مرا خیال تو خود بی خیال عالم کرد

مرا خیالِ تو خود بی خیالِ عالم کرد
همان خیال تو ما را دچار این غم کرد

هزار بوسه برایم به ارمغان آرند
به چشم مستِ تو حاشا ارادتم کم کرد

چه “بارها “که نهادی به فتنه بر دوشم
تو شاد رفته و این بار پشتِ ما خم کرد

فدای چشم تو بانو، که موجِ چشمانت
امیدِ بودن و ماندن به دل چه محکم کرد!

چکاوکانه سرودی به روی شاخه ی شوق
ترانه بغض مرا مثلِ عشق مبهم کرد

بهار مژده ی آغوش باغ می دادم
اگرچه بعد تو باران غمم مسلم کرد

پرنده باش که شاید توان به همَّتِ عشق
سفر به خانه ی خود برخلافِ آدم کرد

طارق خراسانی

یلدا مبارک

هر روزِ تو نوروز و بسی زیبا باد
هر لحظه بساط ‌شادی ات برپا باد

از غم بَری آن دلی که مهر آئین است
صد سال تو را جشنِ شبِ یلدا باد

طارق خراسانی

بداهه ی سحری
30 آذر 1404

قوی عاشق

دو قو در آسمانِ آبی دشت
به عشقِ زندگی پروازشان بود

سفر تا ناکجا آبادِ هستی
دمادم صحبت و آوازِشان بود

دو دلداده دو عاشق شاعرانه
کنارِ هم عجیب آرام بودند

برای مَرگشان مَردان صَیاد
بفکرِ طرحِ بَدفرجام بودند

نشانه رفت صیاد و یکی قو
ز اوج آسمان بَر خاک اُفتاد

به غفلت از بَدِ حالِ دگر قو
دلِ صیادها شد شاد؛ ای داد!!

ز قوی عاشقِ دیگر بگویم
به ناگه رفت و رفت و اوج بگرفت

زمین از دور رقصِ مرگ را دید
فلک هم ناله ها سر داد: هیهات

به سمتِ همسفر پرواز کرد و
وجودش‌‌ غرق در دیوانگی بود

برایم گفته شد آن مرغِ عاشق
سراپایش همه پروانگی بود

فرودش حیرت آور بود و یک آن
بشر در پیشگاهش ذرّه ای خُرد

گذشت از جان و بر سنگِ دُرُشتی
کنارِ جسمِ پاکِ همسفر خورد

دو قو مُردند، آنگه مردِ صیاد
تفنگش را به سنگِ سخت کوبید

صدای هِق هِق و گرمای اشکش
فضای دشتِ و هامون دَر نَوَردید

13 مرداد 1404

پی نوشت :
ماجرایی که بصورت چهارپاره تقدیم نکاه عزیزان می شود واقعیت دارد و در استان گیلان اخیرا رخ داده است.
پس از آنکه شکارچی یکی از قوها را هدف قرار می دهد قوی دیگر اوج گرفته و سپس بطرف زمین تغییر جهت داده و در کنار جفت خود به تخته سنگی برخورد می کند و در دَم جان می سپارد
شکارچی با دیدن این صحنه بقدری اندوهگین می شود که تفنگش را متلاشی و برای همیشه دست از شکار می شوید

یاسمین

ی. یا علی گوهرِ عرفانِ منی
باعث شورشِ ایمان منی

ا. ای ابرِ مردِ عدالت، مولا
از خدا رهبرِ ایمانِ منی

س. سر به دامان تو دارم به ابد
باعثِ پاکی دامان منی

م. ماهِ شب های قشنگ دلِ من
هم که خورشیدِ درخشانِ منی

ی. یاد تو زینت دل ها باشد
شوقِ هر روزِ دل و جانِ منی

ن. نام تو حک شده بر سینه ی من
چون تو آن حضرت سلطانِ منی

بداهه در قطار فدک

طارق خراسانی

14 مرداد 1404 ساعت 8/55 دقیقه صبح

پ. ن

شعر موشح است برای دختر هفت ساله ای که در سفر مشهد با خانواده همسفرم بود

راه حقیقت

دیدم که یکی مرد خدا بود و مروِّت
هم اهلِ صفا بود و هم او اهلِ محبت


خاموش و به لب زمزمه ذکر خدا داشت
چون آهوی رَم کرده فراری ز سَـعایت


در جمع به یک گوشه و انگار نبود او
نی گوش به غیبت بسپرد و نه به تهمت


نی چشم طمع داشت به مال دگران او
نی سخت دوان بود پی ثروت و شهرت


پرسیدم از او راهِ حقیقت ننمایی؟
آن پیر چه سر بسته مرا کرد نصیحت


تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگِ بیابانِ حقیقت

طارق خراسانی

با تشکر از تذکرات ارزشمند استاد کیوان داوودی

باید بدانی در ادب اندازه ات را

بشنیده ام از عاشقان آوازِه ات را
دیدم پس از هر بسته دَر ، دَروازِه ات را

مرغ دلم پرواز را از سر گرفته
تا خوانده ام اشعارِ نابِ تازِه ات را

من سازِه سازِ عشق و امیدم عزیزم
در فرصتی باید بسازم سازِه ات را

تُندی مکن با شاعرانِ خاک خورده
باید بدانی در ادب اندازِه ات را

بر صورت ماهت نشسته غمزه ی عشق
صورتگری کو تا کشد غمازه ات را

بر کارِ خود پَرداز ، می بیند زمانه
بر دفترِ دانشوَران پَردازِه ات را

خشنود گردم بشنوم در مجلسِ اُنس
از صاحبانِ معرفت * زِهازِه ات را


بداهه
۴ خرداد ۱۴۰۴
* زهازه . zehAze تحسین پی تحسین، تشویق بسیاربسیار

پ . ن
تحت تاثیر غزل زیبای « حس می کنم » استاد علی معصومی سروده شد

دلتنگم

ز حالِ خویش چه گویم رفیق؟ دلتنگم
هنوز خسته ی نیرنگ و فتنه و رنگم

به پای عشق دویدم برای محبوبم
نبود همنفسم لحظه ای هماهنگم

هزار درد و مصیبت به سر مرا آمد
به یُمنِ صبر ، رُخ آخر ندید آژنگم

به قولِ شاعرِ آزاده ی زمان "امید"
٭ پیاده نکته بگیرد ز شاهِ شترنگم!

ز چوبِ دار شنیدم عبارتی زیبا
من این نبودم و نادان بُرید فرهنگم

به آبگینه و سنگ است عاشق و عاقل
کناره گر نروم می خورد به سر سنگم

طارق خراساتی

٭ مصرع از استاد مصطفی بادکوبه ای میباشد

تابستان ۱۳۷۴

مخمس های طارق خراسانی

۱

این شعر به دنیای ادب زنده و یکتاست
مضمونِ چنین شعر به هر گوشه هویداست
بشنو سخنِ ناصرِ خسرو که چه زیباست

روزی زِ سَر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پَر و بال بیاراست
َ
چون اوج گرفت و زِ تَنَش خاک همی رُفت
چشمَ ش به بُلندا بُد و پَستی به بَرَش اُفت
خوش در پی یک طُعمه بَرِ جوجه و هم جُفت

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه روی زمین زیرِ پرِ ماست،»

خشنود که در اوج و بَرَش کوه بوَد ریز
دشت و دمن و بحر به چشمش همه ناچیز
گفتا به دل خویش که با غصه نیآمیز

بَر اوجِ فلک چون بپرم از نظر تیز
می‌ بینم اگر ذرّه‌ای اَندَر تَهِ دریاست

بینایی من را نبود مرز و همی حَد !
رَدِ قدم مور ببینم که ز شاخی بشود رَد
گر یَک به زمینم به فضا قدرت من صد

گر بَر سَر خاشاک یکی پشّه بجُنبد
جُنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست»

هر ذرّه قوی باشد و خود چشم خرَد دید
بر لاغری یک پَشّه هرگز که نخندید
او مستِ منی بود و به هر سوی بچرخید

بسیار منی کرد و زِ تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست!!

خوش بود پیِ کبک که صیادِ جوانی
از چِله که تیری بِکشانیده به جانی
در اوج شد آن مرغ و هَمی دید به آنی

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری زِ قضا و قَدَر انداخت بَر او راست

فرزند خرد، مشعل دانش تو برافروز
سخت است شنیدن،که چنین قصه ی جانسوز
اما چه کنم؟! پندِ پدر را تو بیاموز

بَر بالِ عقاب آمد، آن تیرِ جگرِ دوز
وَز ابر مَر او ر ا به سوی خاک فرو کاست

بر خاک نیفتد کسی از اوج الهی
با طعنه مکن بر رخ افتاده نگاهی
یارب بجز از مهر تو اَم نیست پناهی

بَر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وانگاه پَرِ خویش گُشاد از چپ و از راست

چون تیر خطا رَفته دَریدَش زِ میان تَن
از خویش به دَر آمد و شد از سَر او “من”
بر تیر نگه کرد و بِبُردای بدان ظَن

گفتا: «عَجَب است این که زِ چوب است و زِ آهن!
این تیزی و تُندی و پریدَنش کجا خاست؟!»

می گفت:«چه سان؟چوب فضا را همه کاوید!
آهن به سَرِ چوب، گلِ جان، ز تنم چید»
یکبار دگر چشم بدان تیر بدوزید

چون نیک نگه کرد و پَر خویش بَر او دید
گفتا: « ز که نالیم؟ که از ماست که بَر ماست

مخمس با تضمین غزل معروف ناصر خسرو

۲

مادر بزرگِ پاک برایم سحرگهی
از صاحبان مُلکِ بزرگی به دَرگهی
گفتا چه قصه ای و چه زیبا نظر، گهی!

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریادِ شوق بَر سرِ هر کوی و بام خاست

بودش به سر غرور و نبودش به سینه بیم
روشن به چهره بود و به باطن ولی بَهیم[۱]
دریای نور بُرده به تاج از زری و سیم

پرسید زان میانه یکی کودکِ یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاجِ پادشاست؟

غوغای شوق بود و یَکی سخت می گریست
شه شادمان که اهلِ خرد در میانه نیست
کودک پی جواب و شنید این سخن: به ایست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

کودک به ناگهان سخن تازه‌ای شنفت
گویا کسی به طیب بیان دُرّ‌ِ ناب سفت
وان دُرّ‌ِ ناب با دل او گشت جور و جفت

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دلِ شماست

گفت او به مکر و حیله جهانی فریفته است
هم اهلِ نان به تکه ی نانی فریفته است
پیر و جوان به سِحرِ بیانی فریفته است

ما را به رَخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست

شه برده نان بسی ز رَعیَّت، مُبرهَن است
هم زاهدی که وقتِ نمازش معیَّن است
بعد از نماز فکر و نیازش مُلَوَّن است

آن پارسا که دِه خرد و مِلک، رهزن است
آن پادشا که مال رَعیَّت خورد گداست

یکدم به اشک قوم پریشان نظاره کن
با من بیا به بارش باران نظاره کن
در شامِ غم به اشکِ فراوان نظاره کن

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

سرشار باد طینتش از عِطرِ مُشک و عود
آورده سر پیش خدا هر کسی فرود
از کجروی است چونکه دلِ آدمی کبود

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود!
کو آنچنان کسی که نرنجد زِ حرفِ راست؟

مخمس با تضمین از قطعه معروف زنده یاد خانم‌ پروین اعتصامی ملکه شعر ایران
[۱]‌ بَهیم :
سیاه و تاریک
دیو دنیای جفاپیشه ترا سخره گرفت
چو بهایم چه دوی از پس این دیو بهیم
ناصر خسرو

۳

عاشق شده ام به سگ، مرا همدم باد
دیدم که وفای سگ سر از آدم باد
ذکری به لبم چو گویشی هر دم باد

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

در شامِ غمی کسی دلم شاد نکرد
در بند بلا فتاد و آزاد نکرد
هم حال خراب من کس آباد نکرد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

مخمس با تضمین از رباعی حضرت مولانا
11 بهمن 1401

۴

کاشکی ذکر لبت، وردِ زبانت بودم
همه آوازِ سحر، شوقِ اذانت بودم
در نهانخانه ی دل، سرِّ نهانت بودم

کاشکی شاعر بی نام و نشانت بودم
سرخی آن تَرَکِ کُنج لبانت بودم

پیش از آن روز غمِ خامه به دفتر برسد
موسمِ فصلِ خزان، مرگِ صنوبر برسد
بر سفر سوی خدا، امر زِ داور برسد

پیش از آن روز که تقویم به آخر برسد
کاش یک شب گل امید خزانت بودم

خبرت را ز نسیمی که ز چین می آمد
به مزار آمده با عشق عجین می آمد
می شنیدم، که غمت هم به کمین می آمد

آسمانت مگر آخر به زمین می آمد؟!
چند ثانیه اگر در دل و جانت بودم

سال ها رفت و نبودیم به امیدِ کسی
گردِ دل جز غم و اندوه نچرخید کسی
ناله هایم نشنیدی و نه بشنید کسی

اشک و غم بودم و افسوس نمی دید کسی
که غم انگیزترین حس جهانت بودم

سخنی گفتی و بر آتشِ آن گفته کباب!!
شده دل، در پی تو دیده نمی گیرد خواب
زلزله آمده از غم ، برسان جامِ شراب

روبرویم شده آوار و سرم گشته خراب
سال هایی که پُر از زخم زبانت بودم

بداهه
21 شهریور 1394
پ. ن
مخمس با تضمین از غزل زیبای خانم لیلا نقشبندی باشنده، از کشور افغانستان (مزار شریف)

۵

گم کرده بودم راه خاکی، آسمانم را
احساس خوب عاشقی، دل، خاصه جانم را
پس داده بودم پیش طوفان امتحانم را

وقتی که طوفان برد با خود بادبانم را
افراشتم از نو درفش کاویانم را

دیدم شبی دستی به شام تیره پایان داد
شعری سرود و ابر را فرمان باران داد
وقتی خدا رخش قلم بر دست انسان داد

رخش قلم “تنها” برای عشق جولان داد
با خون نوشتم شعرهای بی زبانم را

سیمرغ افکارم، جهان را دشت گل می دید
با موج آبی رنگ روح سبزه می رقصید
وقتی ستم بر پرپر آلاله ها خندید

وقتی زمستان ناجوانمردانه می جنگید
آتش زدم سیمرغ افکار جوانم را

دل در پی گرمای چشم شوق یاران است
این ابر را پایان فقط رگبار باران است
بس ناجوانمردانه غوغای زمستان است

سرد است می دانم که سرها در گریبان است
خورشید شو تا بازیابم دوستانم را

در کوچه باغی با تو آواز سحر دارم
بر دور لب های قشنگت بوسه می کارم
گفتی بهاران را ، برایت ارمغان آرم

باران نمی بارد ولی آهسته می بارم
تا چشمهایت می کشم رنگین کمانم را

مخمس با تضمین از غزل زیبای خانم لیلا صالح

۶

پریشانند خلقی بی گنه، در یک نگاه اینجا
چه اقوامی که با دردند و جمعی در رفاه اینجا
فضای سینه ها در ماتم و ابری ز آه اینجا

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا
مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا

نمی دانم به سوی ما، چرا غمخانه مایل شد؟
بزرگ آوازه ی خوبان ، چرا از دوست غافل شد؟
چرا موج غم از ما و همه شادی به ساحل شد؟

غرض رنجیدن ما بوده از دنیا، که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای مشتی از گندم، به نیرنگی، همه در جنگ
همه عارف، همه زاهد، ولی در پرده ها نیرنگ
چه باید گفت ازاین مردم ؟ به شادی ها بسی دلتنگ

برای چرخش این آسیاب کهنه ی دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

منم آن شاعر دلتنگ سیب و حسرتِ گندم
همانا طالب فصلِ قشنگ و روشنِ پنجم
نشان از من چه می پرسی؟ که راهِ خویش کردم گُم!

