیا بتازد
اسبابِ شادی را به دفعِ غم بسازد
در بازی عشقم، سپاهِ غم ببازد
انگشت هایم سازِ شادی می نوازد
با برگ های نرم و رقصان و معطَّر
طوفان گذشت و ریزگردی در سرایم
از عشق بشنو ، بانگِ زیبای دَر آیم
هر ذره ای در هرکجا، دارد دعایم
در گوش های بادِ عابر می سرایم
تصنیف رنگین صعود یک صنوبر…
مخمس با تضمین از غزل “تا قلب آتشگاه خورشید” خانم غزل آرامش
۲۰
آنان که رو به محضر استاد می روند
شیرین زبان به دیدن فرهاد می روند
آن اهل باد ، در پی هر باد می روند
آنان که هر کجا گذر افتاد ، مى روند
پشت هزار گردنه از یاد مى روند
آنان که سخت تشنه ی دیدار شبهه اند!!
هر لحظه بی دلیل گرفتار شبهه اند
خوش باورند و یکسره در کار شبهه اند
همداستانِ قافله سالار شبهه اند
با پاى خود به دلهره آباد مى روند
دل را کدر نموده و دور از زلالها
همخانه با شعار و دروغین مقالها
این قوم بی خبر ز حرام و حلالها
تا عمق چشمهاى زلال غزالها
مثل نگاه خیره ى صیاد، مى روند
اینان همان قبیله ی وَهمی ز مردم اند
هر لحظه در مسیرِ خیالات خود گُم اند
بی شک به فکر رفع طلسمات کژدم اند
دنبال گنجهاى بزرگ تَوهُّم اند
هر کس نشان تازه ترى داد مى روند
مرغ هوس چو صاعقه پرواز می دهند
بردستِ هوچیان عجبا ساز می دهند !!
خود را فریب داده و هم باز می دهند
شب، دل به فال خواجه ى شیراز مى دهند
فردا به سوى پیرِ گناباد مى روند
گفتند کشور دل اگر بی بلا کنیم
دل را به عشقِ پاکِ خدا مبتلا کنیم
عاشق شویم و ملت عاشق صدا کنیم
گفتند: خاک را به نظر کیمیا کنیم!
اما به عشقِ “دست مریزاد” مى روند
از اهل باد ، گیر همین نکته را که ما
گفتیم و گوش گر بدهی دوری از بلا
اینان مرید بوده همانا که هیچ را
خود را سپرده اند به تقدیرِ موجها
وقتى به سمت ساحل فریاد مى روند
ما می رویم و باش پس از این ولی خموش
با باد های هرزه؟ نه،… با پیرِ می فروش
آن کس که داد باده و گفتا که نوش، نوش
ما، سرو مى شویم… که سرهاى سبز پوش
بر باد مى روند، ولى شاد می روند!
مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش
۲۱
درد باشی، یا مرا درمان چه فرقی می کند؟
دشمنم باشی و گر جانان، چه فرقی می کند؟
سخت باشی تو وَ گر آسان، چه فرقی می کند؟
کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟
سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟
ما تنی داریم و جانی، تن همه دانند آن
قسمت خاک است و بر دنیای جانها “جان” روان
لحظه ای بر خیز ای غافل تو از خواب گران
مرزها سهم زمین اند و تو اهل آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟
عشق را نازم ، همه آئین و دینِ پاکِ ماست
در پی او، هر طرف مرغِ دلِ چالاک ماست
او بفرماید،: زمین تا کهکشان املاک ماست
مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزه، حلب، تهران چه فرقی می کند؟
ای بنی آدم همه اعضای هم، از یک تنیم
گفت سعدی این سخن ، اما گرفتارِ منیم
باید آخر ریشه ی جهل مرکب بر کنیم
قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟
قسمت ما جرعه ای آخر ز جامِ مرگ هست
دیدم آری عاقبت خلقی به کامِ مرگ هست
وحشی این چرخ هم آهسته رامِ مرگ هست
هر که را صبح شهادت نیست، شامِ مرگ هست
بی شهادت، مرگ با خسران چه فرقی می کند؟
دست من ده ناخدا امشب تو آن فانوس را
کشتی دل طی کند از غم بس اقیانوس را!!
از چه ترسانی به آتش رفته ی محبوس را؟
شعله، خاکستر، دم آخر ولی ققنوس را
لحظه ی آغاز با پایان، چه فرقی می کند؟
مخمس با تضمین از غزل آقای سید محمد مهدی شفیعی
۲۲
حرمت دیدم و ای شید دلم می لرزد
ای گل بوسه ی امید دلم می لرزد
ای هواخواه تو خورشید ، دلم می لرزد
گوشه ی صحن، دَمِ عید، دلم می لرزد
من و یک عالمه تردید..، دلم می لرزد
سـوی تو پای برهنه… چه دویدن دارد!
خاک درگاهِ تو بر چشم…کشیدن دارد
ز نسیم حرَمَت… ، بوسـه خریدن دارد
بادی از سمت حرم قصــدِ وزیدن دارد
بی سبب نیست که چون بید دلم می لرزد
دارد آن گوهره ی عشق ولایت ز نبی
می تکاند دلِ من را به خدا ِنامِ ولی
لحظه ای دور ز من باش که دانم به علی
لرزه افتاده به جان و در و دیوار…، ولی
زلزله نیست، نترســید…! دلم می لرزد
این نه پای من و من بی سر و پا تا بَرِ یار
بی خود از خویش روم، بازشتابان، انگار
دست غیبی است روان می بردم سوی نگار
میروم سمتِ حرم دست به سینه این بار
دو قدم مانده به خورشـید دلم می لرزد
اندکی فکــر و تأمل، همه دانند نکوست
گر چه بر ملت ما ظلم و ستم ها ز عدوست
سرفرازی همه ملّتِ ایران، که از اوست
بی وضو پای مَنِه بَر حرم و ساحتِ دوست
حرف دل بود ،ببخشید ، دلم می لرزد[1]
[1] . بیت پایانی را بنده سرودم تا قطعه تبدیل به غزل شود
مخمس با تضمین از غزل “دلم می لرزد” – آقای حسین طاهری
۲۳
1
آویخته چشمم را، بر دَر که تو بگشایی
هم زلفِ پریشان را، ای عشق بیارایی
صد لشگر غم هریک، دارند چه غوغایی!