نشان خانه ی خود را در این صحرای سردَرگُم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

شدم مشهور غمخانه، به دل جز درد و حسرت نیست
پریشان زادگی این است و چیزی غیر محنت نیست
سراغ از من کجا شادی بگیرد؟ اینکه قسمت نیست

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

به آن زیبا بگو از من: «تو را اینجا پناهی نیست
به پنهان رو که در شبخانه امیدِ پگاهی نیست
بپوشان روی ماهت،شهر ما را جز تو ماهی نیست

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد، در مُرداب، ماه اینجا»

مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری

۷

عروس حجله ی غم روبروی نرگس ها
نماز خواند و دعایی، به کوی نرگس ها
گرفت دستِ نیازش گلوی نرگس ها

گرفته دخترکی عطر و بوی نرگس ها
نگاه او شده همرنگ روی نرگس ها

نشسته با بغلی گل به جای دلخواهی
به انتظارِ مسافر رسد که از راهی
رسید بنز سیاه و کشید او آهی

چراغ قرمز و آقا تو گل نمی خواهی؟
تمسخر دو جوان طعنه گوی نرگس ها

دوباره ناله ی دختر، ز روی مجبوری
بخر کمی گلِ نرگسَ، مگو که معذوری
ثواب دارد این کارِ تو، مکن دوری

صدای ترمز و آهای، تو مگر کوری؟!!
و ریخت دلهره ی بچه، توی نرگس ها

ببست چشم امیدش غروبِ روزی بَد
به مثلِ قمری زخمی نفس نفس می زد
غمی ست در دل من زان کسی چه میفهمد؟!

نداشت فرصتی، از آن طرف موتور آمد
و آه ریخت کمی خون به روی نرگس ها

صدای جیغِ بنفشش[1] به گوش من پیچید
به آسفالتِ خیابان به گِردِ خود چرخید
تمامِ پَر پَرِ گل ها به جوی آبی دید

درست مثل قناری کمی به خود لرزید
نگاه آخر او توی جوی نرگس ها

هزار جامِ امیدش، که ناگهان بشکست
اجل رسید و ز تن مرغ جان به آنی جَست
دلم ز سینه در آمد، کنارِ او بنشست

شبیه قاصدک آرام چشم خود را بست
گرفته بود گمان خلق و خوی نرگس ها

از آن طرف گلِ نرگس به دست دُختِ جوان
گذاشت دسته گلی، روی پیکرِ بی جان
به فکرِ دردِ پدر بود و مادری بی نان

چراغ سبز و خیابان شلوغ و گوشۀ آن
دوباره دخترکی خیره، سوی نرگس ها


پی نوشت
جیغ بنفش. ترکیبی زیبا از زنده یاد هوشنگ ایرانی ست ، جیغ بنفش در اثر ضربه سخت به عضوی از بدن که باعث فریاد شخصی شودگویند، جای ضربه به رنگ بنفش در خواهد آمد. جیغ بنفش می تواند در اثر گرفتن ویشگون سخت از بدن شخصی حادث شود.
مخمس با تضمین از غزلِ زیبای خانم حسن زاده (نگار)

۸

ز هجرت در دلِ عاشق، فغان هست
به دیده کوهی از آتش فشان، هست
بجز تو لطف و نازِ دیگران هست

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست

منم آری امیرِ عشق بازان
مقیمِ کوی پاکِ دلنوازان
الا ای پادشاهِ سر فرازان

وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

به دل باشد بسی غوغای عشقت
شد آن آب از رُخِ رسوای عشقت
منم پیدا و نا پیدای عشقت

مبر ظَن کز سرم سودای عشقت
رود، تا بر زمینم استخوان هست

مکن با من نگارا سرگرانی
به سر دارم هوای مهربانی
من و این رسم و راهِ جانفشانی

اگر پیشم نشینی…، دل نشانی
وگر غایب شوی، در دل نشان هست

به لفظی خود نشاید، شَرحِ حُسنت
به جان دادن، بباید شَرحِ حُسنت
به کژ ترسم، در آید شَرحِ حُسنت

به گفتن راست ناید شَرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

پس از تو از تو ماند بس حکایت
به مانندت ندیدم… ، از نجابـت
قیامت خوانمَت؟ یا سرو قامت ؟

ندانم قامت است آن…، یا قیامت !!
که می گوید چنین سرو روان هست

ز روی و حُسن تو، الله الله!!
شکرخندی و لب هایم شکر خواه
به در گاهِ تو، کی دارد کسی راه

توان گفتن به مَه مانی…، ولی ماه
نپندارم…، چنین شیرین دهان هست

به خاک تو …، خوشا با سر فتادن
دل تَنگی به وصل تو گشادن
به خدمت پیش رویت ایستادن

بجز پیشت، نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد، آستان هست

به کوی وصل جانان در خراسان
به دل گفتم نهم جان را چه آسان
شنیدم این سخن از جانب جان

برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاری ست کان جا قدر جان هست

مخمس با تضمین از غزل حضرت سعدی

۹

جواب تو به عشق من دگر آری نخواهد شد
تو هم رفتی و کار من بجز زاری نخواهد شد
پس از تو هیچ کس ما را که دلداری نخواهد شد

و دیگر لحظه هامان صرفِ دیداری نخواهد شد
بهـارت در زمستان های من جاری نخواهد شد؟


دلم تا عشق می ورزد، شبیه ماهی قرمز
برای تو چه می ارزد، شبیه ماهی قرمز؟
به تُنگ عشق تو سرزد، شبیه ماهی قرمز!

دلم از درد می لرزد، شبیه ماهی قرمز
که بی تنگش نفس جز مرگِ اجباری نخواهد شد


تو آن دریای طوفانی، گهی در جزر و گه در مد
وجودِ پر معمایی، ز شورِ عاشقی سرمد
برای قصد جان و دل، قزلباشی به سر آمد

زبانت سرخ بود اما، سرِ سبزم نمی فهمد
به بادش دادی آن روزی که تکراری نخواهد شد

ز مردی خود نشانی نیست در ویرانه ام، دیگر
نمی آید به گرد شمع دل پروانه ام دیگر
به دست باد دادی خانه و کاشانه ام دیگر

سقوط کوهِ نامردی، به روی شانه ام، دیگر
لباسی دستِ دهقان فداکاری نخواهد شد

در آن شام غمم دیدی به خون آغشته شد چشمان
تو را با اشک خون گفتم ، بمان آری بمان ای جان
من آن مامی که دل کندن ز تو بس سخت بودم، هان

تو موسی بودی و از نیل چشمم رَد شدی آسان
به اعجازت گرفتاران و انکاری نخواهد شد

دلم از هجر تو، کارش همه غم بود و نالیدن
سکوت مرگ در چشمان من در حال رقصیدن
به حیرت دیده ای ازغم بگِرد خویش چرخیدن؟!

مهارت خواهد این شب، گریه را بی تو نباریدن
دلم می خواهد اما نه، نه انگاری نخواهد شد

تو رفتی و به هر وادی، خدا داند، پریشانم
به جرم آنکه من عاشق ترینِ خلقِ دورانم
شب و روزی به زیر لب شنو این نکته می خوانم

تو را “چشم و نظر” از من گرفت و خوب میدانم
که رفت از دستم عشقت، آهِ من، کاری، نخواهد شد

صدای بال تو می آید و همگام با قلبم
گرفته جام ناکامی غمی بس خام با قلبم
تو رفتی و شکستی عاقبت آن جام با قلبم

خدا حافظ پرستو، کوچ کن آرام با قلبم
که تک پروازیت رسـم وفاداری نخواهد شد

مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم نگار حسن زاده

۱۰

دَر به دَر گشته کسی کز دَرِ تو بیرون شد
بی هنر آنکه ز چشم ترِ تو بیرون شد
وایِ آن، کز دل معجزگرِ تو بیرون شد

سرنگون گشته سری کز سرِ تو بیرون شد
واژگون مانده دلی کز برِ تو بیرون شد

باورم بوده و دانم ز هنر داوریش
باخبر هستم از آن گوهر و هم دلبریش
کم نگردد سرِسوزن به جهان سروریش

شعله ها می کشد از آتش ناباوریش
آنکه از دایره باورِ تو بیرون شد

یاس و نومیدی؟! از آنم‌سخنی هیچ مگو
گویم این نکته بر او، از تو ندانست و همو
از نگاهم شب و بگرفته به ظلمت ها خو

نوری از مشرق امید نتابید بر او
هر که از مهر امید آورِ تو بیرون شد

دگرش مثل تو آزاده و دُردانه کجاست؟
عاشقی، شیفته ای، عالم فرزانه کجاست؟
بی تو سر مست کسی گوشه ی میخانه! کجاست؟

دگرش روشنی جلوه جانانه کجاست؟
آنکه از حیطه جان پرورِ تو بیرون شد

عاشقی بی تو بود شاد؟ دو چشمش خون شد
بی تو کارش به غم افتاد ، دو چشمش خون شد
آنکه از دست تو را داد ، دو چشمش خون شد

هر که از چشم تو افتاد، دو چشمش خون شد
بی بصر مانده که از منظرِ تو بیرون شد

بی تو اش چیست؟ همه ناله و حرمان، دردی
شام تاریک و پر از خوف و خطر، بس سردی
دامنت داد ز دست و چه فغان آوردی

ورنه از خاک دَرَت سرمه چشمش کردی
هر که از دامنِ خاکسترِ تو بیرون شد

مخمس با تضمین از غزل خانم مریم محبوب

۱۱

از دوری تو زار زدم، زار بمیرم
دور از تو در این غمکده هر بار بمیرم
ای کاش که در دامن دلدار بمیرم

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

در حسرت یک لحظه صدای تو شنیدن
بر بارِ غمت رفته و ان بار کشیدن
آسان بوَدت رفتن و دل ساده بریدن

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

در شام غمم، غم شده با درد هماهنگ
جز ناله که بشنیده از این عاشق دلتنگ؟
وقتی شده جور و سخنِ سختِ تو فرهنگ

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

خوب است برای دل من جرعه ای از خواب
ای عشق تو در سینه من تحفه ی نایاب
دریاب دلِ پرپر عاشق شده، دریاب

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بی تو به خداوند ز عالم خبرم نیست
بر کوچه و بازارِ هوس ها گذرم نیست
در دوری تو جز غم و دردی ببرم نیست

می میرم از این درد، که جانِ دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

عمری شد و ای دوست، خریدار تو بودم
دلداده ی من بودی و دلدار تو بودم
چون خادم عاشق شده در کار تو بودم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

مخمس با تضمین از غزل ز زنده یاد خانم سیمین بهبهانی

۱۲

قوم هنر ز تلخى ايام، بگذرند
رندان به عشق‌ِ بوسه به هرجام بگذرند
از دامِ نام، جَسته و آرام بگذرند

بايد ترانه هاى من از نام بگذرند
دل واژه هاى وحشى ام از دام بگذرند

دادم به دست حضرتِ میخانه، شعرها
رقصید و ريخت در دلِ پيمانه ، شعر ها!
بابِ طرب گشوده به هر خانه شعرها

بايد به جرم رقص لَوَندانه، شعرها
از سنگسار در ملاء عام بگذرند

طارق قیام کرده به راهت به احترام
بخشيده تا غزل به وی آرامشى تمام
سیلاب سلفژی ست به ابیاتت ای گرام

نُت ها براى بوسه به پيشانى كلام
مى بايد از رساله ى احكام بگذرند!

شادم كه بسته دل به صفاى سرودنم
پاك است از دو رنگى و تزوير، دامنم
دَرهاى” نو ” ببين به مخمس گشودنم

من مؤمنم به سرو؛ كه از ذهنِ بودنم
كابوسهاى چوبه ى اعدام بگذرند

بر دار عشق، عاشقِ آزاده شد سَرَش
ایمان هزار بوسه زد آنجا به پیکرَش
شاعر نوشت بیتِ عجیبی به دفترَش

ايمان، عمارتى ست كه نگذاشت از دَرَش
خاخام و پاپ و حجة الاسلام بگذرند

من در کنارِ هسته ی عشق و شکسته ام
خود را ، به پیر معرفتم عهد بسته ام
در کعبه ی نگاه وی از خویش رَسته ام

در مسجد الحرام جنونم نشسته ام
شايد كه از صفاش، به احرام بگذرند

شوق دلم ، غزل غزل از عشق خواندن است
اینسان غبار غم، ز دلِ خویش راندن است
در لحظه ی نگاه تو دل را نهادن است

ديوانگى سعادتِ در لحظه ماندن است
وقتى كه غصه هاى سرانجام، بگذرند

دیدم. به شهر، دختر خورشید می زدند
مردم برايشان ، کفِ تمجید می زدند
مُهر ستم به دفتر تایید می زدند

مردم اگر مخدِّرِ امّيد مى زدند
مى خواستند از غمِ فرجام بگذرند

یادم نبود و دير به یادم رسید، ها!
قانون دل سپردنِ تو فرض شد مرا
دل بسته ی که ای؟ که تو را می کند رها؟!

دل جز به مرغهاى مهاجر نبند تا
يادت كنند وقتى از اين بام بگذرند

مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش

۱۳

درد هایم را فقط یک ناله نامیدی چرا؟
تا به تسکینِ دلم آهی نبخشیدی چرا؟
یک نفس بر رفعِ غم هایم نکوشیدی چرا ؟

زیرِ پای زندگی مُردَم نفهمیدی چرا ؟
جای گریه بر مزارم آه ! خندیدی چرا ؟

سینه ام از زخمِ هجرانت، شده دریای خون
سر زغم بر جیب بُردم، دیدگانم لاله گون
لیلی تو رفت و ای مجنونِ فریادِ قرون

ای طبیب درد های بی سرانجام جنون
حالِ بیمار قدیمت را نپرسیدی چرا ؟

من به گرد تو بچرخیدم، نه کم، بسیار هم
درد هایت را بنوشیدم به جان، ای یار، هم
گفتی و من هم ببخشیدم، شدی آزار هم

من به هر ساز تو رقصیدم، ولی یکبار هم
با نوای ساز چشمانم، نرقصیدی چرا ؟

بشنو از مرغِ دلم اندوهِ این آواز را
ای که دانستی مرا و این دلِ پُر راز را
معجزت گفتی ز دل، دیدی دو صد اعجاز را!

از نگاهم خوانده بودی حسرت پرواز را
باز هم بی اعتنا، بالِ مرا چیدی چرا ؟

خنجر غم بی محابا تار و پودم را درید
مرغِ جان، جان بَر لب آخر از قفس دیدی پرید
هیچ کس آن روزگار تلخ و تاریکم ندید

چشم بی خوابِ مرا دنیا به آتش می کشید
در گلستانِ خودت آرام خوابیدی چرا ؟

عاشقی دیری خدا داند که ایمانِ من است
با خدا بَر درد فائق گشته، پیمانِ من است
با چنین عزمی، غمی خود گویِ میدانِ من است

گفته بودی : صبر تنها راهِ درمانِ من است
تکه سنگی خُرد را با کوه سنجیدی چرا ؟

برگِ عمرم را خزان پژمرد و دردم را فزود
طارقِ آشفته دل، تا دید دردم را سرود:
با چنین دردی بگویم زندگی آخر چه سـود؟!