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهائی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآئی
2
چشمِ دلِ عشاقت، در خواب نمی ماند
با گرمی دستانت، بی تاب نمی ماند
دل خسته ی دوران را، دریاب، نمی ماند
دائم گل این بستان، شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را، در وقت توانائی
3
در دل گرهی افتاد، تا زیر و بمی کردم
از غصه این دوری، قصد حرمی کردم
از یار تقاضای، لطف و کرمی کردم
دیشب گله ی زلفش، با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر، زین فکرت سودائی
4
دیوار و در و کوچه، بی زلزله می رقصند
در باغ صنوبرها، بی هلهله می رقصند
ذرّات به عشق تو، با حوصله می رقصند
صد باد صبا اینجا، با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل، تا باد نپیمائی
5
رخساره ی زردِ من، انگشت نشانم کرد
بودم چه بهارانی!!، هجر تو خزانم کرد
کاین بی خبری از تو، خیلی نگرانم کرد
مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد
کز دسـت بخـواهد شد، پایاب شکیبائی
6
او رفت و چنان بنشست، بر سینه غبار غم
هر لحظه مرا بی او، درد است و غم و ماتم
پنهان شده ای، هر دَم، در مجلس رندان هم
یارب به که شاید گفت، این نکته که درعالم
رخساره به کس ننمود، آن شاهد هرجائی
7
تیرت به خطا مفکن، در بیشه پلنگی نیست
سنجاقک عاشق را، با کس سرِ جنگی نیست
برخیز و بیا دیگر، فرصت به درنگی نیست
ساقی چمن گل را، بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن، تا باغ بیارائی
8
عمری ست که می سوزم، درشعله ی بدنامی
از چشمِ گل آئینم، زیبای گل اندامی
تقدیر مرا رو کن، با زهره و بهرامی
ای درد تو اَم درمان، در بستر ناکامی
وی یاد تو اَم مونس، در گوشه ی تنهائی
9
از سوی ملائک هم، ما لایقِ تکریمیم
هر چند به روز و شب، دلخسته ی تحریمیم
ما گرچه درین دنیا، قربانی تقسـیمیم
در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمائی
10
با بودن مهرِ تو، ای دوست گزندی نیست
بردست و دل عاشق، زنجیری و بندی نیست
بر منبر این مسجد، جز عشق تو پندی نیست
فکر خود و رای خود، در عالم رَندی نیست
کفرست درین مذهب، خودبینی و خودرایی
11
دنبال تو ای ساقی بس در بدرم می ده
از خاک کویرستان، خود تشنه ترم می ده
دیدی که خمارم پس ای با خبرم می ده
زین دایره ی مینا، خونین جگرم، می دِه
تا حل کنم این مشکل، در ساغر مینائی
12
فالی زدم و دیدم، کوی خوشِ وصل آمد
بر بوسـه ی چوگانی، گوی خوشِ وصل آمد
بر گونه زچشمانم ، جوی خوش وصل آمد
حافظ شب هجران شد، بوی خوشِ وصل آمد
شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدائی
مخمس با تضمین از غزل حضرت حافظ
۲۴
دل عاشق شده ام در پی القابی نیست
بی نقاب است، ورا حوصله ی قابی نیست
شب چه تاریک و به بَر بوسه ی مهتابی نیست
دلبرم رفت و دلم رفت و دگر تابی نیست
ای دریغا که به لب جام می نابی نیست
شاخه آفت زده شد میوه ی کالی نرسید
حال زار است ! الی احسن حالی نرسید
روزِ ما رفت و بجز شام زوالی نرسید
حسرتم مانده و دستم به وصالی نرسید
کوچه ها خالی و دیگر دل شادابی نیست
ملت عشق کجا فکر نقاب اند؟ ولی
جمله بر آتش عشقی که کباب اند ، ولی
بهر آبادی دل ها چه خراب اند، ولی
شب شد و چشم جهان در تبِ خواب اند ،ولی
سهم این منتظر خسته نظر ، خوابی نیست
سال ها طارقِ ما، کارِ دلم سوختن است
جان به لب آمدو کارم همه لب دوختن است
بر چنین قوم ریا معرفت آموختن است
گرچه سهم دل ما شعله برافروختن است
باز هم در شب من جلوه ی مهتابی نیست
همه شب از غم هجرت به سحر بیدارم
سال ها بی تو چه بارانی ام و می بارم
غم هجران دگرم بس، مده هی آزارم
چقدر پلک به راه تو به هم بفشارم
بر سر چشمه ی چشمی که دگر آبی نیست
یادم اصلاََ نرود دلبری و سروری ات
خنده ها و همه آیینِ هنر پروری ات
پی گوهر شده دیریست ز جان، گوهری ات
باز ای کاش که تکرار شود دلبری ات
نازنین بعد تو دیگر به دلم تابی نیست
مخمس، با تضمین از غزل استاد حسین دلجویی
2۵
شده عید و نیست در دل، غم جانگداز ما را
بنگر به جام وحدت می روشن ولا را
به زمین، از آسمان ها، شنویم این ندا را:
« علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را؟!
که به ماسِوا فکندی همه سایهی هما را »
2
رَهِ پیر عاشقانم…، بوَد آن گزاره ی دین[١]
که خداشناسی او، همه راست رسم و آیین
نه ز خشت و گل که از دل بشنیده شاعری این
دل اگر خداشناسی، همه در رُخ علی بین
به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را
3
بشنو ز موج مهرش، به جهان بلا نماند
برود ستم ، به عالم، اثر از جفا نماند
بجز از نوای شادی، به فضا صدا نماند
به خدا که در دو عـالم، اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد، سر چشمهی بقا را
4
شده ذکر من دریغا، ز گناه خود به آوَخ
به شب خیالِ سردم، تن ذهنِ خسته شد یَخ
تو اَم اَر به یاری آیی، چه بگویمت بجز بَخ؟!
مگر ای سحاب رحمت، تو بباری، اَرنه دوزَخ
به شرار قهر سوزد، همه جـانِ مـاسِوا را
5
به گرازهای وحشی، شده کار او چو بیژن [٢]
چه بگویم از امیرم؟ به دوعالم آن مَهیمَن
همه فکر اوست احسان، همه کارِ اوست اَیمَن
برو ای گدای مسکین، در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را
6
به محبتش نماند، غم دل مقابل من
شود از عنایت او همه هیچ مشکل من
نبود به جز ولایش به زمانه حاصل من
بجز از علی که گوید، به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
7
بجز از علی که دیده، همه عمر خود مصائب
به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب
شده غرق حیرتم دل، که از اوست این مراتب
به جز از علی که آرد، پسری ابوالعجائب
که عَلَم کند به عالم، شهدای کربلا را ؟
8
به کجا سراغ داری که زجمع دلنوازان
چو علی به عهد باشد، به فرازِ سرفرازان؟!
همگی نیازمندیم و بود زبی نیازان
چو به دوست عهد بندد، ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند، که به سر برد وفا را ؟
9
به نسیم اعتدالش غمِ دل ز سینه می رُفت
چو یکی اسیر غم بود دو دیده اش نمی خفت
بنگر به خطبه هایش که ز نوکِ خامه دُر سُفت
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم؟ شَه مُلکِ لافتی را
10
همه ی وجود پاکش، پُرِ عشق و شوقِ وحدت
بزدوده از دلم غم، به مروَّت و محبت
همه آبروست ما را ز ولای آلِ عصمت
به دو چشم خونفشانم، هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری، به من آر توتیا را
11
همه شب چو مرغ عاشق کنم ای علی صدایت
نفسم تویی و آنی ، نتوان کنم رهایت
اگرم رهیده از غم، همه بوده از دعایت
به امید آنکه شاید، برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم، همه سوزِ دل صبا را
12
شده عصر بربریت، ز نفاق ومکر شیطان[٣]
ز ستمگران دوران برسیده بر لبم جان
چو بنات نعش باشد دل عاشقان پریشان
چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان، ره آفتِ قضا را
15
به دلم از آن معظم ، نرسیده ذره ای غم
ز ولای او زنم دَم ، به حقیقتی مسلم
که مراست در دو عالم، ولی و امید و همدم
چه زنم چو نای هر دَم، ز نوای شوق او دم ؟
که لسانِ غیب خوشتر، بنوازد این نوا را
14
همه شام تا سحرگه، شده چشم من به راهی
ز محاق سر بَرآرد ، مگرم خدا…، که ماهی
چه کنم بجز دعایی؟ برسد ز حق پناهی
همه شب در این امیدم، که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را»
15
عجبم زِ “رایِ” مُعجز[٤]، برسیده خوش، مؤدب
که به اوج بُرده مصرع، همه قافیه مرتب
من و شعر شهریارم، همه شد ز جانب رَب
ز نوای مرغ یا حق، بشنو که در دلِ شب
غم دل به دوست گفتن، چه خوش است شهریارا
مخمس با تضمین از غزل زیبا و معروف زنده یاد سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ – درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار سروده شده است.
مهر ماه 1394 طارق خراسانی
پ . ن
[١] . گزاره عبارت ، محصول ، ادا ، پرداخت ، تاديه . اجرا و انجام . اظهار ، بيان . تفسير ، شرح
[٢] . در شاهنامه آمده است که بیژن برای مبارزه با گراز ها داوطلب می شود و کیخسرو او را به بیشه ی گرازان رهسپار تا گرازان وحشی را نابود کند و او در این مأموریت موفق به نابودی گراز ها میشود.
[٣] . منظور استکبار جهانی و اقمار او خصوصاً صهیونیست های جانی و خاندانِ کثیف آلِ سعود است. [٤] . در مصرع آخر غزل زنده یاد شهریار، “شهریارا” به عنوان قافیه و ردیف آمده است، برخی از اُدبا بر این قافیه ایراد گرفته اند که “الف” قافیه بوده و “را” ردیف می باشد و شهریا … را به لحاظ معنایی دچار اشکال دانسته اند زیرا شهریا مخفف شهریار که تخلص شاعر است نمی تواند باشد. بنده در این قسمت وارد شده و می گویم “ر” “شهریا را ” را باید “رای معجز” نامید زیرا هم به یاری “شهریار” و هم ردیف که ” را ” می باشد آمده است.
۲۶
سالیان سال آدم جان چه خوابت کرده اند
قوم نا اهل خراباتی ، خرابت کرده اند
سیب و گندم ؟ از خجالت آه ، آبت کرده اند
عرشیان، “اهل بهشت” اول خطابت کردهاند
بعد از آن اما، سزاوارِ عذابت کردهاند
اهلِ دل با چشم سوّم دیدنی ها دیده اند
قومِ تزویر از تو نقشی پُر خطا اَفریده اند
مثل زالو بر تنِ مظلومِ تو چسبیده اند
خوشه خوشه حاصل خونِ دلت را چیدهاند
گندمانه زیر سنگ آسیابت کردهاند
آی آدم، عاشقی کن غیر از این کارت خطاست
سیب و گندم تهمت است و هم دروغی نارواست
بی گمان در پرده ها ابزار استحمار ماست
پیکرت تصویری از آتشفشان زخمهاست
رنجها، دریایی از دردِ مذابت کردهاند
آی آدم ، خفته در خواب گرانی بس گران
در هبوطی تا ابد ، شک نیست بر این گفته ، هان
بنده خواهندت یقین دارم نشان بر این نشان
حَشر و نَشرَت با ملائك بود و جایت آسمان
تا به خاک افتادهای،آدم حسابت کردهاند
تو کجا در عرش بودی نازنینم چون ربات ؟
سجده ها کردند خوبان الهی ،خاکپات
بهر سیبی حضرتِ رحمان کند آدم، رهات ؟!
شبنمآسا میدرخشیدی به گلبرگ حیات
غرق، در آغوش گرم آفتابت کرده اند
خون شد آخر دل، چه لرزان قامتت مانند بید
غول افیون سینه ات را ذره ذره می درید
آه و صد آه و هزاران آه می باید کشید
در میان سینهات جای دل، آتش میتپید
روی هْرمِ سرخیِ آهت کبابت کرده اند
حق ستانان بشر ؟!! در حیرتم از بودشان
جمله شیطانند و آدم کی بود مسجودشان
خوب سرخ ات کرده اند با چوب قیر اندودشان
بعد با انگشتهای سرد و خونآلودشان
تکه تکه مزهی جام شرابت کرده اند
لیک دیدم روز و شب در فکر پرواز خودی
عاشقانه در پی حوای همسازخودی
راز ها در دل نشسته حافظ راز خودی
ناگزیر از انتشارِ عطرِ آوازِ خودی
گرچه با پیرایههای خار، قابت کردهاند
زندگی گلزار بود از دور و از نزدیک، پوچ
وه چه شادی وار بود از دور و از نزدیک، پوچ
آرزو بسیار بود از دور و از نزدیک ، پوچ
زندگی سرشار بود از دور و از نزدیک، پوچ
سالها، همواره مشغول سرابت کرده اند
نازنینم شد به نامت "باغ آدم" ، سبز باش
غم ، تبر در دست دارد، ریشه در غم ،سبز باش
زیرکانه ، عاشقانه با چم و خم ، سبز باش
مثل ذهن سروها تا واپسیندم، سبز باش
تيشهها از ریشه وقتی انتخابت کردهاند
بشنو این پایان حرف ماست ، باشد راست ، راست
ناخدا در بازی طوفان همیشه با خداست
فرصت عشق است و نومیدی عزیزم نارواست
تا تهِ فنجان فرصت را ننوشيدن، خطاست
لحظهها، حتی اگر دیگر، جوابت كردهاند
بداهه
مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش
۳۱ فروردین ۱۴۰۳
.
۲۷
گرمی دل ، در شبِ سردِ زمستانی بیا
سخت باشد روزگارانم ،به آسانی بیا
در غریبستانم و جُفتِ پریشانی، بیا
مثلِ عِطرِ یاس ، در یک روزِ بارانی بیا
لحظهایی کوتاه یا اصلاً به مهمانی بیا
دارمت یک سینه داغ و دیدگانی لاله گون
در فراقت می چکد از مردمانِ چشم ، خون!
تا مگر از دل غمم را نازنین سازی برون
با گل و نور و غزل در امتدادِ هر جنون
کوچهها را میکنم هرشب چراغانی، بیا
بینش ات دانسته ام عالی، کمالت بیشتر
هر چه دوری می کنی، در دل خیالت بیشتر
دیدنِ روی مَه و شوقِ جمالت بیشتر
انتظارت هرچه شیرینتر، وصالت بیشتر!
در همان ساعت که خیلی خوب میدانی بیا
شورِ عشقی را مُهیا در دلم دارم هنوز
دردِ عشقی را مُداوا در دلم دارم هنوز
یادِ مهرت را که تنها در دلم دارم هنوز
از تو یک دریا تمنا در دلم دارم هنوز
تا مرا با بوسه های خود بسوزانی بیا
عشقبازی راه و رسمِ خوبِ دنیای من است
چشمِ تو، انگیزه ی هر لحظه غوغای من است
حال کردن با نگاهت ،حالِ زیبای من است
عاشقم ، دیوانگی در خونِ رگهای من است
پیشِ چشمت میشوم هرروز قربانی بیا
جستجو کردم تو را در هر غزل با هر شروع
وَه چه بو کردم تو را در هر غزل با هر شروع
دل ، سبو کردم تو را در هر غزل با هر شروع
آرزو کردم تو را در هر غزل با هر شروع
جانِ این مصراعهای سبزِ پایانی بیا
بی تو آیا هست در دل شور و تابِ زندگی ؟
یا کسی غیرِ تو باشد پا و بابِ زندگی ؟
خواب دیدم ارغوان بودی، شرابِ زندگی
ای حضورت بهترین تعبیرِ خوابِ زندگی!
هرکجا این شعر را روزی که میخوانی بیا
مخمس با تضمین از غزل آقای سیامک عشقعلی
۲۸
روزی خدا غزل به پریشانی ام نوشت
جانم ز اوج آمد و بارانی ام نوشت
دانی قلم برای چه طوفانی ام نوشت؟
چون روزگار بر گِلِ پیشانیام نوشت
در من کمی خمیرهی منصور بودن است
کف بین شهر ریشه ام از بایزید گفت
این نکته را به طالع من آنچه دید گفت
یک تن سرود نحس و دگر آن سعید گفت
با خود کسی که ناف مرا میبرید گفت
این مستعد وصلهی ناجور بودن است
من آمدم به دادِ اسیران شهرتان
خوانم سرودِ روح پریشانِ شهرتان
هستم روان به کوچه، خیابانِ شهرتان
آری! درست در دل میدانِ شهرتان
من را نماد سنگی گستاخیام کنید
.