این همه پرسیدم و پاسخ همین یک جمله بود
گفته بودم درد دارد عشق، نشنیدی چرا ؟

مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم عظیمه ایرانپور

۱۴


به گسل های ناشکیبایی، به غم آوازه های این گردون
من و این زخمه های رنگارنگ، من و یک دل، تمامِ آن از خون
گفته بودی سکوت می باید، چه بگویم؟ خدای من، اکنون

تشنه ام…مثل خاكِ نخلستان،به نفسهاى آبىِ كارون…
مى وَزَم مثلِ بادهاى غريب، لاىِ سرشاخه هاى بيدِ جنون…

ای مسیحا ، صلیب می خواهم، نکند آن شود فراموشت
هر کجا می روی به پای تو، عاشقم، رَهنوردِ می نوشت
جادوی چشم تو به بندم بُرد، شد دلِ من سرودِ تن پوشت

ردِّ پايى كبود،روى دلم، مى رسد تا صليبِ آغوشت
من گرفتارِ بندِ جاذبه ات، باختم عمر را به يك افسون

آبی آسمان رقصانم، عاشقم، در شکوه یک ناورد
آن لهیبِ ستاره ی باران، سوی یک کهکشانِی ام از درد
می روم شادمانه با موجی، شوقِ جانی ست ایزدم آورد

آسمانم…زمينِ رقصانم…آتشم…موجِ مست…ساحل سرد…
-منطبق شد به دستِ تو در من،نقشِ تصويرهاى ناهمگون!-

کودکِ صبرم و خدا داند، از ازل عشق داده فرمانم
ای همیشه سرودِ آزادی، دوری از تو مگو، که نتوانم
همسفر، در پناهِ چشمانت ،تا ابد این ترانه می خوانم

صبر كردم تمامِ زندگى ام…تو بخواهى، هميشه مىچ مانم
شعله ور در لَهيبِ آتشِ آه…يا شناور ميانِ چشمه ى خون…

از ازل بوده تا ابد هستم، ای زلالِ ترانه ی پاکَم
بی خیالِ هرآنچه می گویند، در کنارِ تو عشقِ بی باکَم
روحِ فرمانِ مستِ بی پروا، در رَگ و ریشه های هر تاکَم

عشق ،جانى دوباره مى بخشد،بر تنِ شاهراهِ اِدراكَم
تا غزلهاى سرخ مى آيم، نرم…بى وقفه…مطمئن…موزون…

عاشقان را خدای می بخشد، این سرودی که عاشقی می خواند
شاپرک تا شنید، بَر گل ها، عطرِ آغوش خویش می افشاند
در سکوتی تمام، چشمانم، خیره بر چشم عاشقت می ماند

خيسىِ اشكهاى نيمه شبم، بذرِ عشقِ تو را به بار نشاند…
خلوتِ ما فقط سكوت و نياز…-عشقبازى رهاست از قانون!-

قلب من مخزن جواهر بود، گفته بودی مرا، که آن نزنَند
دستبردی بر آن شد از غفلت، عاقلان صاحبانِ این فنَند
عاشقان گر به پند تو خیزند، بَری از ریب و هر فتنند

قلبها گنجى از جواهرِ ناب، در قفسهاى خاكىِ بَدَنَند…
من بدون دلم چه هستم؟ هيچ! يك بغل خاكِ سرد، بر هامون…

در مُقامِ دلِ است و می بینم ، گوهرانی برای بالیدن
کوهی از نور، وَه چه الماسی، غیر آن آتش است و یک گلخن
یاسمین، ماهِ طارقِم بشنو ، چون به تشریح جان ببُردی تن

مى شكافى شبى وجودم را، مى درخشد تمامِ هستىِ من…
من همان تِكِّه سنگِ الماسم…در تَلى از گُدازه ها مدفون

16 مرداد 1393
مخمس با تضمین غزل زیبای خانم غزل آزامش

۱۵

طناب دار با غوغاگرِ فریاد، می رقصد
قلم خوابش نخواهد بُرد، ای اسـتاد، می رقصد
به یادت تا سحر، اشکم که با اوراد می رقصد

نسیمِ صبح، روی شاخه ی شمشاد می رقصد…
به یادت باز قلبم در تپش افتاد…، می رقصد…

قلم در کوچه باغ دفترم رقصیده با آهی
قلم هم عاقبت آن شد که میگفتی و می خواهی
قلم بارانی است امشب، چه طوفانی که در راهی

قلم ” هوُ ” می کشد تا اوجِ حسِّ ناخود آگاهی
میان صـفحه های دفترم آزاد…، می رقصد…

نشسته روی موجِ ذهنِ آرامی و ناپیدا
نگاهم بر سـپیداری که با بادی ست در نجوا
زعمرم گفته بودی وَه تماشایی ست در اینجا

به بومِ سبزِ احساسم…، کشیدم طرحِ عمرم را :
سپیداری میان دست های باد…، می رقصد…

نرقصم درفضای گیسوانت؟ کارِ خوبی نیست؟
که دیدم حرفِ غم هم جزطناب وپاره چوبی نیست
به عقلِ در لَجَن خفته که عشقِ لای روبی نیست

اگر زندان دنیا جای رقص و پایکوبی نیست…
چرا ماهی میان تورِ یک صیاد می رقصد؟!

پریشان دیده ام بر شانه ها یارب چه موها را
رها کردم خدا را با ستمگر…، گفتگو ها را
خطوط سبز و آبی را، غم آئین ها، دو رو ها را

از آن شب که دلم آواز ترکِ آرزو ها را
میانِ آسمانِ عاشقی سرداد…، می رقصد…

چرا در بند باید بود…؟ و آخر تا کجا… آیا
به بندی برده آخر از چه؟ دستِ خویش را، یا پا
دلم این رَه نوردِ نا کجا آباد…، تا هر جا

رها از بندهای تا کجا؟…آیا…؟…چرا ؟.اما…
به سازِ دلنشـینِ “هر چه باداباد” می رقصد…

تو را می خوانَد این دل نازنینم، هم زبان وقتی
که سرد است ازغمِ ایام وغمگین، ناتوان، وقتی
دلم یادِ تو را آرَد به تابستان و آن وقتی

تو را حس می کند هنگامه ی خرما پزان؛ وقتی
عطش بر خاک، ظهرِ نیمه ی مُرداد، می رقصد…

بزن سر را، بزن با بوسه ی تدبیر، وقتی عشق
حسابِ سر مرا آورده با شمشـیر وقتی عشق
بگوید شب ز خون تو شود زنجیر وقتی عشق

چرا پروا کنم از ضربه ی تقدیر؟ وقتی عشق
هنوز انگار…، روی تیشه ی فرهاد می رقصد…

یقین دارم تو می آیی ، سرَم تاوانِ دیدارت
شهیدانی دگر دیدم در آن دورانِ دیدارت
بیا از غم برون آور جوانمردانِ دیدارت

پُرم از اشتیاقِ گرمی تابان دیدارت
تمام هستی ام تا لحظه ی میعاد، مى رقصد…

7 اردیبهشت 1393

مخمس با تضمین از غزلِ خانم “غزل آرامش”


۱۶

رها کردم دل و جان را ، به شوقِ مهرِ عاقل ها
نشد از جمعِ عاقل ها، مرا جز غم که حاصل ها
دلِ دیوانه ی عاشق، به خون رقصد ز غافل ها

الا یا ایها الساقی، اَدِر کَاسَاً وَ ناوِلها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

به گیسویش سپردم دل، مگر بر کار دل آید
ز جان بگذشتم و آخر، نیامد دل که برباید
چه بیهوده پی اش خلقی، که او رُخساره بنماید!!

به بوی نافه‌ای کآخر، صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش، چه خون افتاد در دل‌ها

جهانی را نمی خواهم که در هر منزلش ماتم
گرفته تاج شاهان را، شکسته جام ها از جَم
به گوری بُرده بهرامی، به نابودی شوی مُلزَم

مرا در منزل جانان، چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد می‌دارد، که بربندید محمل‌ها

اگر خواهی دو روزی را، دلت از غم فرو شوید
غمی بر شادی ات ای دل، ز حسرت روز و شب موید
به راهِ معرفت باید، که سالک آن بجان پوید

به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نَبوَد، ز راه و رسمِ منزل‌ها

خطر می بارد از هر سو، به سر، بَر مرگ خود مایل
به هر سو میروم موجی، ز غم بر گردِ من حایل[۱]
به دریایی و گردابی، شبی بر ظلم خود قایل

شب تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل[۲]
کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل‌ها

به خود کامی چه آتش ها، ببردم بَر دل و بَر سَر
نهان دَر پرده اش سازم، که این آتش نگیرد دَر
چو گیرد دَر، بسوزاند، خدا را، خشکی و هم تَر

همه کارم ز خود کامی، به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی، کز او سازند محفل‌ها

اگر تو سالک راهی، از او غایب مشو حافظ
وگر در فکرِ درگاهی، از او غایب مشو حافظ
پیِ دیدارِ آن ماهی؟ از او غایب مشو حافظ

حضوری گر همی‌خواهی، از او غایب مشو حافظ
متی ما تَلـقَ من تَهـــوَی…، دَع الدنیــــا و اهمِلهـــا

مخمس با تضمین از غزلِ حافظ
26 فروردین 1393
پ . ن
[۱] حایل -[ ع . حائل ] (ص .) مانع میان دو چیز. جداکننده

]هایل – (یِ) [ ع . هائل ] (اِ فا.) هولناک ، ترساننده
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تَلقَ من تَهوَی دَع الدنیا و اَهمِلها
معنی:
اگر حضور قلبی می خواهی پیوسته او را در نظر داشته باش؛هر وقت به کسی که دوستش داری بر خوردی،دنیا را واگذار و آن را نادیدهبگیر.
تَلقَ: از فعل لَقِیَ یَلقَی و مصدر لِقاﺀ به معنی کسی را دیدن یا با کسی برخورد کردن.
تَهوَی: از فعل هَوِیَ یَهوَی و مصدر هَوَی به معنی دوست داشتن.
دَع : فعل امر از فعل وَدَعَ یَدَعُ و مصدر وَدع به معنی ترک کردن و واگذاشتن.
اَهمِل: امر از فعل اَهمَلَ و مصدر اِهمال به معنی بی مصرف گذاشتن چیزی یا فراموش کردن آن.
حاصل معنی اینکه اگر می خواهی حضور قلبی با معشوق داشته باشی از یاد او غافل مباش،و وقتی به معشوق رسیدی
هرچه را که جز اوست نادیده بگیر..

۱۷

رفتی و به آئینه ی دل، گرده ی گردی ست
دل نیست، نهان خانه ای از هیئت دردی ست
دیری ست که دل واله و دیوانه ی وَردی ست

بازآی كه چون برگ خزانم، رُخِ زردی‌‌ ست
با یادِ تو، دمسازِ دلِ من دَمِ سردی‌ ست

بر پیکرِ عاشق شده ام بوی نیازی ست
اعضای وجودم، همه همسوی نیازی ست
هر بیت در این بند، سخنگوی نیازی ست

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ ست
ور دردسری می‌دهمت، از سَرِ دردی‌ ست

کی بی خبرم از خطر عشق در این دشت
باید که بیابم گهر عشق در این دشت
جز غم چه بود ماحضرِ عشق در این دشت؟

از راهروانِ سفرِ عشق درین دشت
گلگونه سرشكی ست اگر راهنوردى ست

از عشق بپرسید، توانم که از آن گفت
جنگی ست مرا با خود و باید به چه سان گفت؟
«خاموش به نادان» که مرا جانِ جهان گفت

در عرصه ی اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست

ما را نبود همدم و غمخوار به جز درد
در روز غمم نیست خریدار به جز درد
پیدا نشود محرم اسرار به جزدرد

غمخوار به جز درد و؟! وفادار، به جز درد؟!
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی ست؟!

باری ست به دل، کار دلم درد کشیدن
از درد به جان آمده بر خویش دویدن
بِه دردِ مرا، مردمِ بی درد ندیدن

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی كه چه دردی ست ؟!!

با تو محنی نیست بهشت است که گلخن
بی روی تو سرگشته به هر کویََم و بَرزَن
صبر است مرا، امر تو این: « باش فروتن»

چون جامِ شفق موج زند خون به دل من
با این همه، دور از تو مرا چهره ی زردی ست

مخمس با تضمین از غزل زنده یاد حضرتِ استاد مهرداد اوستا(زاده ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ بروجرد – هجرت: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰ تهران)

۱۸

قناعت کرده با نانی چه می گویی که پر خرج است؟
سخن کم‌ گویم ‌از آنرو‌ که بسیارش دگر هرج است
به دیده ، دیده ام دنیا چه بیهوده ، چه بی ارج است

«شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمی‌ارزد»

مخمس با تضمین بیتی از حضرت حافظ

۱۹

طوفان غم می کوبدم چون کوبه بر در
نامردم از چنگش گریزم تا به آخر
پیکارِ شیرینی ست، با اللهُ اکبر

پا می گذارم در نبردی نا برابر
زیرِ هجومِ بادهای غول پیکر

باید تهمتن بود تنها در کشاکش
عاری دلم ، آری که از دنیای خواهش
باید بپاخیزم ، ندارد هیچ ارزش

وقتی تنم را می شکافد روح سرکش
در خاکِ خاموش و سیاه و سردِ بستر

هرگز نی ام یک لحظه از پیکار نومید
تا در دلم صد چشمه ی خورشید جوشید
در من شکفته لاله های سرخِ امید

قد می کشم تا قلبِ آتشگاهِ خورشید
هر لحظه زیباتر، مصمم تر، رها تر

هر لحظه می خوانم خدا را عاشقانه
نقشِ تمامِ بوسه هایم جاودانه
بر کهکشان بذر دعایم در خزانه

هر روز یعنی نو شدن با یک جوانه
هر برگ یعنی باورِ یک روزِ بهتر

خواندی که پیروزی در این غوغا محالَ م
شادم که با بارِ غم و این پشتِ دالَ م
پیروز در آغوشِ هر فصلی و سالَ م

هر فصل تن پوشی به رنگِ حسّ و حالَ م
هرسال، می پوشد نگاهم رنگِ دیگر

قومی بسانِ تیغِ کینه، تیزِ تیزند
آنان که آبِ روی مردم را بریزند
چون ظهر تابستانِ شرجی، جان ستیزند

از سایه سارم خستگی ها می گریزند
آغوش سبزم ، لانه ی سار و کبوتر

آهنگِ شادم بر غمِ دنیا بتازد
اسبابِ شادی را به دفعِ غم بسازد
در بازی عشقم، سپاهِ غم ببازد

انگشت هایم سازِ شادی می نوازد
با برگ های نرم و رقصان و معطَّر

طوفان گذشت و ریزگردی در سرایم
از عشق بشنو ، بانگِ زیبای دَر آیم
هر ذره ای در هرکجا، دارد دعایم

در گوش های بادِ عابر می سرایم
تصنیف رنگین صعود یک صنوبر…

مخمس با تضمین از غزل “تا قلب آتشگاه خورشید” خانم غزل آرامش


۲۰


آنان که رو به محضر استاد می روند
شیرین زبان به دیدن فرهاد می روند
آن اهل باد ، در پی هر باد می روند

آنان که هر کجا گذر افتاد ، مى روند
پشت هزار گردنه از یاد مى روند

آنان که سخت تشنه ی دیدار شبهه اند!!
هر لحظه بی دلیل گرفتار شبهه اند
خوش باورند و یکسره در کار شبهه اند

همداستانِ قافله سالار شبهه اند
با پاى خود به دلهره آباد مى روند

دل را کدر نموده و دور از زلالها
همخانه با شعار و دروغین مقالها
این قوم بی خبر ز حرام و حلالها

تا عمق چشمهاى زلال غزالها
مثل نگاه خیره ى صیاد، مى روند

اینان همان قبیله ی وَهمی ز مردم اند
هر لحظه در مسیرِ خیالات خود گُم اند
بی شک به فکر رفع طلسمات کژدم اند

دنبال گنجهاى بزرگ تَوهُّم اند
هر کس نشان تازه ترى داد مى روند

مرغ هوس چو صاعقه پرواز می دهند
بردستِ هوچیان عجبا ساز می دهند !!
خود را فریب داده و هم باز می دهند

شب، دل به فال خواجه ى شیراز مى دهند
فردا به سوى پیرِ گناباد مى روند

گفتند کشور دل اگر بی بلا کنیم
دل را به عشقِ پاکِ خدا مبتلا کنیم
عاشق شویم و ملت عاشق صدا کنیم

گفتند: خاک را به نظر کیمیا کنیم!
اما به عشقِ “دست مریزاد” مى روند

از اهل باد ، گیر همین نکته را که ما
گفتیم و گوش گر بدهی دوری از بلا
اینان مرید بوده همانا که هیچ را

خود را سپرده اند به تقدیرِ موجها
وقتى به سمت ساحل فریاد مى روند

ما می رویم و باش پس از این ولی خموش
با باد های هرزه؟ نه،… با پیرِ می فروش
آن کس که داد باده و گفتا که نوش، نوش

ما، سرو مى شویم… که سرهاى سبز پوش
بر باد مى روند، ولى شاد می روند!

مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش

۲۱

درد باشی، یا مرا درمان چه فرقی می کند؟
دشمنم باشی و گر جانان، چه فرقی می کند؟
سخت باشی تو وَ گر آسان، چه فرقی می کند؟

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟
سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟

ما تنی داریم و‌ جانی، تن همه دانند آن
قسمت خاک است و بر دنیای جانها “جان” روان
لحظه ای بر خیز ای غافل تو از خواب گران

مرزها سهم زمین اند و تو اهل آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

عشق را نازم ، همه آئین و دینِ پاکِ ماست
در پی او، هر طرف مرغِ دلِ چالاک ماست
او بفرماید،: زمین تا کهکشان املاک ماست

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزه، حلب، تهران چه فرقی می کند؟

ای بنی آدم همه اعضای هم، از یک تنیم
گفت سعدی این سخن ، اما گرفتارِ منیم
باید آخر ریشه ی جهل مرکب بر کنیم

قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟

قسمت ما جرعه ای آخر ز جامِ مرگ هست
دیدم آری عاقبت خلقی به کامِ مرگ هست
وحشی این چرخ هم آهسته رامِ مرگ هست

هر که را صبح شهادت نیست، شامِ مرگ هست
بی شهادت، مرگ با خسران چه فرقی می کند؟

دست من ده ناخدا امشب تو آن فانوس را
کشتی دل طی کند از غم بس اقیانوس را!!
از چه ترسانی به آتش رفته ی محبوس را؟

شعله، خاکستر، دم آخر ولی ققنوس را
لحظه ی آغاز با پایان، چه فرقی می کند؟

مخمس با تضمین از غزل آقای سید محمد مهدی شفیعی

۲۲

حرمت دیدم و ای شید دلم می لرزد
ای گل بوسه ی امید دلم می لرزد
ای هواخواه تو خورشید ، دلم می لرزد

گوشه ی صحن، دَمِ عید، دلم می لرزد
من و یک عالمه تردید..، دلم می لرزد

سـوی تو پای برهنه… چه دویدن دارد!
خاک درگاهِ تو بر چشم…کشیدن دارد
ز نسیم حرَمَت… ، بوسـه خریدن دارد

بادی از سمت حرم قصــدِ وزیدن دارد
بی سبب نیست که چون بید دلم می لرزد

دارد آن گوهره ی عشق ولایت ز نبی
می تکاند دلِ من را به خدا ِنامِ ولی
لحظه ای دور ز من باش که دانم به علی

لرزه افتاده به جان و در و دیوار…، ولی
زلزله نیست، نترســید…! دلم می لرزد

این نه پای من و من بی سر و پا تا بَرِ یار
بی خود از خویش روم، بازشتابان، انگار
دست غیبی است روان می بردم سوی نگار

میروم سمتِ حرم دست به سینه این بار
دو قدم مانده به خورشـید دلم می لرزد

اندکی فکــر و تأمل، همه دانند نکوست
گر چه بر ملت ما ظلم و ستم ها ز عدوست
سرفرازی همه ملّتِ ایران، که از اوست

بی وضو پای مَنِه بَر حرم و ساحتِ دوست
حرف دل بود ،ببخشید ، دلم می لرزد[1]

[1] . بیت پایانی را بنده سرودم تا قطعه تبدیل به غزل شود
مخمس با تضمین از غزل “دلم می لرزد” – آقای حسین طاهری
۲۳
1
آویخته چشمم را، بر دَر که تو بگشایی
هم زلفِ پریشان را، ای عشق بیارایی
صد لشگر غم هریک، دارند چه غوغایی!

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهائی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآئی
2
چشمِ دلِ عشاقت، در خواب نمی ماند
با گرمی دستانت، بی تاب نمی ماند
دل خسته ی دوران را، دریاب، نمی ماند

دائم گل این بستان، شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را، در وقت توانائی
3
در دل گرهی افتاد، تا زیر و بمی کردم
از غصه این دوری، قصد حرمی کردم
از یار تقاضای، لطف و کرمی کردم

دیشب گله ی زلفش، با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر، زین فکرت سودائی
4
دیوار و در و کوچه، بی زلزله می رقصند
در باغ صنوبرها، بی هلهله می رقصند
ذرّات به عشق تو، با حوصله می رقصند

صد باد صبا اینجا، با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل، تا باد نپیمائی
5
رخساره ی زردِ من، انگشت نشانم کرد
بودم چه بهارانی!!، هجر تو خزانم کرد
کاین بی خبری از تو، خیلی نگرانم کرد

مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد
کز دسـت بخـواهد شد، پایاب شکیبائی
6
او رفت و چنان بنشست، بر سینه غبار غم
هر لحظه مرا بی او، درد است و غم و ماتم
پنهان شده ای، هر دَم، در مجلس رندان هم

یارب به که شاید گفت، این نکته که درعالم
رخساره به کس ننمود، آن شاهد هرجائی
7
تیرت به خطا مفکن، در بیشه پلنگی نیست
سنجاقک عاشق را، با کس سرِ جنگی نیست
برخیز و بیا دیگر، فرصت به درنگی نیست

ساقی چمن گل را، بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن، تا باغ بیارائی
8
عمری ست که می سوزم، درشعله ی بدنامی
از چشمِ گل آئینم، زیبای گل اندامی
تقدیر مرا رو کن، با زهره و بهرامی

ای درد تو اَم درمان، در بستر ناکامی
وی یاد تو اَم مونس، در گوشه ی تنهائی
9
از سوی ملائک هم، ما لایقِ تکریمیم
هر چند به روز و شب، دلخسته ی تحریمیم
ما گرچه درین دنیا، قربانی تقسـیمیم

در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمائی
10
با بودن مهرِ تو، ای دوست گزندی نیست
بردست و دل عاشق، زنجیری و بندی نیست
بر منبر این مسجد، جز عشق تو پندی نیست

فکر خود و رای خود، در عالم رَندی نیست
کفرست درین مذهب، خودبینی و خودرایی
11
دنبال تو ای ساقی بس در بدرم می ده
از خاک کویرستان، خود تشنه ترم می ده
دیدی که خمارم پس ای با خبرم می ده

زین دایره ی مینا، خونین جگرم، می دِه
تا حل کنم این مشکل، در ساغر مینائی
12
فالی زدم و دیدم، کوی خوشِ وصل آمد
بر بوسـه ی چوگانی، گوی خوشِ وصل آمد
بر گونه زچشمانم‌ ، جوی خوش وصل آمد

حافظ شب هجران شد، بوی خوشِ وصل آمد
شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدائی

مخمس با تضمین از غزل حضرت حافظ

۲۴


دل عاشق شده ام در پی القابی نیست
بی نقاب است، ورا حوصله ی قابی نیست
شب چه تاریک و به بَر بوسه ی مهتابی نیست

دلبرم رفت و دلم رفت و دگر تابی نیست
ای دریغا که به لب جام می نابی نیست

شاخه آفت زده شد میوه ی کالی نرسید
حال زار است ! الی احسن حالی نرسید
روزِ ما رفت و بجز شام زوالی نرسید

حسرتم مانده و دستم به وصالی نرسید
کوچه ها خالی و دیگر دل شادابی نیست

ملت عشق کجا فکر نقاب اند؟ ولی
جمله بر آتش عشقی که کباب اند ، ولی
بهر آبادی دل ها چه خراب اند، ولی

شب شد و چشم جهان در تبِ خواب اند ،ولی
سهم این منتظر خسته نظر ، خوابی نیست

سال ها طارقِ ما، کارِ دلم سوختن است
جان به لب آمدو کارم همه لب دوختن است
بر چنین قوم ریا معرفت آموختن است

گرچه سهم دل ما شعله برافروختن است
باز هم در شب من جلوه ی مهتابی نیست

همه شب از غم هجرت به سحر بیدارم
سال ها بی تو چه بارانی ام و می بارم
غم هجران دگرم بس، مده هی آزارم

چقدر پلک به راه تو به هم بفشارم
بر سر چشمه ی چشمی که دگر آبی نیست

یادم اصلاََ نرود دلبری و سروری ات
خنده ها و همه آیینِ هنر پروری ات
پی گوهر شده دیریست ز جان، گوهری ات

باز ای کاش که تکرار شود دلبری ات
نازنین بعد تو دیگر به دلم تابی نیست

مخمس، با تضمین از غزل استاد حسین دلجویی

شده عید و نیست در دل، غم جانگداز ما را
بنگر به جام وحدت می روشن ولا را
به زمین، از آسمان ها، شنویم این ندا را:

« علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را؟!
که به ماسِوا فکندی همه سایه‌ی هما را »
2
رَهِ پیر عاشقانم…، بوَد آن گزاره ی دین[١]
که خداشناسی او، همه راست رسم و آیین
نه ز خشت و گل که از دل بشنیده شاعری این

دل اگر خداشناسی، همه در رُخ علی بین
به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را
3
بشنو ز موج مهرش، به جهان بلا نماند
برود ستم ، به عالم، اثر از جفا نماند
بجز از نوای شادی، به فضا صدا نماند

به خدا که در دو عـالم، اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد، سر چشمه‌ی بقا را
4
شده ذکر من دریغا، ز گناه خود به آوَخ
به شب خیالِ سردم، تن ذهنِ خسته شد یَخ
تو اَم اَر به یاری آیی، چه بگویمت بجز بَخ؟!

مگر ای سحاب رحمت، تو بباری، اَرنه دوزَخ
به شرار قهر سوزد، همه جـانِ مـاسِوا را
5
به گرازهای وحشی، شده کار او چو بیژن [٢]
چه بگویم از امیرم؟ به دوعالم آن مَهیمَن
همه فکر اوست احسان، همه کارِ اوست اَیمَن

برو ای گدای مسکین، در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را
6
به محبتش نماند، غم دل مقابل من
شود از عنایت او همه هیچ مشکل من
نبود به جز ولایش به زمانه حاصل من

بجز از علی که گوید، به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
7
بجز از علی که دیده، همه عمر خود مصائب
به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب
شده غرق حیرتم دل، که از اوست این مراتب

به جز از علی که آرد، پسری ابوالعجائب
که عَلَم کند به عالم، شهدای کربلا را ؟
8
به کجا سراغ داری که زجمع دلنوازان
چو علی به عهد باشد، به فرازِ سرفرازان؟!
همگی نیازمندیم و بود زبی نیازان

چو به دوست عهد بندد، ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند، که به سر برد وفا را ؟
9
به نسیم اعتدالش غمِ دل ز سینه می رُفت
چو یکی اسیر غم بود دو دیده اش نمی خفت
بنگر به خطبه هایش که ز نوکِ خامه دُر سُفت

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم؟ شَه مُلکِ لافتی را
10
همه ی وجود پاکش، پُرِ عشق و شوقِ وحدت
بزدوده از دلم غم، به مروَّت و محبت
همه آبروست ما را ز ولای آلِ عصمت

به دو چشم خون‌فشانم، هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری، به من آر توتیا را
11
همه شب چو مرغ عاشق کنم ای علی صدایت
نفسم تویی و آنی ، نتوان کنم رهایت
اگرم رهیده از غم، همه بوده از دعایت

به امید آن‌که شاید، برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم، همه سوزِ دل صبا را
12
شده عصر بربریت، ز نفاق ومکر شیطان[٣]
ز ستمگران دوران برسیده بر لبم جان
چو بنات نعش باشد دل عاشقان پریشان

چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان، ره آفتِ قضا را
15
به دلم از آن معظم ، نرسیده ذره ای غم
ز ولای او زنم دَم ، به حقیقتی مسلم
که مراست در دو عالم، ولی و امید و همدم

چه زنم چو نای هر دَم، ز نوای شوق او دم ؟
که لسانِ غیب خوش‌تر، بنوازد این نوا را
14
همه شام تا سحرگه، شده چشم من به راهی
ز محاق سر بَرآرد ، مگرم خدا…، که ماهی
چه کنم بجز دعایی؟ برسد ز حق پناهی

همه شب در این امیدم، که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را»
15
عجبم زِ “رایِ” مُعجز[٤]، برسیده خوش، مؤدب
که به اوج بُرده مصرع، همه قافیه مرتب
من و شعر شهریارم، همه شد ز جانب رَب

ز نوای مرغ یا حق، بشنو که در دلِ شب
غم دل به دوست گفتن، چه خوش‌ است شهریارا

مخمس با تضمین از غزل زیبا و معروف زنده یاد سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ – درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار سروده شده است.
مهر ماه 1394 طارق خراسانی
پ . ن
[١] . گزاره عبارت ، محصول ، ادا ، پرداخت ، تاديه . اجرا و انجام . اظهار ، بيان . تفسير ، شرح
[٢] . در شاهنامه آمده است که بیژن برای مبارزه با گراز ها داوطلب می شود و کیخسرو او را به بیشه ی گرازان رهسپار تا گرازان وحشی را نابود کند و او در این مأموریت موفق به نابودی گراز ها میشود.
[٣] . منظور استکبار جهانی و اقمار او خصوصاً صهیونیست های جانی و خاندانِ کثیف آلِ سعود است. [٤] . در مصرع آخر غزل زنده یاد شهریار، “شهریارا” به عنوان قافیه و ردیف آمده است، برخی از اُدبا بر این قافیه ایراد گرفته اند که “الف” قافیه بوده و “را” ردیف می باشد و شهریا … را به لحاظ معنایی دچار اشکال دانسته اند زیرا شهریا مخفف شهریار که تخلص شاعر است نمی تواند باشد. بنده در این قسمت وارد شده و می گویم “ر” “شهریا را ” را باید “رای معجز” نامید زیرا هم به یاری “شهریار” و هم ردیف که ” را ” می باشد آمده است.

۲۶
سالیان سال آدم جان چه خوابت کرده اند
قوم ‌نا اهل خراباتی ، خرابت کرده اند
سیب و‌ گندم ؟ از خجالت آه ، آبت کرده اند

عرشیان، “اهل بهشت” اول خطابت کرده‌اند
بعد از آن اما، سزاوارِ عذابت کرده‌اند

اهلِ دل با چشم سوّم دیدنی ها دیده اند
قوم‌ِ تزویر از تو نقشی پُر خطا اَفریده اند
مثل زالو‌ بر تنِ مظلومِ تو چسبیده اند

خوشه خوشه حاصل خونِ دلت را چیده‌اند
گندمانه زیر سنگ آسیابت کرده‌اند

آی آدم، عاشقی کن غیر از این کارت خطاست
سیب و ‌گندم تهمت است و هم دروغی نارواست
بی گمان در پرده ها ابزار استحمار ماست

پیکرت تصویری از آتشفشان زخمهاست
رنج‌ها، دریایی از دردِ مذابت کرده‌اند

آی آدم ، خفته در خواب گرانی بس گران
در هبوطی تا ابد ، شک نیست بر این گفته ، هان
بنده خواهندت یقین دارم نشان بر این نشان

حَشر و نَشرَت با ملائك بود و جایت آسمان
تا به خاک افتاده‌ای،آدم حسابت کرده‌اند

تو‌ کجا در عرش بودی نازنینم چون ربات ؟
سجده ها کردند خوبان الهی ،خاک‌پات
بهر سیبی حضرتِ رحمان کند آدم، رهات ؟!