دارم زنند و شعله ی خشمی به تن اگر
چون پنبه ام جدا بکُنَدَ پنبه زن اگر
جرمم همین، شده ام ضدِّ اهرمن اگر
آتش زنید بر تن بی جان من اگر
گَردَم برای خشم شما راه چاره است؟
باشد، چنین کنید به فرمانِ ضدِّ داد
فرعون چه ها نکرد و سزایش خدا چه داد؟
خاکَسترم؟ نبُرده کسی جان به انسداد
اما همین سپردن خاکسترم به باد
تکرار قاصدک، به بهاری دوباره است
.
من از فغان و ناله به دورم، نمی کنم
نفرین کنم تو را؟ نه، صبورم، نمی کنم
زخمی تو را به امرِ شعورم نمی کنم
بغضی برای سردی گورم نمیکنم
چون با پیاز لالهی وحشی برابرم
گردیده سینه از غم ایران هزار چاک
پرپر شوم به دست ستم پیشگان؟ چه باک
با عشق چون بری شدم از مرگ شُبهه ناک
حتی اگر مرا بسپارید زیر خاک
از زخم های داغِ زمین سربَرآورم
کاش این جهان سرای یکی قوم دون نبود ؟
در ذهنِ منجمد شده مکر و فسون نبود
آخر چرا به شادی دلها، قشون نبود؟
افسوس و کاش کارِ جهان واژگون نبود
شعر از امیر و رابعه، حمامِ خون نبود
پ. ن
مخمس با تضمین از چهار بند از یازده بند چهارپاره زیبای (هویَّتِ پیروز) سروده ی سرکار خانم زهرا آهن (ملک بانوی سیب)
۲۹
وه به چشمت شررِ بی شُمَری می بینم
گوهری را ، که به کارِ گُهری می بینم
تا رود شب، هنرِ باهنری می بینم
آخرِ چشمِ سیاهت، سحری می بینم
امشب از جانب بالا نظری می بینم
عشق رمزی ست به هنگامه ی شب، رمزِ عبور
می رسد چشم غزلخوان و وجودش همه نور
تا کند گرم دل مردم بیچاره و عور
در بیابانِ زمستانی قلبم از دور
آتشی شعله ور از چشم تری می بینم
کوچه بود و غم تلخی که در آن ساعت داشت
چهره در خویش فرو برده و ناراحت داشت
تا فرو ریختنَ ش ثانیه ای مهلت داشت
کوچه ای را که به بُن بست شدن عادت داشت
بر تنش سایه ای از رهگذری می بینم
مرغ خوش خوانِ تو امروز شکسته بالش
شده غم مونسِ روز و همه ماه و سالش
رفتی و هیچ نگیری ز دلم احوالش
رَدِ پای تو به جا مانده و من دنبالش
راهِ پُرپیچ و خم و پُرخطری می بینم
ترس از سینه برون کرده چنین می خوانم:
«میدهم در رَهِ معشوق، تمامِ جانم»
باید آخر خطری کرده و آن بتوانم
ترس پنهان شد و باید بروم…، می دانم
که در آغوش خطر همسفری می بینم
با شرارِ نگهت، قدرتِ جانم دادی
خبرِ عشق، از آن جامِ جهانم دادی
من مئی خواسته بودم، که تو آنم دادی
دل سپردم به مسیری که نشانم دادی
در نگاهت سندِ معتبری می بینم
مخمس با تضمین از غزل خانم عظیمه ایرانپور
۳۰
دیوانه نیستند که مهمانی ات کنند
یا در مُقام حضرتِ سلطانی ات کنند
شاد آمده که شامِ پریشانی ات کنند
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
با صد هزار حقه و تزویرِ مرگ بار
در گوشه ای نشسته نه آرام، بی قرار
با قصه و حدیث و سخن های بی شمار
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
خوبانِ حق بجز به خدا دل نمی دهند
دنبالِ نام و جاه و مَقامی نمی روند
رِندان به زیرِ کاسه ظلم و ستم زدند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
از شاخه چیده اند و چه خشنود می شوی
بر پَرپَرت به ساحتِ دستی چه میدوی !!
غافل مشو ، شنیده ام از فردِ معنوی :
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
جز مهر ایزدی به جهان چاره ساز کیست؟
دل دادنت به عالم فانی برای چیست؟
دُردِ شراب ، چاره ی دَرد است و بندگی ست
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
در پرده ی ستم ، بجز از بد نهاد نیست
قومی که جز به کشتن و فکر فساد نیست
پندی دگر مرا بِه از این جمله یاد نیست
آبِ طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
بداهه ی سحری
پ . ن
مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری
۳۱
ساقی، می از سبوی دلارام ده مرا
پندی بگوی و فرصتِ انجام ده مرا
خواهم همین، بیا ز لب انعام ده مرا
حرفی بگو و از لب خود کام ده مرا
ساقی! ز پا فِتاده شدم، جام ده مرا
جانی به جسم باشد و رازی میان، بیا
جسمم به کوی جان همه دارد فغان، بیا
غوغای جسم و جان بِبُریدم امان، بیا
فرسوده دل، ز مشغله ی جسم و جان بیا
بِستان ز خود، فراغتِ ایام ده، مرا
ای جان، ز آشنا میِ نابت نهان مکن
دل را دوباره مأمن دردِ گران مکن
سهمِ من است باده، به جز این گمان مکن
رزقِ مرا، حواله به نامحرمان مکن
از دستِ خویش، باده ی گلفام دِه مرا
جان و دلم هوایِ گل آوازه می کند
رفتی و هجر ، درد مرا تازه می کند
بی تو رَدای غم، به تن اندازه می کند
بوی گلی، مشامِ مرا تازه می کند
ای گلعذار! بوسه به پیغام ده مرا
مهرت؟ ز دست گرچه تو جَستی ز دل نرفت
شوقت؟ چو عهد خویش شکستی، ز دل نرفت
عشقت؟ بغیر تا که نشسـتی، ز دل نرفت
عمرم برفت و حسـرت مستی ز دل نرفت
عمری دگر ز معجزه ی جام ده مرا
حرفت مَبَر به پرده، بیا روبرو بزن
بگذر دگر ز غیر و به معشوق رو بزن
داری نیاز؟ حرف دلت را به او بزن
ای عشق، شعله بر دل پُر آرزو بزن
چندی رهایی از هوسِ خام ده مرا
دلدارَم است هستِ من ، این هستِ من نگیر
این شادی مرا ، ز دلِ مستِ من مگیر
این جامِ شصت ساله تو از شستِ من مگیر
جانم بگیر و جام می از دستِ من مگیر
ای مُدعی، هر آنچه دهی، نام دِه مرا
دستِ اجل ببین، همه گل های باغ چید
بی رحمی اش همین، همه فریادِ من شنید
من را قفس حواله کرده و شهپَر ز من کشید
مرغ دلم، به یاد رفیقان به خون تپید
یارب، امیدِ رَستن از این دام، ده مرا
در باغِ دل چه غنچه شکوفد به عشقِ یار!