شبنم‌آسا می‌درخشیدی به گلبرگ حیات
غرق، در آغوش گرم آفتابت کرده اند

خون‌ شد آخر دل، چه لرزان قامتت مانند بید
غول افیون سینه ات را ذره ذره می درید
آه و صد آه و هزاران آه می باید کشید

در میان سینه‌ات جای دل، آتش می‌تپید
روی هْرمِ سرخیِ آهت کبابت کرده اند

حق ستانان بشر ؟!! در حیرتم از بودشان
جمله شیطانند و آدم‌ کی بود مسجودشان
خوب سرخ ات کرده اند با چوب قیر اندودشان

بعد با انگشتهای سرد و خون‌آلودشان
تکه تکه مزه‌ی جام شرابت کرده اند

لیک‌ دیدم روز و شب در فکر پرواز خودی
عاشقانه در پی حوای همسازخودی
راز ها در دل نشسته حافظ راز خودی

ناگزیر از انتشارِ عطرِ آوازِ خودی
گرچه با پیرایه‌های خار، قابت کرده‌اند

زندگی گلزار بود از دور و از نزدیک،‌ پوچ
وه چه شادی وار بود از دور و از نزدیک، پوچ
آرزو‌ بسیار بود از دور و از نزدیک ، پوچ

زندگی سرشار بود از دور و از نزدیک، پوچ
سالها، همواره مشغول سرابت کرده اند

نازنینم شد به نامت "باغ آدم" ، سبز باش
غم ، تبر در دست دارد، ریشه در غم ،سبز باش
زیرکانه ، عاشقانه‌ با چم و‌ خم ، سبز باش

مثل ذهن سروها تا واپسین‌دم، سبز باش
تيشه‌ها از ریشه وقتی انتخابت کرده‌اند

بشنو‌ این پایان حرف ماست ، باشد راست ، راست
ناخدا در بازی طوفان همیشه با خداست
فرصت عشق است و نومیدی عزیزم‌ نارواست

تا تهِ فنجان فرصت را ننوشيدن، خطاست
لحظه‌ها، حتی اگر دیگر، جوابت كرده‌اند

بداهه
مخمس با تضمین از غزل خانم‌ غزل آرامش
۳۱ فروردین ۱۴۰۳
.

۲۷

گرمی دل ، در شبِ سردِ زمستانی بیا‌
سخت باشد روزگارانم ،به آسانی بیا
در غریبستانم و جُفتِ پریشانی، بیا

مثلِ عِطرِ یاس ، در یک روزِ بارانی بیا
لحظه‌ایی کوتاه یا اصلاً به مهمانی بیا

دارمت یک سینه داغ و دیدگانی لاله گون
در فراقت می چکد از مردمانِ چشم ، خون!
تا مگر از دل غمم‌ را نازنین سازی برون

با گل و نور و غزل در امتدادِ هر جنون
کوچه‌ها را می‌کنم هر‌شب چراغانی، بیا

بینش ات دانسته ام عالی، کمالت بیشتر
هر چه دوری می کنی، در دل خیالت بیشتر
دیدنِ روی مَه و شوقِ جمالت بیشتر

انتظارت هرچه شیرین‌تر، وصالت بیشتر!
در همان ساعت که خیلی خوب می‌دانی بیا

شورِ عشقی را مُهیا در دلم دارم هنوز
دردِ عشقی را مُداوا در دلم دارم هنوز
یادِ مهرت را که تنها در دلم دارم هنوز

از تو یک دریا تمنا در دلم دارم هنوز
تا مرا با بوسه‌ های خود بسوزانی بیا

عشقبازی راه و‌ رسمِ خوبِ دنیای من است
چشمِ تو، انگیزه ی هر لحظه غوغای من است
حال کردن با نگاهت ،حالِ زیبای من است

عاشقم ، دیوانگی در خونِ رگ‌های من است
پیشِ چشمت می‌شوم هرروز قربانی بیا

جستجو‌ کردم تو را در هر غزل با هر شروع
وَه چه بو‌ کردم تو‌ را در هر غزل با هر شروع
دل ، سبو کردم‌ تو‌ را در هر غزل با هر شروع

آرزو کردم تو را در هر غزل با هر شروع
جانِ این مصراع‌های سبزِ پایانی بیا

بی تو‌ آیا هست در دل شور و تابِ زندگی ؟
یا کسی غیرِ تو‌ باشد پا و بابِ زندگی ؟
خواب دیدم ارغوان بودی، شرابِ زندگی

ای حضورت بهترین تعبیرِ خوابِ زندگی!
هرکجا این شعر را روزی که می‌خوانی بیا

مخمس با تضمین از غزل آقای سیامک عشقعلی

۲۸

روزی خدا غزل به پریشانی ام نوشت
جانم ز اوج آمد و بارانی ام نوشت
دانی قلم برای چه طوفانی ام نوشت؟

چون روزگار بر گِلِ پیشانی‌ام نوشت
در من کمی خمیره‌ی منصور بودن است

کف بین شهر ریشه ام از بایزید گفت
این نکته را به طالع من آنچه دید گفت
یک تن سرود نحس و دگر آن سعید گفت

با خود کسی که ناف مرا می‌برید گفت
این مستعد وصله‌ی ناجور بودن است

من آمدم به دادِ اسیران شهرتان
خوانم سرودِ روح پریشانِ شهرتان
هستم روان به کوچه، خیابانِ شهرتان

آری! درست در دل میدانِ شهرتان
من را نماد سنگی گستاخی‌ام کنید
.
دارم زنند و شعله ی خشمی به تن اگر
چون پنبه ام جدا بکُنَدَ پنبه زن اگر
جرمم همین، شده ام ضدِّ اهرمن اگر

آتش زنید بر تن بی جان من اگر
گَردَم برای خشم شما راه چاره است؟

باشد، چنین کنید به فرمانِ ضدِّ داد
فرعون چه ها نکرد و سزایش خدا چه داد؟
خاکَسترم؟ نبُرده کسی جان به انسداد

اما همین سپردن خاکسترم به باد
تکرار قاصدک، به بهاری دوباره است
.
من از فغان و ناله به دورم، نمی کنم
نفرین کنم تو را؟ نه، صبورم، نمی کنم
زخمی تو را به امرِ شعورم نمی کنم

بغضی برای سردی گورم نمی‌کنم
چون با پیاز لاله‌ی وحشی برابرم

گردیده سینه از غم ایران هزار چاک
پرپر شوم به دست ستم پیشگان؟ چه باک
با عشق چون بری شدم از مرگ شُبهه ناک

حتی اگر مرا بسپارید زیر خاک
از زخم های داغِ زمین سربَرآورم

کاش این جهان سرای یکی قوم دون نبود ؟
در ذهنِ منجمد شده مکر و فسون نبود
آخر چرا به شادی دلها، قشون نبود؟

افسوس و کاش کارِ جهان واژگون نبود
شعر از امیر و رابعه، حمامِ خون نبود

پ. ن
مخمس با تضمین از چهار بند از یازده بند چهارپاره زیبای (هویَّتِ پیروز) سروده ی سرکار خانم زهرا آهن (ملک بانوی سیب)


۲۹

وه به چشمت شررِ بی شُمَری می بینم
گوهری را ، که به کارِ گُهری می بینم
تا رود شب، هنرِ باهنری می بینم

آخرِ چشمِ سیاهت، سحری می بینم
امشب از جانب بالا نظری می بینم

عشق رمزی ست به هنگامه ی شب، رمزِ عبور
می رسد چشم غزلخوان و وجودش همه نور
تا کند گرم دل مردم بیچاره و عور

در بیابانِ زمستانی قلبم از دور
آتشی شعله ور از چشم تری می بینم

کوچه بود و غم تلخی که در آن ساعت داشت
چهره در خویش فرو برده و ناراحت داشت
تا فرو ریختنَ ش ثانیه ای مهلت داشت

کوچه ای را که به بُن بست شدن عادت داشت
بر تنش سایه ای از رهگذری می بینم

مرغ خوش خوانِ تو امروز شکسته بالش
شده غم مونسِ روز و همه ماه و سالش
رفتی و هیچ نگیری ز دلم احوالش

رَدِ پای تو به جا مانده و من دنبالش
راهِ پُرپیچ و خم و پُرخطری می بینم

ترس از سینه برون کرده چنین می خوانم:
«میدهم در رَهِ معشوق، تمامِ جانم»
باید آخر خطری کرده و آن بتوانم

ترس پنهان شد و باید بروم…، می دانم
که در آغوش خطر همسفری می بینم

با شرارِ نگهت، قدرتِ جانم دادی
خبرِ عشق، از آن جامِ جهانم دادی
من مئی خواسته بودم، که تو آنم دادی

دل سپردم به مسیری که نشانم دادی
در نگاهت سندِ معتبری می بینم


مخمس با تضمین از غزل خانم عظیمه ایرانپور


۳۰

دیوانه نیستند که مهمانی ات کنند
یا در مُقام حضرتِ سلطانی ات کنند
شاد آمده که شام‌ِ پریشانی ات کنند

از باغ می ‌برند چراغانی ‌ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ‌ات کنند

با صد هزار حقه و تزویرِ مرگ بار
در گوشه ای نشسته نه آرام‌، بی قرار
با قصه و حدیث و‌ سخن های بی شمار

پوشانده ‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ‌ات کنند

خوبان‌ِ حق بجز به خدا دل نمی دهند
دنبالِ نام و جاه و‌ مَقامی نمی روند
رِندان به زیرِ کاسه ظلم و‌ ستم زدند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می ‌برند که زندانی ‌ات کنند

از شاخه چیده اند و چه خشنود می شوی
بر پَرپَرت به ساحتِ دستی چه میدوی !!
غافل مشو ، شنیده ام از فردِ معنوی‌ :

ای گل گمان مکن به شب جشن می ‌روی
شاید به خاک مرده ‌ای ارزانی ‌ات کنند

جز مهر‌ ایزدی به جهان چاره ساز کیست؟
دل دادنت به عالم فانی برای چیست؟
دُردِ شراب ، چاره ی دَرد است و بندگی ست

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ‌ای بترس که شیطانی ‌ات کنند

در پرده ی ستم‌ ، بجز از بد نهاد نیست
قومی که‌ جز به کشتن و فکر فساد نیست
پندی دگر مرا بِه از این جمله یاد نیست

آبِ طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ‌ای است که قربانی ‌ات کنند

بداهه ی سحری
پ . ن
مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری

۳۱


ساقی، می از سبوی دلارام ده مرا
پندی بگوی و فرصتِ انجام ده مرا
خواهم همین، بیا ز لب انعام ده مرا

حرفی بگو و از لب خود کام ده مرا
ساقی! ز پا فِتاده شدم، جام ده مرا

جانی به جسم باشد و رازی میان، بیا
جسمم به کوی جان همه دارد فغان، بیا
غوغای جسم و جان بِبُریدم امان، بیا

فرسوده دل، ز مشغله ی جسم و جان بیا
بِستان ز خود، فراغتِ ایام ده، مرا

ای جان، ز آشنا میِ نابت نهان مکن
دل را دوباره مأمن دردِ گران مکن
سهمِ من است باده، به جز این گمان مکن

رزقِ مرا، حواله به نامحرمان مکن
از دستِ خویش، باده ی گلفام دِه مرا

جان و دلم هوایِ گل آوازه می کند
رفتی و هجر ، درد مرا تازه می کند
بی تو‌ رَدای غم، به تن اندازه می کند

بوی گلی، مشامِ مرا تازه می کند
ای گلعذار! بوسه به پیغام ده مرا

مهرت؟ ز دست گرچه تو جَستی ز دل نرفت
شوقت؟ چو عهد خویش شکستی، ز دل نرفت
عشقت؟ بغیر تا که نشسـتی، ز دل نرفت

عمرم برفت و حسـرت مستی ز دل نرفت
عمری دگر ز معجزه ی جام ده مرا

حرفت مَبَر به پرده، بیا روبرو بزن
بگذر دگر ز غیر و به معشوق رو بزن
داری نیاز؟ حرف دلت را به او بزن

ای عشق، شعله بر دل پُر آرزو بزن
چندی رهایی از هوسِ خام ده مرا

دلدارَم است هستِ من ، این هستِ من نگیر
این شادی مرا ، ز دلِ مستِ من مگیر
این جامِ شصت ساله تو از شستِ من مگیر

جانم بگیر و جام می از دستِ من مگیر
ای مُدعی، هر آنچه دهی، نام دِه مرا

دستِ اجل ببین، همه گل های باغ چید
بی رحمی اش همین، همه فریادِ من شنید
من را قفس حواله کرده و شهپَر ز من کشید

مرغ دلم، به یاد رفیقان به خون تپید
یارب، امیدِ رَستن از این دام، ده مرا

در باغِ دل چه غنچه شکوفد به عشقِ یار!
طارق، بیا به باغ و شنو، نغمه ی هَزار
بارانِ گفتگوست.، ز یارانِ بی قرار

بشکفت غنچه ی دلم، ای باغِ نو بهار
خندان ولی بسانِ ” امین ” وام دِه مرا


مخمس با تضمین از غزل جناب “امین”

۳۲


یک جمع سعیدند و سعادت دارند
پای طلب و دستِ اِفادَت دارند
با دوست سرِ مهر و ارادت دارند

یک دسته به نان و نام عادت دارند
یک دسته که عادتِ عبادت دارند

بر اوج کمال، هر کس آسان نرسد
دُردانه ی بوسه ای به جانان نرسد
جان می دهد و به خطِ پایان نرسد

یک دسته کسی به گَردِ پاشان نرسد
آنان که شهامتِ شهادت دارند


مخمس با تضمین رباعی قاسم یوسفی


۳۳

ای کرده به چشم سیهت افسونم
از هجر تو گُر گرفته ی کانونم
با برگ خزان زده ببین همگونم

ای بی‌خبر از محنت روزافزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم

دل خواسته بودی و به پایت دادم
بی تو شده ریزه گردی و بر بادم
از درد به دریای غمی افتادم

باز آی که سرگشته‌ تر از فرهادم
دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

مخمس با تضمین رباعی زنده یاد استاد رهی معیری
چهارم بهمن ماه 1401

۳۴

ای پیرِ سربدار .‌ به جایم سخن بگو
فریادِ روزگار ..به جایم سخن بگو
با زخمه های تار .. به جایم سخن بگو

زیبای پُر نگار.. به جایم سخن بگو
ای ساز بی قرار.. به جایم سخن بگو

رفت او از آن سبب بدرد جامه دلبرش
در خون بسی تپد دل و هم دیده ی ترش
شد آنچه خواست، آمده صدها بلا سرش

پوشانده پرده از پی هر پرده پیکرش
پنهانِ پرده دار.. به جایم سخن بگو

در گوشه ی سه گاه به "مویه" کلام اوست
با صد "کرشمه "ناز که "قفقاز" نام اوست
در" بسته نگار "که "جغتا" به کام اوست

سی گانه لحنِِ “باربد” آهنگ گامِ اوست
از چشمِ انتظار.. به جایم سخن بگو

بیهوده ، آآآی ،گام مزن در خیالِ یار
دل را مبر به بوسه نثارِ محالِ یار
ای بی خبر ز فیضِ کمالاتِ و حالِ یار

ناکام آن کلام که گفت از کمال یار
از کُنجِ این حصار.. به جایم سخن بگو

با وان یکاد چاره ی چشمان شور کن
ساقی پیاله آر و غم از سینه دور کن
مطرب به چنگ آی و دلم پُر سرور کن

افشارزن به جامه دران، نغمه شور کن
با جانِ تاجدار.. به جایم سخن بگو

دیدم قلم شکست که در وصف ذات اوست
در بی ثباتیِ خمِ گردون ثبات اوست
آن شش جهت مشاهده کردم جهات اوست

می افتد از نفس، کلماتی که ماتِ اوست
مضرابِ غمگسار.. به جایم سخن بگو

پرپر چه دسته دسته کبوتر میانِ خون
یک دشتِ سرخ فامِ صنوبر میان خون
فوجِ عظیمِ عاشقِ دلبر میان خون

صدها هزار واژه شناور میان خون
پژواکِ هر هزار.. به جایم سخن بگو

طارق به ظَهرِ نامه هِجرش چنین نوشت
او در زمینِ سبزِ دعا بذرِ نور کِشت
هستیِ بی ثباتِ جهان را به خاک هِشت

او را ببر به ساحلِ آغوش در بهشت
دریای بی کنار.. به جایم سخن بگو

بداهه

مخمس با تضمین از غزلِ خانم‌ پانته آ عسکری

۱۴۰۳/۵/۵

۳۵

ضرب الاجل از اجل گرفتم
دامان خدا، هُبَل، گرفتم
مُزدی هم از این عمل گرفتم

یک روز تو را بغل گرفتم
از شهد لبت عسل گرفتم

صد شکر به دادِ دل رسیدی
خط بر همه ی غمم کشیدی
از چشم تو گفتم و شنیدی

چشمان تو دریا و ندیدی
از ماهی آن غزل گرفتم؟!