طارق، بیا به باغ و شنو، نغمه ی هَزار
بارانِ گفتگوست.، ز یارانِ بی قرار
بشکفت غنچه ی دلم، ای باغِ نو بهار
خندان ولی بسانِ ” امین ” وام دِه مرا
مخمس با تضمین از غزل جناب “امین”
۳۲
یک جمع سعیدند و سعادت دارند
پای طلب و دستِ اِفادَت دارند
با دوست سرِ مهر و ارادت دارند
یک دسته به نان و نام عادت دارند
یک دسته که عادتِ عبادت دارند
بر اوج کمال، هر کس آسان نرسد
دُردانه ی بوسه ای به جانان نرسد
جان می دهد و به خطِ پایان نرسد
یک دسته کسی به گَردِ پاشان نرسد
آنان که شهامتِ شهادت دارند
مخمس با تضمین رباعی قاسم یوسفی
۳۳
ای کرده به چشم سیهت افسونم
از هجر تو گُر گرفته ی کانونم
با برگ خزان زده ببین همگونم
ای بیخبر از محنت روزافزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
دل خواسته بودی و به پایت دادم
بی تو شده ریزه گردی و بر بادم
از درد به دریای غمی افتادم
باز آی که سرگشته تر از فرهادم
دریاب که دیوانهتر از مجنونم
مخمس با تضمین رباعی زنده یاد استاد رهی معیری
چهارم بهمن ماه 1401
۳۴
ای پیرِ سربدار . به جایم سخن بگو
فریادِ روزگار ..به جایم سخن بگو
با زخمه های تار .. به جایم سخن بگو
زیبای پُر نگار.. به جایم سخن بگو
ای ساز بی قرار.. به جایم سخن بگو
رفت او از آن سبب بدرد جامه دلبرش
در خون بسی تپد دل و هم دیده ی ترش
شد آنچه خواست، آمده صدها بلا سرش
پوشانده پرده از پی هر پرده پیکرش
پنهانِ پرده دار.. به جایم سخن بگو
در گوشه ی سه گاه به "مویه" کلام اوست
با صد "کرشمه "ناز که "قفقاز" نام اوست
در" بسته نگار "که "جغتا" به کام اوست
سی گانه لحنِِ “باربد” آهنگ گامِ اوست
از چشمِ انتظار.. به جایم سخن بگو
بیهوده ، آآآی ،گام مزن در خیالِ یار
دل را مبر به بوسه نثارِ محالِ یار
ای بی خبر ز فیضِ کمالاتِ و حالِ یار
ناکام آن کلام که گفت از کمال یار
از کُنجِ این حصار.. به جایم سخن بگو
با وان یکاد چاره ی چشمان شور کن
ساقی پیاله آر و غم از سینه دور کن
مطرب به چنگ آی و دلم پُر سرور کن
افشارزن به جامه دران، نغمه شور کن
با جانِ تاجدار.. به جایم سخن بگو
دیدم قلم شکست که در وصف ذات اوست
در بی ثباتیِ خمِ گردون ثبات اوست
آن شش جهت مشاهده کردم جهات اوست
می افتد از نفس، کلماتی که ماتِ اوست
مضرابِ غمگسار.. به جایم سخن بگو
پرپر چه دسته دسته کبوتر میانِ خون
یک دشتِ سرخ فامِ صنوبر میان خون
فوجِ عظیمِ عاشقِ دلبر میان خون
صدها هزار واژه شناور میان خون
پژواکِ هر هزار.. به جایم سخن بگو
طارق به ظَهرِ نامه هِجرش چنین نوشت
او در زمینِ سبزِ دعا بذرِ نور کِشت
هستیِ بی ثباتِ جهان را به خاک هِشت
او را ببر به ساحلِ آغوش در بهشت
دریای بی کنار.. به جایم سخن بگو
بداهه
مخمس با تضمین از غزلِ خانم پانته آ عسکری
۱۴۰۳/۵/۵
۳۵
ضرب الاجل از اجل گرفتم
دامان خدا، هُبَل، گرفتم
مُزدی هم از این عمل گرفتم
یک روز تو را بغل گرفتم
از شهد لبت عسل گرفتم
صد شکر به دادِ دل رسیدی
خط بر همه ی غمم کشیدی
از چشم تو گفتم و شنیدی
چشمان تو دریا و ندیدی
از ماهی آن غزل گرفتم؟!
از عشق تو برده ام اگر سود
پیرِ هنرم همیشه فرمود
در پای تو سرو، مثل یک رود
دلدادگی ام همیشگی بود
چون مهر تو از ازل گرفتم
از هجر چه گویمت؟ چه دانی؟
در پیکر من نبود جانی
دیدی ننشسته بودم آنی
بر شوق تماشات نشانی
از هر گذر و محل گرفتم
در دوره ی خشکسالی عشق
یا لحظه ی قحط سالی عشق
در عصر غم و زوالی عشق
صد شکر که در حوالی عشق
اقرار تو لااقل گرفتم…
ای شورش عشق و شوق دل ها
در سینه ز عشق توست غوغا
آنقدر خراب تو شدم ، ها!
آمار خرابی دلم را
با لرزش هر گسل گرفتم
قسمت نشدی مرا و تنها
بی تو چه جهنمی ست برپا
رفتی و دلم خوش است زیرا
دستم نرسید بر تو، اما
یک روز تو را بغل گرفتم
مخمس با غزل خانم معصومه بیرانوند
۳۶
با خبر از دل من دیر شدی، حرفی نیست
باعثِ گریه ی شبگیر شدی، حرفی نیست
غافل از صیدِ به زنجیر شدی، حرفی نیست
اگر از منظره ها سیر شدی، حرفی نیست
یا از این پنجره دلگیر شدی، حرفی نیست
خواستم پیشِ نگاهت مگر اعجاز کنم
بر نیاز تو کمی هم شده است ناز کنم
بی تو اکنون به چه سان بال دگر باز کنم؟
عادتم بود به همراهِ تو پرواز کنم
اگر این بار زمین گیر شدی، حرفی نیست
در جوانی شده ای خسته، به غم پا دادی
مُردم آن روز جوابم که برو…، تا دادی
آمدم در بغلت، بوسه دهی، ها…! دادی؟
عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی
به گمانم که کمی پیر شدی ، حرفی نیست
روز اول ز جفا؟،هیچ!!، کجا حرف زدی؟
عشق را خواندی و از لطفِ خدا حرف زدی!
عاشقم کردی و از عشق و وفا حرف زدی
با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی
وقت بازی تو خود شیر شدی ، حرفی نیست
شانه ی مهرِ تو بر زلف پریشانم بود
دست هایت به محبت، همه مهمانم بود!!