از عشق تو برده ام اگر سود
پیرِ هنرم همیشه فرمود
در پای تو سرو، مثل یک رود

دلدادگی ام همیشگی بود
چون مهر تو از ازل گرفتم

از هجر چه گویمت؟ چه دانی؟
در پیکر من‌ نبود جانی
دیدی ننشسته بودم آنی

بر شوق تماشات نشانی
از هر گذر و محل گرفتم

در دوره ی خشکسالی عشق
یا لحظه ی قحط سالی عشق
در عصر غم و زوالی عشق

صد شکر که در حوالی عشق
اقرار تو لااقل گرفتم…

ای شورش عشق و شوق دل ها
در سینه ز عشق توست غوغا
آنقدر خراب تو شدم ، ها!

آمار خرابی دلم را
با لرزش هر گسل گرفتم

قسمت نشدی مرا و تنها
بی تو چه جهنمی ست برپا
رفتی و دلم خوش است زیرا

دستم نرسید بر تو، اما
یک روز تو را بغل گرفتم


مخمس با غزل خانم معصومه بیرانوند

۳۶

با خبر از دل من دیر شدی، حرفی نیست
باعثِ گریه ی شبگیر شدی، حرفی نیست
غافل از صیدِ به زنجیر شدی، حرفی نیست

اگر از منظره ها سیر شدی، حرفی نیست
یا از این پنجره دلگیر شدی، حرفی نیست

خواستم پیشِ نگاهت مگر اعجاز کنم
بر نیاز تو کمی هم شده است ناز کنم
بی تو اکنون به چه سان بال دگر باز کنم؟

عادتم بود به همراهِ تو پرواز کنم
اگر این بار زمین گیر شدی، حرفی نیست

در جوانی شده ای خسته، به غم پا دادی
مُردم آن روز جوابم که برو…، تا دادی
آمدم در بغلت، بوسه دهی، ها…! دادی؟

عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی
به گمانم که کمی پیر شدی ، حرفی نیست

روز اول ز جفا؟،هیچ!!، کجا حرف زدی؟
عشق را خواندی و از لطفِ خدا حرف زدی!
عاشقم کردی و از عشق و وفا حرف زدی

با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی
وقت بازی تو خود شیر شدی ، حرفی نیست

شانه ی مهرِ تو بر زلف پریشانم بود
دست هایت به محبت، همه مهمانم بود!!
سرت ای عشق، چنان گرم به دامانم بود

تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود
که در این معرکه درگیر شدی ، حرفی نیست

مخمس با تضمین از غزل سرکار خانم زهرا حاصلی


۳۷

ای برده دلم را چه سراسیمه به حراج
اخر چه قدر بهر نگاهت بدهم باج؟
ای خاک رهت بر سر شاهانِ جهان تاج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

امشب به خیال تو و آن باده ی جوشان
در ذکر و دعایم به برِ باده فروشان
رخ را زمنِ عاشقِ دیوانه مپوشان

ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج

با جمع حریفان سحر تا تو دویدیم
جز محنت و اندوه در این راه ندیدیم
نازم به میِ آه، به میخانه کشیدیم

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

ای از لب خاتون خُمی کام نبرده
از باده ی توحید یکی جرعه نخورده
منصور انالحق زده ی عشق، نمرده

ای کشته ی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

دُرجی ست پُر از راز دلِ دلشدگانی
در بحر فرو رفته و زان نیست نشانی
ای موسی عمرانی خود را تو امانی

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج


مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری


۳۸

ای طبع سر کشم ، به مخمس تو دم بزن
بر سرسرای دانش و ایمان علم بزن
جانِ مرا بگو که به قلبِ ستم بزن

دستِ مرا بگیر و کنارم قدم بزن
قطعی ترین معادله ها را بهم بزن

گل بوسه می به جام لبم بیش و کم بریز
آتش بیاور و همه بر جانِ غم بریز
خاکی به قبر مضحکِ مرگ و عدم بریز

پرونده های حضرت حق را بهم‌ بریز
یک سر نوشتِ تازه برایم رقم بزن

یک لحظه غافل از دل دیوانه ام مباش
بر باغ سینه بذر محبت بیا بپاش
تا جان دهم به خاک رهت می کنم تلاش

آرامش دوباره من را شروع باش
برگِرد بادِ خاطره رنگِ عدَم بزن

شعرت شکوه لفظِ سراسر خوش دَری ست
مهر تو در سرای دل آئین سروری ست
شوری به خنده داری و کارت سخنوری ست

حالا که خنده های تو آیات دلبری ست
لبخندهای معجزه را دَم به دَم بزن

عهدی به عشق بستی و پایش بمان بمان
ظاهر نگویمت که بمانی، نهان بمان
چشمِ تو باد قبله ی دل ، دلستان بمان

من شاعرِ نگاهِ تو ام ، مهربان بمان
پلکی بزن دوباره و شعری قلم بزن

مخمس با تضمین از غزلی ست که نام شاعر آن را فراموش کرده ام.
اگر کسی شاعر مرجع را می شناسد لطفا به بنده اطلاع دهد.


۳۹

با شیخ دده شدم به روزی همراه
از مال حرام خورد و بودش دلخواه
تسبیح به دست و‌ ذکر او‌ بود الله

شیخ دده را بدید شیطان در راه
بگریخت ز راه تا نگردد گمراه

شیخ دده گفتا که نمی باید خفت
ایمان تو‌ را زکف بگیراند مفت
شیطان چو‌ شنید بر لبش خنده شکُفت

شیخ از پی او دوان و شیطان می‌گفت:
“لا حول ولا قوة الا بالله! “

مخمس با تضمین از رباعی بسیار قدیمی که نام شاعر آن مشخص نیست


۴۰


ای فروغ دیده از خشمِ نگار اندیشه کن
شاد خواهی زی؟ بیا بر هر چه کار اندیشه کن
تو جوانمردی و بر حالِ نزار اندیشه کن

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحطِ بَرگ و بار اندیشه کن

گو بر آن زُهدِ ریایی مالِ مردم می بَرَد
بهرِ نانی آتش قهرِ الهی می خَرَد
شـادمان دیدم ورا، پهلوی مفلس می درَدَ!!

از نسیمی دفتر ایام بَر هم می‌خورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

دیدی آن فواره را از یک رساندی تا به هفت؟
وان بنا بر اوج سر بُردی ز پولِ مُفتِ نفت؟
شد بناگه سرنگون، باغِ جنانت خشک و تفت

بَر لبِ بام خطر نتوان به خواِب امن رفت
ایمنی خواهی؟ ز اوج اعتبار اندیشه کن

نکته ها آموختم یاران ز گفتارِ همام
پخته ی دانش که از او پخته شد بسیار خام
بر فرازی بود و خوفی داشت از نام و مَقام

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

گرچه باشد حضرتم مصداق رحمانِ الرحیم
بر فرو افتادگان باشد خداوندم کریم
دل میازار از خدا بر دل بیاور خوف و بیم

بویِ خون می‌آید از آزار دل های دو نیم
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

کی تو را گفتم ریاضت پیشه کن ای نازنین
روی خود در بسته ای ، آن هم چه سخت و آهنین
گوش کن، طارق ز صائب نکته ای دارد ، همین

گوشه‌ گیری درد سر بسیار دارد در کمین
در محیط پُر شر و شور از کنار اندیشه کن

وای بر آن کس که نانِ مردمان را می بُرَد
یا برای نان به ناحق بی گناهی سَر بُرَد
شب نشینی کارِ او، دندانِ خلقی بشمُرَد

پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد
صائب از آن زاهدِ شب زنده دار اندیشه کن

مخمس با تضمین از غزل پر اندرز صائب تبریزی

توضیحی بر بیت آخر:
مصرع پایانی شاعر از ترس انسانِ پلیدی که در زمان او ستم ها می کرده و به قول حضرت آیت الله بروجردی(ره) دزدی در لباس طلبه بوده است تخلص خود را در شعر نمی آورد تا جانش از شر آن مفسد در امان بماند و مصرع آخر را این چنین به پایان می رساند:
زینهار از آن زاهدِ شب زنده دار اندیشه کن
حقیر بجای زینهار از تخلص شاعر استفاده کردم

۴۱

عجب ماهی، که برد از کف دل دیوانه ی ما را !
همان دستی که می گیرد ز دل دریای غم ها را
مرا دیوانه ی خود کرد چون وامق که عذرا را

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

مرا گویند بی دردی خوش است و حاملِ دردم
بهاران آمد و اما خزان دارد دلِ سردم
خبر داری که بادی می وزد بر غنچه ی زردم؟

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گُل ها را!

اگرچه از تبهکاران شکسته پشت و چون دالم
گناهی نیست در هستی و در آیین ابدالم
میانِ خوب و بد، درمانده ای هم خوب و بَد حالم

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

سرودی خواندم از فاضل که الحق ناب و هم عالی ست
به دانایی عشق آگه تر از آن نازنینم کیست؟
ببین در بیتِ زیبای هنرمندانه ی او چیست؟

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

تحمل کردن این درد یارب گرچه آسان نیست
به چشم دردمندانش، بجز خونی و باران‌ نیست
بری از دردِ انسانی، یقین دارم که انسان نیست

کسی را تابِ دیدار سرِ زلفِ پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطرِ ما را؟

همیشه سینه ام از روزِگاران چشمه ی خون است
نگاهم‌ سال ها از خونِ دل همواره گلگون است
مرا نفرینی از روزِ ازل در سینه مدفون است

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

به پایان می رسد عمر و ولی ای نازنین دیدی
چگونه عاشقم کردی و بعد از آن تو پرسیدی
مرا اینک بگو ای عاشقِ دیوانه فهمیدی؟

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری

۴۲

عشقت ای ماه سزاوار دل این درویش
ما که تسلیم تو هستیم هر آنچ آید پیش
بگذرد چرخش این چرخ به کامم کم و بیش

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم


مخمس با تضمین بیتی از حضرت سعدی


۴۳

در شهر به هر کس که رسیدیم سپردیم
گر هست بگویید که بی باده فسردیم
جز غم که متاعی به سحر خانه نبردیم

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد

مخمس با تضمین بیتی از غزل مجمر اصفهانی


۴۴

تو رفتی و غم در دل است دریایی
شنیدم از لبِ شیرینِ عشق آوایی
که در کنارِ من آید غریب رسوایی

تو از دیارِ غریبانِ عشق می آیی
پُر است از غمِ تو کوله بارِ تنهایی

اگر چه تا به سحر عاشقان نمی خفتند
به اشک دیده گُهر های ناب می سُفتند
از این سخن بشنیدم که سخت آشفتند

شبی کنارِ خیابان غم مرا گفتند
فراق می رسد از رَه به بوی شیدایی

به گاهِ هجر به تن پیرهن دریدم من
فراق را چه غمی بی شمار دیدم من!
چو مرغِ شب همه شب ناله بر کشیدم من

به روز واقعه ی هجر می شنیدم من
صدای گریه ی آرامِ سروِ زیبایی

به جای من دگری بود بی گمان می مُرد
اگر چه طبعِ مرا بادِ مِهرگان افسرد
نهالِ شعر و ادب کی به سینه ام پژمرد؟

شِکُفته شعرِ مرا باد یک نفس می بُرد
به آن دیار که دیدم عروسِ گُلهایی

از آن زمان که تو رفتی نخوانده ام یاری
که یک‌ قدم به در آید مرا به غمخواری
گره گشای دلِ من تویی تویی آری

هزار عقده ی سربسته در دلم جاری
بیا بیا که مگر این گره تو بگشایی

مخمس با تضمین از غزل (تو از دیارِ غریبان عشق می آیی) سروده خودم

غزل ۲۴ شهریور ۱۳۷۱
مخمس ۱۳٨۰

۴۵

عشقت ای ماه سزاوار دل این درویش
ما که تسلیم تو هستیم هر آنچ آید پیش
بگذرد چرخش این چرخ به کامم کم و بیش

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

۲۳ مهر ۱۴۰۳
پ.ن
مخمس با بیت تضمین شده از حضرت سعدی که دارای ” ایهامِ تناسب ” است

۴۶

به هر َسویی پی یاری دویدم
که تا روزی به ماه خود رسیدم
به مانند تو، زیبایی ندیدم

ترا دیدم و یوسف را شنیدم
شنیدن کی بود مانند دیدن

مخمس با تضمین از بیت زیبای حضرت جامی
هشتم آذر ۱۴۰۴

۴۷

دانی که کسی پیر ز معشوق نگردد؟
عاشق شده دلگیر زمعشوق نگردد
آزرده ی تحقیر ز معشوق نگردد

عاشق به فنا سیر ز معشوق نگردد
ماهی طلب آب کند گرچه غذا شد

۵ آذر ۱۴۰۴

مخمس با تضمین بیت زیبای محمدطاهر غنی آشای معروف به غنی کشمیری (۱۰۳۹- ۱۰۷۹ قمری)

۴۸

فریاد مکن بدون فریاد بزی
چون آنکه زپا شد و نیفتاد بزی
ای جانِ دلیرِ با خرد، راد بزی

با داده قناعت کن و با داد بزی
در بند تکلف مشو، آزاد بزی

در عالم غم سفر مکن، غصه مخور
زین راه خطر گذر مکن، غصه مخور
بشنو سخنم خطر مکن، غصه مخور

در بِه ز خودی نظر مکن، غصه مخور
در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی

طارق خراسانی

مخمس با تضمین رباعی زیبای حضرت رودکی

۴۹

بوَد شرط بهبودی زیست، کار
نگر تا که دارایی کیست کار
به از کارکردن دگر نیست کار

برو کار می کن مگو چیست کار؟
که سرمایه ی جاودانی ست کار

مخمس با تضمین از بیت مشهور مثنوی زیبای “رنج و گنج” زنده یاد ملک‌الشعرای بهار که ضرب المثل نیز می باشد.