سرت ای عشق، چنان گرم به دامانم بود
تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود
که در این معرکه درگیر شدی ، حرفی نیست
مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم زهرا حاصلی
۳۷
ای برده دلم را چه سراسیمه به حراج
اخر چه قدر بهر نگاهت بدهم باج؟
ای خاک رهت بر سر شاهانِ جهان تاج
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج
امشب به خیال تو و آن باده ی جوشان
در ذکر و دعایم به برِ باده فروشان
رخ را زمنِ عاشقِ دیوانه مپوشان
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
با جمع حریفان سحر تا تو دویدیم
جز محنت و اندوه در این راه ندیدیم
نازم به میِ آه، به میخانه کشیدیم
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
ای از لب خاتون خُمی کام نبرده
از باده ی توحید یکی جرعه نخورده
منصور انالحق زده ی عشق، نمرده
ای کشته ی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه حلاج
دُرجی ست پُر از راز دلِ دلشدگانی
در بحر فرو رفته و زان نیست نشانی
ای موسی عمرانی خود را تو امانی
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچهای را که رها گشته در امواج
مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری
۳۸
ای طبع سر کشم ، به مخمس تو دم بزن
بر سرسرای دانش و ایمان علم بزن
جانِ مرا بگو که به قلبِ ستم بزن
دستِ مرا بگیر و کنارم قدم بزن
قطعی ترین معادله ها را بهم بزن
گل بوسه می به جام لبم بیش و کم بریز
آتش بیاور و همه بر جانِ غم بریز
خاکی به قبر مضحکِ مرگ و عدم بریز
پرونده های حضرت حق را بهم بریز
یک سر نوشتِ تازه برایم رقم بزن
یک لحظه غافل از دل دیوانه ام مباش
بر باغ سینه بذر محبت بیا بپاش
تا جان دهم به خاک رهت می کنم تلاش
آرامش دوباره من را شروع باش
برگِرد بادِ خاطره رنگِ عدَم بزن
شعرت شکوه لفظِ سراسر خوش دَری ست
مهر تو در سرای دل آئین سروری ست
شوری به خنده داری و کارت سخنوری ست
حالا که خنده های تو آیات دلبری ست
لبخندهای معجزه را دَم به دَم بزن
عهدی به عشق بستی و پایش بمان بمان
ظاهر نگویمت که بمانی، نهان بمان
چشمِ تو باد قبله ی دل ، دلستان بمان
من شاعرِ نگاهِ تو ام ، مهربان بمان
پلکی بزن دوباره و شعری قلم بزن
مخمس با تضمین از غزلی ست که نام شاعر آن را فراموش کرده ام.
اگر کسی شاعر مرجع را می شناسد لطفا به بنده اطلاع دهد.
۳۹
با شیخ دده شدم به روزی همراه
از مال حرام خورد و بودش دلخواه
تسبیح به دست و ذکر او بود الله
شیخ دده را بدید شیطان در راه
بگریخت ز راه تا نگردد گمراه
شیخ دده گفتا که نمی باید خفت
ایمان تو را زکف بگیراند مفت
شیطان چو شنید بر لبش خنده شکُفت
شیخ از پی او دوان و شیطان میگفت:
“لا حول ولا قوة الا بالله! “
مخمس با تضمین از رباعی بسیار قدیمی که نام شاعر آن مشخص نیست
۴۰
ای فروغ دیده از خشمِ نگار اندیشه کن
شاد خواهی زی؟ بیا بر هر چه کار اندیشه کن
تو جوانمردی و بر حالِ نزار اندیشه کن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحطِ بَرگ و بار اندیشه کن
گو بر آن زُهدِ ریایی مالِ مردم می بَرَد
بهرِ نانی آتش قهرِ الهی می خَرَد
شـادمان دیدم ورا، پهلوی مفلس می درَدَ!!
از نسیمی دفتر ایام بَر هم میخورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
دیدی آن فواره را از یک رساندی تا به هفت؟
وان بنا بر اوج سر بُردی ز پولِ مُفتِ نفت؟
شد بناگه سرنگون، باغِ جنانت خشک و تفت
بَر لبِ بام خطر نتوان به خواِب امن رفت
ایمنی خواهی؟ ز اوج اعتبار اندیشه کن
نکته ها آموختم یاران ز گفتارِ همام
پخته ی دانش که از او پخته شد بسیار خام
بر فرازی بود و خوفی داشت از نام و مَقام
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن
گرچه باشد حضرتم مصداق رحمانِ الرحیم
بر فرو افتادگان باشد خداوندم کریم
دل میازار از خدا بر دل بیاور خوف و بیم
بویِ خون میآید از آزار دل های دو نیم
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن
کی تو را گفتم ریاضت پیشه کن ای نازنین
روی خود در بسته ای ، آن هم چه سخت و آهنین
گوش کن، طارق ز صائب نکته ای دارد ، همین
گوشه گیری درد سر بسیار دارد در کمین
در محیط پُر شر و شور از کنار اندیشه کن
وای بر آن کس که نانِ مردمان را می بُرَد
یا برای نان به ناحق بی گناهی سَر بُرَد
شب نشینی کارِ او، دندانِ خلقی بشمُرَد
پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد
صائب از آن زاهدِ شب زنده دار اندیشه کن
مخمس با تضمین از غزل پر اندرز صائب تبریزی
توضیحی بر بیت آخر:
مصرع پایانی شاعر از ترس انسانِ پلیدی که در زمان او ستم ها می کرده و به قول حضرت آیت الله بروجردی(ره) دزدی در لباس طلبه بوده است تخلص خود را در شعر نمی آورد تا جانش از شر آن مفسد در امان بماند و مصرع آخر را این چنین به پایان می رساند:
زینهار از آن زاهدِ شب زنده دار اندیشه کن
حقیر بجای زینهار از تخلص شاعر استفاده کردم
۴۱
عجب ماهی، که برد از کف دل دیوانه ی ما را !
همان دستی که می گیرد ز دل دریای غم ها را
مرا دیوانه ی خود کرد چون وامق که عذرا را
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
مرا گویند بی دردی خوش است و حاملِ دردم
بهاران آمد و اما خزان دارد دلِ سردم
خبر داری که بادی می وزد بر غنچه ی زردم؟
نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گُل ها را!
اگرچه از تبهکاران شکسته پشت و چون دالم
گناهی نیست در هستی و در آیین ابدالم
میانِ خوب و بد، درمانده ای هم خوب و بَد حالم
خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
سرودی خواندم از فاضل که الحق ناب و هم عالی ست
به دانایی عشق آگه تر از آن نازنینم کیست؟
ببین در بیتِ زیبای هنرمندانه ی او چیست؟
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!
تحمل کردن این درد یارب گرچه آسان نیست
به چشم دردمندانش، بجز خونی و باران نیست
بری از دردِ انسانی، یقین دارم که انسان نیست
کسی را تابِ دیدار سرِ زلفِ پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطرِ ما را؟
همیشه سینه ام از روزِگاران چشمه ی خون است
نگاهم سال ها از خونِ دل همواره گلگون است
مرا نفرینی از روزِ ازل در سینه مدفون است
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!
به پایان می رسد عمر و ولی ای نازنین دیدی
چگونه عاشقم کردی و بعد از آن تو پرسیدی
مرا اینک بگو ای عاشقِ دیوانه فهمیدی؟
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را
مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری
۴۲
عشقت ای ماه سزاوار دل این درویش
ما که تسلیم تو هستیم هر آنچ آید پیش
بگذرد چرخش این چرخ به کامم کم و بیش
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
مخمس با تضمین بیتی از حضرت سعدی
۴۳
در شهر به هر کس که رسیدیم سپردیم
گر هست بگویید که بی باده فسردیم
جز غم که متاعی به سحر خانه نبردیم
در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
مخمس با تضمین بیتی از غزل مجمر اصفهانی
۴۴
تو رفتی و غم در دل است دریایی
شنیدم از لبِ شیرینِ عشق آوایی
که در کنارِ من آید غریب رسوایی
تو از دیارِ غریبانِ عشق می آیی
پُر است از غمِ تو کوله بارِ تنهایی
اگر چه تا به سحر عاشقان نمی خفتند
به اشک دیده گُهر های ناب می سُفتند
از این سخن بشنیدم که سخت آشفتند
شبی کنارِ خیابان غم مرا گفتند
فراق می رسد از رَه به بوی شیدایی
به گاهِ هجر به تن پیرهن دریدم من
فراق را چه غمی بی شمار دیدم من!