۲۷ مرداد ۱۴۰۴

۵۰

بودی مرا به همرهی ای عشق بس قوی
گفتی که در پی منِ آشفته می دوی
نزدیک بوده ای به من و دور می شوی

“یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی!
یادت بخیر یارِ فراموشکار من”

۲۴ تیر ۱۴۰۴

مخمس با تضمین بیتِ زیبایی از زنده یاد شهریار

۵۱

مستم از آنرو که پی بردم به ایجاد خودم
در خراباتم ولی عمریست آباد خودم
هر نفس هستم به یاد پند استاد خودم

سرخوشم از گفتگو با جانِ آزادِ خودم
می کنم دلجویی از احساس ناشادِ خودم

روزگاری شد که هستم ساکن‌ِکوی سکوت
دیده ام آرامش دل در فراسوی سکوت
هست فریادِ دلِ عاشق سخنگوی سکوت

روی بوم چشم هایم با قلم موی سکوت
می کشم تصویری از ابعادِ فریادِ خودم

خسته ام از فتنه های بی امان زردها
شهر نیرنگ‌ و دروغ و هیئتِ نامردها
از کویرِ ناله ها بر گیسوانم گردها

من همان جانم که عمری در مصافِ دردها
رفته ام بی های و هو تنها به امدادِ خودم

من‌ مقیم و همنشین، در خوانگاهِ آینه
آه من را دید و دیدم آه، آهِ آینه
سال های بی پناهی در پناه آینه

خسته و دلتنگ گاهی در نگاهِ آینه
می دوم دنبالِ رَدِّ پای همزادِ خودم

بی خیال دیگران رفتم به درگاهی به مهر
ناخودآگاهی که دارد سخت آگاهی به مهر
یافتم آخر خدا را در شبی راهی به مهر[۱]

می کشم خود را در آغوشِ خودم گاهی به مهر
تکیه کردن بر خودم را می دهم یادِ خودم

باخبر هستم ز دیری از ره و قانونِ عشق
سالهایی زین سبب بنشسته در کانونِ عشق
بی حریفم ای رفیقان تا شدم مجنونِ عشق

زخم جانم را نشد مرهم مگر افسون عشق
ای خوشا اعجاز دستِ دلبرِ رادِ خودم

بر سُروری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم
دورِ دوری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم
بی غروری داد فرمان ، گفتمش جانا به چشم

بر صبوری داد فرمان؛ گفتمش جانا به چشم
خانه اش آباد بادا جانِ مُنقادِ خودم

در دلم بذرِ غمی جانکاه قومِ کینه کاشت
رنج ها شد قسمتم آخر مرا هنگام‌ِ داشت
رفتم‌ از شهر شما جانم به لوحِ دل نگاشت

شادی شهر شما کابوسِ حسرت گونه داشت
باز صد رحمت به رویای غم آبادِ خودم

بداهه
سحرگاه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳
مخمس با تضمین از غزل استاد بانو زهرا وهاب
پ.ن
[۱] خدا را یعنی از خدا

۵۲

برو ای عقلِ فرومایه ی بسیار ضعیف
عاشقِ عشقم و او را نبود هیچ حریف
هنرم بوده پرستیدن آن عشقِ لطیف

عشق می ورزم و امید که این فنِ شریف
چون هنرهای دگر موجبِ حِرمان نشود

مخمس با تضمین از بیتی از غزل زیبای حضرتِ حافظ
۱۱ دی ۱۴۰۳
پ.ن

من برائت جُستم از عقلِ ضعیف
آفرین بر عشق، عشقِ بی حریف

بیتی از مثنوی عشق

۵۳

به گیتی نباشد یکی ذرّه زشت
چرا؟ چون خدا جمله زیبا سرشت
به حیرت از آنم که شاعر نوشت

از آن رو رود مرد حق در بهشت
که از خود بسی کار نیکو بهشت

بداهه سحری ۲۷ مهر ۱۴۰۳

تضمین از بیتی که شاعرش را نمی شناسم
بیت تضمین شده دارای جناس تام است
در جناس تام دو کلمه در حروف و حرکات ( گفتن و نوشتن) یکسان ولی در معنا مختلفند
بهشت اول جنت و بهشت دوم از هشتن می آید به معنی رها کردن ، واگذاردن ، گذاشتن می باشد.
.
.
پ . ن
شاهد مثال برای مخمس

در فصل بهار اگر بُتی حور سرشت
یک ساغر مِی دَهد مرا بر لبِ کِشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ بِه زِ من است اگر بَرم نامِ بهشت

از حضرت خیام

۵۴

1
همه ی ذرّگان این هستی…،
می زده…، نازِ شستِ ساقی بود
اهلِ باران رسیده بود از راه،
مَشک!! تنها که هسـتِ ساقی بود
کودکان چشم شان به آبادی…،
کربلا…، می پرسـتِ ساقی بود
2
کهکشان در کفِ نگاهِ حسـین ؛
این زمین روی شست ساقی بود
آسمان زیرسایه ی اکبر… ،
روی گهواره دستِ ساقی بود[1]
3
ظهـــرِ آتش…، هــوا غم آلوده…،
اولین خانه …، نام…، تاســوعا
پُلِ پیـــــــروزیِ خــدا آرام…،
متحرک…، زنی…، چه بی پــروا
چهــره هایی عبـــوس…،در راهنـد،
بندگانِ دولقمه نان…، خرما
4
عشق…، جسرِصراط * زینـب بود،
از نگاهش به عمــقِ عاشـورا
روی شــــــط فــرات* می تابید …،
آفتــــابی به وســـعت دنیـــا
5
کارِ خورشیدِ معرفت آن روز
رهروان را به حق، هدایت شد
کور چشمانِ معـرفت آنجا…،
کارِشان…، جمله، بر شقاوت شد
آخرین خیرِ عاشقان آن روز،
آخرین حرفِ”جان”…، شهادت شد
6
تا که وحی آمد از خـــدا…، برخیــز …؛
و اِذا زُلزِلَت …قیـامت شد
بعد هفتــاد و دو کسوف و خسوف؛
والضحی* بانی غرامت شد
7
حسِ آزادگی به کــوفه مُـرد
مُــرده بـود از بـرای زَر…، خنــاس
قُل أَعُـوذُ بِرَبِّ ناسـی بود…،
زیرِ لـب های پـَرپَـرِ … یک یاس
چشـــمِ زینب گرانترین آنجــا،
مثلِ یاقوتِ سُـرخ… ، یا الماس
8
داس بود و زمیـن پُرِ لاله …؛
نی …،نـوا بود و قحـطی احســاس
هـر طـرف برگ لاله می دیدی؛
روش حـک بود “العطش، عباس”
9
قاتلی مثلِ شِــمر با شــادی…،
فکرِ گاوانِ خواب و خور می شد
نان و خرما…،شرابِ سُکر آور…،
آن هدایا که بر شتر می شد
یک نفـــر بـود صبــح آزادی…،
بنـــدگی را رهـــا و… حُر می شد
10
زیــر باران اشــک…، انگــاری …،
جــای خـــالی آب پُـر می شـد
سه وجب عشق*بود و خیرالعمل،
بغض سجاده آب کُر می شد
11
خطِ سـوّم نخوانده را گویید،
آن نگاهی به طفـلِ خود…، اُم کرد
در گلــو ، دیو جای آبی…، تیـر…،
از قساوت، به زهرِ کژدُم کرد
این ستم ریشه در تَمُرد داشت…،
آن غدیری که باده در خُم کرد
12
آسـمان روی خاک می غلطید…،
درمصافی که اسب رَه گم کرد
سُــــمﱢ مرکب که بر تنش بارید …؛
عشــق را نذرِ نــورِ سـوّم کرد
13
کف زنان آب و یک جهان احساس،
راهی مَشکِ خُشک هامون شد
شادمان زانکه عشق می نوشد،
از خودش فارغ و چه بیرون شد
آب…، احسـاسِ عاشـقی دارد…،
دیدگانم…، دوباره گلــگون شد
14
در تقلّا به سـوی قربانگاه …،
آب ،معشوق دید و… مجنـون شد
مشکِ معشوقِ آب، خالی بود،
مثل ابری که درخودش خون شد
15
تیر و نیزه که نی یکی، آن روز،
بر تن مشک و آن مسلسل شد
آبِ دلبسته بر لبِ خشکی..،
وا شد از هم، به خاکِ غم حل شد
بَر تنِ مشک و ماه پاره ی عشق…،
خنـده ی ناکسانِ مُهمل شد
16
یا ابالغوث،مشک می خندید…،
حیف شــق القمر و…مختل شد
دسـت افتاد و مشک خون بارید
و زمین با سـقوط منحل شد
17
طارق امشب بگو بگ با ما…،
پَرپَرِ آخرین کبوتر را
بغضِ باران گرفته را مانست…،
کودکی منتظـر… چه یاور را
آسمان غم گرفته… ، ابری بود…،
امرِ باران…، نبود داور را
18
ذوقِ باران… ، شــدید لَک می زد… ؛
برکتِ خنــده های اصـغر را
آرزویش وصـــال امّـا … آه… ؛
قبـــلِ او بُغــض…تیـــر…حنــجر را
19
بی خبر ای ز روزِ رستاخیز…،
استحاله به فضله ها…، خوشحال
روز پیروزی علی…، نزدیک…،
پرده دارِ حرم… ، تو ای دجال
جدّ و آبای تو چنین کردند…،
فکر خود بوده… ، دین به اضمحـلال
20
یک صـد و چند * صاعقه آن روز… ،
کهکشان را سـپرد بر گـودال
لعنـت عشـــق بر شـــماهـــا باد …،
آفتــاب و خیـال خـامِ زوال؟؟
21
کهکشان را به نیـزه آویزند…!!،
آنکه دین را … به قصدِ یاری بود
شـادمان…، ناکثانِ ناهنجار…،
کُشته ، عشقِ رسولِ باری بود
آنکه قرآن ناطقَ ش خوانند…،
حاصلِ عشق و رستگاری بود
22
مُصحَفِ نور را ورق کردند… ؛
روی نی صـوت عشق جاری بود
در تـلاقـی زینـب و نیــزه … ؛
کعـب نی…* عمـقِ زخمِ کاری بود

پ.ن :


اثری با تضمین از:
چهار پاره های شورانگیزِ خانم حسن زاده(نگار)
بند های فرد را حقیر سروده و بند های زوج متعلق به خانم حسن زاده است.

لازم به توضیح است برای اولین بار در ادب فارسی چهارپاره ای بصورت مخمس تضمین میگردد.
[1] . در این بند شاعر تضمین کننده بنا به ضرورت در شعر مرجع دست برده است شعر مرجع چنین بوده است :
کهکشان در کفِ نگاهِ حسـین ؛
این زمین روی دستِ ساقی بود
آســمان زیرســایه ی اکبـــر… ،
پای گهــواره حــورِ “باقی”* بود
* *حور باقی :اشاره به فرشتگان
*جسرصراط :پل ورودی کربلا(پلی که مردم کوفه برای رسیدن به کربلا از آن عبور می کردند)
*شط فرات : نام زمین کربلا
*والضحی : اشاره به حضرت ولی عصر(عج)سوگند به روز( آن زمان که آفتاب بلند می گردد وهمه جا را می گیرد)
*سه وجب عشق :اشاره به گریۀ زیاد(آب کر: مقدار آبی که اگر درظرفی که پهنا و گودی آن سه وجب ونیم معمولی است بریزند پر میشود- شست وشو با آب کر باعث پاکی ست)
*یک صد وچند صاعقه : روایت شده است که در پیراهن حضرت امام حسین (ع) یک صد وچند نشانه از تیر ونیزه وشمشیر مشاهده شده(آمار دقیقی در دست نیست)– [قصه کربلا ص 380]
*کعب نی : کعب از نظر واژگانی به معنی “بند میان دو قسمت نی”، “گره چوب نیزه”، “هر چیز بلند و برآمده” می باشد.
نی را هرگاه از قسمت گره آن برش بزنند، چون از قسمت ساقه برآمده تر و کلفت تر است، کاملاً به خوبی می تواند در مشت قرار گیرد که چنانچه برای ضربه زدن استفاده شود، از استحکام و قدرت ضربه زنی بیشتری برخوردار می گردد. ضمن اینکه قسمت کعب نی محکم ترو کمتر شکننده تر است. اگر برای ضربه زدن از قسمت گره آن که کعب نی نامیده می شود، استفاده گردد، بسیار دردناک تر یا بهتراست گفته شود که دردناک ترین ضربه را به وجود می آورد

گزیده غزلیات طارق خراسانی


به نام خداوند جان و خرد
کزین بر تر اندیشه بر نگذرد

سوگند نامه
الهی، به ذرَاتِ عالم قسم
به آن اشرفِ خِلقَت، آدم قسم

به “نوترینو” هایی که پیغمبرند
به عالم… پیام تو را می بَرند

به “نترون”، “کوارک” و به ذاتِ خودت
به “لپتون”، “پروتون” که ماتِ خودت

به هر ذرّه ات “فِرمیون” یا “بوزون”
به خورشید و ماهَ ت، سرودِ “فتون”

ز جان قَسمَ ت می دهم بر ولی
به آن اولین پادِشاهم…، علی

بر این آسمان های پُر رمز و راز
به جان های پاکی ز تو بر فراز

به عشقی که مرکب وُرا جان بود
به روحی که از تو در انسان بود

به روحی که گسترده در هستی است
شرابی ز تو خود که بر مستی است

جهان را به وحدت تو دستور دِه
ز خود بیش از این ذرّه را نور دِه

بگو تا بیاید سرودِ غدیر
بیاید ز پرده برون بی نظیر

بفرما که عالم نه بَر غم رود
نه بر راه پُر پیچ و پُر خم رود

همه اهل ایمان به هر دین و کیش
به گرد هم آیند و یاری خویش

بخوانند تنها فقط یک سرود
که تا زهره آرد به رودش درود

«بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند»

مناجات نامه

اگر هستم ای دوست همواره مست
به عشقت اَتُم های ذهنم شکست

الهی، تویی هر چه بالا و پست
ندیدم بجز تو یکی ذرّه هست

تویی کار ساز و تویی رهنمای
تو پروردگارم به هر دو سرای

شباهنگِ هرکوچه باغم تویی
به شب های ظلمت چراغم تویی

چه غم دارم اینک که دارم تو را
تو را دارم و غم به سینه چرا؟

نه زوری و زر از تو دل خواسته
به وحدت فراخوانده ، برخاسته

الهی دوی را ببر از میان
به وحدت بپا کن بنای جهان

به هر ذرّه دیدم تویی در میان
به تسبیح تو ذرّه تا کهکشان

به گردون اگر ذرّه معبود شد
حضور تو در ذرّه مشهود شد

از آن تا نگردد جهانی تباه
تو را کُنه ذرِّه بود بارِگاه

به جبری که در ذاتِ هستی بود
مرا اختیاری به مستی بود

به مستی، به هر لحظه، لیل و نهار
زجان می ستایم تو را ، ای نگار

تو دانی گِلِه بر زبانم نبود
به اوجم بری یا به پستی، درود

مرا بِه از این نیست حرفی دگر
الهی بیامرز و وانگه ببر

غزلیات


۱
تو را ندیده به دیده، به چشمِ جان همه دیدم
به گوش تن نشنیده ، صدای تو بشنیدم

به پَرده های حجابت، چه پَرده ها که دَریدم
به بوی خلوتیانت، چه خلوتی که گُزیدم

چو راز سینه بگفتم، به پیرِ باده فروشان
بنوش باده بگفت و چه باده ها بکشیدم

به دیده گر چه ندیدم تو را، به چشم بصیرت
به ذرّه ذرّه ی هستی ، نشانه های تو دیدم

ز بارِگاهِ طریقت، رسیده ام به حقیقت
لباسِ عافیت آنجا، به یُمنِ باده دریدم

چه بار های امانت، به دوشِ من بنهادی!!
خََمید بار و تو دیدی، که بُردم و نَخَمیدم

حدیثِ گریه سرودی، حدیثِ ناله شنیدم
به گریه های شبانه، به دشتِ ناله دویدم

به انتظار بگفتی: بمانم و همه ماندم
به بامِ حسرتِ عشقت، نشستم و نپریدم

چه روزگار سیاهی، مرا که بی تو سَر آمد
هماره زَهر هلاهل، ز جامِ هجر، چشیدم

به کوچه باغِ دلِ من، مخوان سرودِِ جدایی
که دردِ بندگی ات را، به جانِ خسته خریدم

۲

از چه آن زیبای طنازم پریشان می رود؟
پَرپَرِ احساس او، با بادِ حرمان می رود؟

بارالها چیست این عقلِ ستم گستر ، که باز
تا بسوزد هرچه ایمان، سوی ایمان می رود

« بی گناهی کم گناهی نیست در دیوانِ عشق
یوسف از دامانِ پاکِ خود به زندان می رود[1]»

ای بسا فعلِ حلالی کز حرام آلوده تر
وی بسا آلوده ای تا اوجِ عرفان می رود

بارِ عمرِ آدمی عشق است و دیگر هیچ نیست
عمرِ بی حاصل ز کف بنگر چه آسان می رود

دردِ عشقِ دوست، طارق گرچه پایانی نداشت
این غزل با یک جهان دردم به پایان می رود

[1] – بیت از صائب


۳

مراخیالِ تو خود بی خیالِ عالم کرد
همان خیال تو ما را دچار این غم کرد

هزار بوسه برایم به ارمغان آرند
به چشم مستِ تو حاشا ارادتم کم کرد

چه “بارها “که نهادی به فتنه بر دوشم
تو شاد رفته و این بار پشتِ ما خم کرد

فدای چشم تو بانو، که موجِ چشمانت
امیدِ بودن و ماندن به دل چه محکم کرد!