چو مرغِ شب همه شب ناله بر کشیدم من
به روز واقعه ی هجر می شنیدم من
صدای گریه ی آرامِ سروِ زیبایی
به جای من دگری بود بی گمان می مُرد
اگر چه طبعِ مرا بادِ مِهرگان افسرد
نهالِ شعر و ادب کی به سینه ام پژمرد؟
شِکُفته شعرِ مرا باد یک نفس می بُرد
به آن دیار که دیدم عروسِ گُلهایی
از آن زمان که تو رفتی نخوانده ام یاری
که یک قدم به در آید مرا به غمخواری
گره گشای دلِ من تویی تویی آری
هزار عقده ی سربسته در دلم جاری
بیا بیا که مگر این گره تو بگشایی
مخمس با تضمین از غزل (تو از دیارِ غریبان عشق می آیی) سروده خودم
غزل ۲۴ شهریور ۱۳۷۱
مخمس ۱۳٨۰
۴۵
عشقت ای ماه سزاوار دل این درویش
ما که تسلیم تو هستیم هر آنچ آید پیش
بگذرد چرخش این چرخ به کامم کم و بیش
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
۲۳ مهر ۱۴۰۳
پ.ن
مخمس با بیت تضمین شده از حضرت سعدی که دارای ” ایهامِ تناسب ” است
۴۶
به هر َسویی پی یاری دویدم
که تا روزی به ماه خود رسیدم
به مانند تو، زیبایی ندیدم
ترا دیدم و یوسف را شنیدم
شنیدن کی بود مانند دیدن
مخمس با تضمین از بیت زیبای حضرت جامی
هشتم آذر ۱۴۰۴
۴۷
دانی که کسی پیر ز معشوق نگردد؟
عاشق شده دلگیر زمعشوق نگردد
آزرده ی تحقیر ز معشوق نگردد
عاشق به فنا سیر ز معشوق نگردد
ماهی طلب آب کند گرچه غذا شد
۵ آذر ۱۴۰۴
مخمس با تضمین بیت زیبای محمدطاهر غنی آشای معروف به غنی کشمیری (۱۰۳۹- ۱۰۷۹ قمری)
۴۸
فریاد مکن بدون فریاد بزی
چون آنکه زپا شد و نیفتاد بزی
ای جانِ دلیرِ با خرد، راد بزی
با داده قناعت کن و با داد بزی
در بند تکلف مشو، آزاد بزی
در عالم غم سفر مکن، غصه مخور
زین راه خطر گذر مکن، غصه مخور
بشنو سخنم خطر مکن، غصه مخور
در بِه ز خودی نظر مکن، غصه مخور
در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی
طارق خراسانی
مخمس با تضمین رباعی زیبای حضرت رودکی
۴۹
بوَد شرط بهبودی زیست، کار
نگر تا که دارایی کیست کار
به از کارکردن دگر نیست کار
برو کار می کن مگو چیست کار؟
که سرمایه ی جاودانی ست کار
مخمس با تضمین از بیت مشهور مثنوی زیبای “رنج و گنج” زنده یاد ملکالشعرای بهار که ضرب المثل نیز می باشد.
۲۷ مرداد ۱۴۰۴
۵۰
بودی مرا به همرهی ای عشق بس قوی
گفتی که در پی منِ آشفته می دوی
نزدیک بوده ای به من و دور می شوی
“یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی!
یادت بخیر یارِ فراموشکار من”
۲۴ تیر ۱۴۰۴
مخمس با تضمین بیتِ زیبایی از زنده یاد شهریار
۵۱
مستم از آنرو که پی بردم به ایجاد خودم
در خراباتم ولی عمریست آباد خودم
هر نفس هستم به یاد پند استاد خودم
سرخوشم از گفتگو با جانِ آزادِ خودم
می کنم دلجویی از احساس ناشادِ خودم
روزگاری شد که هستم ساکنِکوی سکوت
دیده ام آرامش دل در فراسوی سکوت
هست فریادِ دلِ عاشق سخنگوی سکوت
روی بوم چشم هایم با قلم موی سکوت
می کشم تصویری از ابعادِ فریادِ خودم
خسته ام از فتنه های بی امان زردها
شهر نیرنگ و دروغ و هیئتِ نامردها
از کویرِ ناله ها بر گیسوانم گردها
من همان جانم که عمری در مصافِ دردها
رفته ام بی های و هو تنها به امدادِ خودم
من مقیم و همنشین، در خوانگاهِ آینه
آه من را دید و دیدم آه، آهِ آینه
سال های بی پناهی در پناه آینه
خسته و دلتنگ گاهی در نگاهِ آینه
می دوم دنبالِ رَدِّ پای همزادِ خودم
بی خیال دیگران رفتم به درگاهی به مهر
ناخودآگاهی که دارد سخت آگاهی به مهر
یافتم آخر خدا را در شبی راهی به مهر[۱]
می کشم خود را در آغوشِ خودم گاهی به مهر
تکیه کردن بر خودم را می دهم یادِ خودم
باخبر هستم ز دیری از ره و قانونِ عشق
سالهایی زین سبب بنشسته در کانونِ عشق
بی حریفم ای رفیقان تا شدم مجنونِ عشق
زخم جانم را نشد مرهم مگر افسون عشق
ای خوشا اعجاز دستِ دلبرِ رادِ خودم
بر سُروری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم
دورِ دوری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم
بی غروری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم
بر صبوری داد فرمان؛ گفتمش جانا به چشم
خانه اش آباد بادا جانِ مُنقادِ خودم
در دلم بذرِ غمی جانکاه قومِ کینه کاشت
رنج ها شد قسمتم آخر مرا هنگامِ داشت
رفتم از شهر شما جانم به لوحِ دل نگاشت
شادی شهر شما کابوسِ حسرت گونه داشت
باز صد رحمت به رویای غم آبادِ خودم
بداهه
سحرگاه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳
مخمس با تضمین از غزل استاد بانو زهرا وهاب
پ.ن
[۱] خدا را یعنی از خدا
۵۲
برو ای عقلِ فرومایه ی بسیار ضعیف
عاشقِ عشقم و او را نبود هیچ حریف
هنرم بوده پرستیدن آن عشقِ لطیف
عشق می ورزم و امید که این فنِ شریف
چون هنرهای دگر موجبِ حِرمان نشود
مخمس با تضمین از بیتی از غزل زیبای حضرتِ حافظ
۱۱ دی ۱۴۰۳
پ.ن
من برائت جُستم از عقلِ ضعیف
آفرین بر عشق، عشقِ بی حریف
بیتی از مثنوی عشق
۵۳
به گیتی نباشد یکی ذرّه زشت
چرا؟ چون خدا جمله زیبا سرشت
به حیرت از آنم که شاعر نوشت
از آن رو رود مرد حق در بهشت
که از خود بسی کار نیکو بهشت
بداهه سحری ۲۷ مهر ۱۴۰۳
تضمین از بیتی که شاعرش را نمی شناسم
بیت تضمین شده دارای جناس تام است
در جناس تام دو کلمه در حروف و حرکات ( گفتن و نوشتن) یکسان ولی در معنا مختلفند
بهشت اول جنت و بهشت دوم از هشتن می آید به معنی رها کردن ، واگذاردن ، گذاشتن می باشد.
.
.
پ . ن
شاهد مثال برای مخمس
در فصل بهار اگر بُتی حور سرشت
یک ساغر مِی دَهد مرا بر لبِ کِشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ بِه زِ من است اگر بَرم نامِ بهشت
از حضرت خیام
۵۴
1
همه ی ذرّگان این هستی…،
می زده…، نازِ شستِ ساقی بود
اهلِ باران رسیده بود از راه،
مَشک!! تنها که هسـتِ ساقی بود
کودکان چشم شان به آبادی…،
کربلا…، می پرسـتِ ساقی بود
2
کهکشان در کفِ نگاهِ حسـین ؛
این زمین روی شست ساقی بود
آسمان زیرسایه ی اکبر… ،
روی گهواره دستِ ساقی بود[1]
3
ظهـــرِ آتش…، هــوا غم آلوده…،
اولین خانه …، نام…، تاســوعا
پُلِ پیـــــــروزیِ خــدا آرام…،
متحرک…، زنی…، چه بی پــروا
چهــره هایی عبـــوس…،در راهنـد،
بندگانِ دولقمه نان…، خرما
4
عشق…، جسرِصراط * زینـب بود،
از نگاهش به عمــقِ عاشـورا
روی شــــــط فــرات* می تابید …،
آفتــــابی به وســـعت دنیـــا
5
کارِ خورشیدِ معرفت آن روز
رهروان را به حق، هدایت شد
کور چشمانِ معـرفت آنجا…،
کارِشان…، جمله، بر شقاوت شد
آخرین خیرِ عاشقان آن روز،
آخرین حرفِ”جان”…، شهادت شد
6
تا که وحی آمد از خـــدا…، برخیــز …؛
و اِذا زُلزِلَت …قیـامت شد
بعد هفتــاد و دو کسوف و خسوف؛
والضحی* بانی غرامت شد
7
حسِ آزادگی به کــوفه مُـرد
مُــرده بـود از بـرای زَر…، خنــاس
قُل أَعُـوذُ بِرَبِّ ناسـی بود…،
زیرِ لـب های پـَرپَـرِ … یک یاس
چشـــمِ زینب گرانترین آنجــا،
مثلِ یاقوتِ سُـرخ… ، یا الماس
8
داس بود و زمیـن پُرِ لاله …؛
نی …،نـوا بود و قحـطی احســاس
هـر طـرف برگ لاله می دیدی؛
روش حـک بود “العطش، عباس”
9
قاتلی مثلِ شِــمر با شــادی…،
فکرِ گاوانِ خواب و خور می شد
نان و خرما…،شرابِ سُکر آور…،
آن هدایا که بر شتر می شد
یک نفـــر بـود صبــح آزادی…،
بنـــدگی را رهـــا و… حُر می شد
10
زیــر باران اشــک…، انگــاری …،
جــای خـــالی آب پُـر می شـد
سه وجب عشق*بود و خیرالعمل،
بغض سجاده آب کُر می شد
11
خطِ سـوّم نخوانده را گویید،
آن نگاهی به طفـلِ خود…، اُم کرد
در گلــو ، دیو جای آبی…، تیـر…،
از قساوت، به زهرِ کژدُم کرد
این ستم ریشه در تَمُرد داشت…،
آن غدیری که باده در خُم کرد
12
آسـمان روی خاک می غلطید…،
درمصافی که اسب رَه گم کرد
سُــــمﱢ مرکب که بر تنش بارید …؛
عشــق را نذرِ نــورِ سـوّم کرد
13
کف زنان آب و یک جهان احساس،
راهی مَشکِ خُشک هامون شد
شادمان زانکه عشق می نوشد،
از خودش فارغ و چه بیرون شد
آب…، احسـاسِ عاشـقی دارد…،
دیدگانم…، دوباره گلــگون شد
14
در تقلّا به سـوی قربانگاه …،
آب ،معشوق دید و… مجنـون شد
مشکِ معشوقِ آب، خالی بود،
مثل ابری که درخودش خون شد
15
تیر و نیزه که نی یکی، آن روز،
بر تن مشک و آن مسلسل شد
آبِ دلبسته بر لبِ خشکی..،
وا شد از هم، به خاکِ غم حل شد
بَر تنِ مشک و ماه پاره ی عشق…،
خنـده ی ناکسانِ مُهمل شد
16
یا ابالغوث،مشک می خندید…،
حیف شــق القمر و…مختل شد
دسـت افتاد و مشک خون بارید
و زمین با سـقوط منحل شد
17
طارق امشب بگو بگ با ما…،
پَرپَرِ آخرین کبوتر را
بغضِ باران گرفته را مانست…،
کودکی منتظـر… چه یاور را
آسمان غم گرفته… ، ابری بود…،
امرِ باران…، نبود داور را
18
ذوقِ باران… ، شــدید لَک می زد… ؛
برکتِ خنــده های اصـغر را
آرزویش وصـــال امّـا … آه… ؛
قبـــلِ او بُغــض…تیـــر…حنــجر را
19
بی خبر ای ز روزِ رستاخیز…،
استحاله به فضله ها…، خوشحال
روز پیروزی علی…، نزدیک…،
پرده دارِ حرم… ، تو ای دجال
جدّ و آبای تو چنین کردند…،
فکر خود بوده… ، دین به اضمحـلال
20
یک صـد و چند * صاعقه آن روز… ،
کهکشان را سـپرد بر گـودال
لعنـت عشـــق بر شـــماهـــا باد …،
آفتــاب و خیـال خـامِ زوال؟؟
21
کهکشان را به نیـزه آویزند…!!،
آنکه دین را … به قصدِ یاری بود
شـادمان…، ناکثانِ ناهنجار…،
کُشته ، عشقِ رسولِ باری بود
آنکه قرآن ناطقَ ش خوانند…،
حاصلِ عشق و رستگاری بود
22
مُصحَفِ نور را ورق کردند… ؛
روی نی صـوت عشق جاری بود
در تـلاقـی زینـب و نیــزه … ؛
کعـب نی…* عمـقِ زخمِ کاری بود
پ.ن :
اثری با تضمین از:
چهار پاره های شورانگیزِ خانم حسن زاده(نگار)
بند های فرد را حقیر سروده و بند های زوج متعلق به خانم حسن زاده است.
لازم به توضیح است برای اولین بار در ادب فارسی چهارپاره ای بصورت مخمس تضمین میگردد.
[1] . در این بند شاعر تضمین کننده بنا به ضرورت در شعر مرجع دست برده است شعر مرجع چنین بوده است :
کهکشان در کفِ نگاهِ حسـین ؛
این زمین روی دستِ ساقی بود
آســمان زیرســایه ی اکبـــر… ،
پای گهــواره حــورِ “باقی”* بود
* *حور باقی :اشاره به فرشتگان
*جسرصراط :پل ورودی کربلا(پلی که مردم کوفه برای رسیدن به کربلا از آن عبور می کردند)
*شط فرات : نام زمین کربلا
*والضحی : اشاره به حضرت ولی عصر(عج)سوگند به روز( آن زمان که آفتاب بلند می گردد وهمه جا را می گیرد)
*سه وجب عشق :اشاره به گریۀ زیاد(آب کر: مقدار آبی که اگر درظرفی که پهنا و گودی آن سه وجب ونیم معمولی است بریزند پر میشود- شست وشو با آب کر باعث پاکی ست)
*یک صد وچند صاعقه : روایت شده است که در پیراهن حضرت امام حسین (ع) یک صد وچند نشانه از تیر ونیزه وشمشیر مشاهده شده(آمار دقیقی در دست نیست)– [قصه کربلا ص 380]
*کعب نی : کعب از نظر واژگانی به معنی “بند میان دو قسمت نی”، “گره چوب نیزه”، “هر چیز بلند و برآمده” می باشد.
نی را هرگاه از قسمت گره آن برش بزنند، چون از قسمت ساقه برآمده تر و کلفت تر است، کاملاً به خوبی می تواند در مشت قرار گیرد که چنانچه برای ضربه زدن استفاده شود، از استحکام و قدرت ضربه زنی بیشتری برخوردار می گردد. ضمن اینکه قسمت کعب نی محکم ترو کمتر شکننده تر است. اگر برای ضربه زدن از قسمت گره آن که کعب نی نامیده می شود، استفاده گردد، بسیار دردناک تر یا بهتراست گفته شود که دردناک ترین ضربه را به وجود می آورد