چکاوکانه سرودی به روی شاخه ی شوق
ترانه بغض مرا مثلِ عشق مبهم کرد

بهار مژده ی آغوش باغ می دادم
اگرچه بعد تو باران غمم مسلم کرد

پرنده باش که شاید توان به همَّتِ عشق
سفر به خانه ی خود برخلافِ آدم کرد

۴

حدیثِ عشق قلم را که بر نمی تابد
به عشق رفته بجز عشق سر نمی تابد

دری که عشق ببندد سپاه عالم را
به پایه اش زچه آری؟ که در نمی تابد

اگر که برق زَری دیدگان به خود دوزد
بـه چشمِ مردمِ آزاده زر نمی تابد

حریص چرخ، کمر را چه خوش برقصاند
مرا که جز به نگارم کمر نمی تابد

گواه شعرِ تَرم را حکایتی زیباست
به دستِ خلق مگر شعرِ تَر نمی تابد؟

چراغ مهر و هدایت به بوم و بَر روشن
به ذهنِ خامُشِ خفاش گر نمی تابد

به چشم خفته در این دهر این عجب نَبوَد
ستاره ی سـحری در سحر نمی تابد

۵

دیده ام لحظه های آنی را
ناگه هان های ناگهانی را

صحنه ی بوسه های نارس را
میوه ی کالِ مهربانی را

بی خیالیِ مَردِ بازنده
داده بر باد زندگانی را

غارتش درد و درد و درد و درد
بنگرش با غمان تبانی را

خنده بر تهمتِ جگرسوزی
بُرده از یاد ظلمِ جانی را

پرسی ام لحظه های زیبا را
بشنو این حرفِ آسمانی را

وَه چه خوب است دیدنِ دلبر
وان شکرخندِ یارِ جانی را

طارق خراسانی
5 خرداد 1402

۶

دیدم که یکی مرد خدا بود و مروِّت
هم اهلِ صفا بود و هم او اهلِ محبت

خاموش و به لب زمزمه ذکر خدا داشت
چون آهوی رَم کرده فراری ز سَعایت

در جمع به یک گوشه و انگار نبود او
نی گوش به غیبت بسپرد و نه به تهمت

نی چشم طمع داشت به مال دگران و
نی سخت دوان بود پی ثروت و شهرت

پرسیدم از او راهِ حقیقت ننمایی؟
آن مرد چه سر بسته مرا کرد نصیحت!

«تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگِ بیابانِ حقیقت»

۷

‎گفتی ز خویش گوی و مرا این حکایت است
دردم به بی نهایت و رنجم به غایت است

یک سوی خانه ظلم و دگر سوی ان فریب
بر هر طرف نظر فکنی بی نهایت است

زاغ و زغن به دوش حمایت نشسته اند
مرغِ سخن سرای سرا بی حمایت است

مردم به خاک و خون و اگر مُلک شد خراب
صحبت همین که دولت شان بی کفایت است

شمشیر و شیر رفته ز رایت بفکر خام
موهِن ترین تصور هندو به رایت است

پایان راه دیده بداند که حرفِ من
فریاد واپسین شما در بدایت است

آنکو قلم شکست و حکیمان به حبس بُرد
بی شک که نیست آدم و دیو جنایت است

شعرِ طرب فزا به چه سان می توان سرود
آنجا که ظلم هادی کوی هدایت است؟

گفتی سخن به رسم کنایت مگو مگو
طارق، مرا سخن نه به رسم کنایت است

۸

نسیم بوی تو را تا ربود، عاشق شد
دلم که چشم تو را می سرود، عاشق شد

تبر به ساقه ی مهر تو خورد و از خود رفت
همو که اهلِ محبت نبود، عاشق شد

گرفت دامن‌ِ معشوق و گفت: ” بَردارم ”
به دار بُرده شد و بی حدود عاشق شد

به کربلای وطن چشمهای پُر خون را
گشود حُرِّ زمانه ، چه زود عاشق شد!

شِگفت داغِ دلی داشت لاله ی صحرا
صدای بلبل شیدا شنود عاشق شد !

مَهی محجبه[1] در خاطرِ خدا گُل کرد
درود باد خدا را درود، عاشق شد

به ماهِ خفته به خاکی مرا عَجَب نَبوَد
ستاره روی ورا تا گشود، عاشق شد

[1] , منظور زنده یاد مهسا امینی ست و تأکید بر محجبه بودن آن مظلوم می باشد.

۹

نوش کردم به سحر شهدِ شکرخندش را
تا شنیدم غزلِ طبعِ هنرمندش را

یکی یک دانه همان ماهِ غزلخوان من است
که ندیدند و نبینند همانندش را

خوابِ خوش دیدم و افسوس که تعبیر نشد
این چه سرّی ست؟ نفهمند فرایندش را

« مثلِ آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را»

خان و مانش همه بر باد رود ، من گفتم
هر که آزار دهد دلبر دلبندش را

شادی اش را ز خدا خواسته ام ، می خواهم
تا ببینم نگهِ حالتِ خرسندش را

پند می داد بجز عشق به راهی نروم
و نباید که فرامُوش کنم پندش را

سخنش قند و نبات است ، خدا می داند
چه شود دل شنود صحبتِ چون قندش را؟!

۱۰

چشم تو را شکوفه خورشید، زائِر است
غائب ترین نگاه، به دیدار حاضر است

تا بوسه راهِ اَمنِ غزالانِ عاشقی
آرامشی غریب در این راه دایِر است

از بس که جان فدای نگاهت نموده ام
جانم به وصفِ دیده مستت چه ماهِر است!

دیدم به چشم جان که ز هر گوشه ی جهان
بر کعبه ی نگاه تو خیلِ مسافِر است

هر کس به غیرِ قبله ی چشمت نماز کرد
در چشم عاشقان نه مسلمان که کافِر است

باطل کند به هر نظر افسون روزگار
چشمی که در قلمرو افسانه ساحِر است

آنکو ربوده است دلم را به یک نظر
نقاش ماهرست و هنرمند و شاعِر است

ابری که بوسه های مرا حمل می کند
برگریه های شام غریبانه ناظِر است
25 خرداد 1402

۱۱

ای دلبری که با دل من آشنا تویی
بیگانه از جفایی و عین وفا تویی

تنها نه من، نَبی و نُبی نیز گفته اند
آیینه ی تمام نمای خدا تویی

دل را دخیل چشم تو بستم، عجیب نیست
بود و نبود این همه هول و ولا تویی

مجنون تر از تمامی دل ها به تو منم
لیلی تر از همیشه در این ماجرا توئی

ما کی به پای زلف رهای تو می رسیم؟!
مستانه، شاد، از همه عالم رها تویی

ای مستجاب دعوه، دعایم نمی کنی؟
دانسته ام مدام به کارِ دعا، تویی

از مژده های پوپک صحرا شنیده ام
فرمانروای دولت مُلکِ سَبا توئی

دیدم طلوع چهره ی ماهت به شامِ دل
صبح و سپیده در شبِ یلدا، دلا تویی

من آدمم عزیز که حوّای من توئی
دل را بُریده از هوس و هر هوا تویی

تا داده ام به دوش تو رایت مرا چه غم؟
آنکو کند قیامتِ کبری بپا، تویی

کی می شود که وقت سحرگه ببینم ات
شرقی ترین تلاوت شمس الضحی توئی

۱۲

می بُرد دلم با نگهش سرو روانی
زیبا صنمی ، ماه وشی ، آفتِ جانی

طنازترین دخترِ باران زده ی نور
ابروی کمانی و عجب غنچه دهانی!

از دیدن او لرزه به جان و دلِ خلقی
افتاده و او خنده کنان بر همگانی

میرفت و دلِ دلشدگان بسته به مویش
آن دخترکِ فتنه گرِ ماه نشانی

جانم ز تن آمد به دَر و در پی او مست
رقصید و همی رفت و تنم داشت فغانی

گر سعدی ما بود چه می گفت و چه بودش ؟
«آهی و سِرشکی و غباری و دُخانی» [۱]

[۱] ، مصرع از حضرت سعدی


۱۳

من سفیرِ لاله های پَرپَرم
آی آدم ها…، محبت میخرم

عشقِ جامد نیستم سیاله ام
تشنه یک جرعه ی عشق ترم

آی آدم ها مرا باور کنید
کز دیارِ قصه های باورم

کودکی در تشنه گاهِ بوسه هاست
من ورا تا نهر بوسه می برم

سُفته ام دُرهای زیبای دَری
روزگاری چون به کارِ گوهرم

آنچنان مستم که با هر قطره اشک
باده می رقصد درونِ ساغرم

دلبرم می گفت طارق بی دلی
شکرِ ایزد، نازِ شستِ دلبرم

خوزستان – تنگه چزابه

۱۴

درد آمد یک قصیده غم به سر پاشید و رفت
مثنوی وارم همه شادی به جان نوشید و رفت

خصم مادر زاد من تا دید اندوهِ دلم
در دلش خوشحال بود و ظاهراً نالید و رفت

شاد دیدم یک رباعی را ، که از خیام بود
تا مگر از غم رها سازد مرا ، کوشید و رفت

بخت را نازم، به بر شولای نیمایی به تن
او تمام غصه هایم را چو می، نوشید و رفت

داد زد فردی بیا شعرِی زُلال آورده ام
وَه چه شیرین با زلالش شادمان رقصید و رفت

از پریسکه نو عروس شعر گویم با شکوه
دست من بگرفت و بر غم های من خندید و رفت

حافظ آن شاه غزل تاج مُرَصَّع بر سرش
داد فرمان نهایی تا غمم فهمید و رفت

لشگر شعر و ادب کاخ ستم را زیر و رو
کرده بود و غم ندانستم کجا کوچید و رفت؟!

طارق آمد با مخمس های شیدایی سـرود:
«خوشه خوشه بوسه آوردم»، لبم بوسید و رفت

11 تیر ماه 1394

۱۵

دلم بر عکس ذهنِ خسته و درمانده آگاه است
به پایان می رسد دردی که تن آزار و جانکاه است

خزان هر چند می خواهد بماند، رفتنش حتمی ست
بهارِ عشق و آزادی و شور و شوق، در راه است

به فردایی که می آید به لبها غنچه ی لبخند
شکوفا گردد و خاموش دیگر شعله ی آه است

شب اندیشان چه می دانند در فردای آزادی
فریدون بر سریرِ عزَّت و ضحاک در چاه است

به پایان تا رسد این شامِ تیره، درسحرگاهان
مرا مرغ دعا با نغمه خوانی رو به درگاه است

به یأس و نامرادی مبتلا هرگز نخواهم شد
به لب تا بوسه ی “لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه” است[1]

به یادِ یارِ دیرین، جانِ شیرینِ سفر کرده
نگاهِ طارق امشب تا سحر بر چهره ی ماه است

۱۶

سوزی درونِ سینه من ساز می زند
شور دلی به گوشه شهناز می زند

بستم سحر به پای کبوتر دعا و رفت
هرچند باز مرغ مرا باز می‌زند

خُمخانه است “چشم تو” و دل به روی تو
یک جُرعه شاد از “خُمِ این راز” می زند

در اهتزاز پرچم عشقی که تا ابد
خلقی به سوی خویشتن آواز می زند

اعجاز اگر چه شیوه پیغمبران بود
شعرم سری به دفتر اعجاز می زند
7 دی 1402

۱۷

گلگون شرابِ دیده به مینای عالم است
دل ها به خون نشسته و ماهِ محرَّم است

شادی گرفته پای خود از دل، عجب مدار
سلطانِ بی رقیبِ دل ما، اگر غم است

فوجِ فرشتگان به زمین می رسد زِ غیب
صاحبدلان كه صاحبِ مجلس معظم است

آری بیا، رسـولِ خداوندِ مهربان
در این عزا که غوطه به دریای ماتم است

ای کهکشان، به ما برسان خاکِ تازه ای
خاك زمین برای به سر ریختن کم است

بنشسته ایم عشق و دل و جان، سه آشنا
در مجلسی که ذکرِ حسینم دَمادَم است

بر سر زنیم بارِ دگر دست خود که باز
طارق «عزای اشرفِ اولادِ آدم است»
24 آبان 1391

۱۸

اگر چه شعر دَری تحفه ی خراسان است
شکوه شعرِ دَری، ساکنِ نیستان است

به کوچه کوچه ی تاریخ با تو می خوانم
که عشق روحِ خدای عظیم مَنّان است

بدون جلوه ی رنگین روشن اش انگار
بنای قصرِ دل از پای بَست ویران است

مَحَک به آتشِ بی دود زد مرا خورشید
وگرنه مدعی نور بودن آسان است

به جستجوی مسیر عبور من مروید
که راهدارِ دلِ من همیشه حیران است

نه اینکه طبل قَدر قُدرتی بکوبم، نه
از این قبیل زبان باز ها، فراوان است

من از تبار سکوت و شکوه فریادم
که بغض های گلویم نویدِ باران است

میان وسعت یک آسمان آبی رنگ
شهاب زندگی ام امتدادِ یک آن است

به کوچه باغِ نگاهت همیشه می خوانم
که بی تو چرخه ی هستی بسان زندان است
پ . ن
منّان . نامی از نامهای خدای تعالی – بسیار نعمت دهنده

۱۹

دل را اگر به وسعتِ راهی زدم شبی
خطی دگر به رَدِ گناهی زدم شبی

در شکوه ی زمانه و در قحطِ بودنش
ناگفته ها به محضرِ چاهی زدم شبی

آنسوی آب رفت و دلم بیقرارِ اوست
آخر پلی به موجِ نگاهی زدم شبی

شرحِ فراق را به نهانخانه ی غمش
با ناله ی سه تار و سه گاهی زدم شبی

با دیدگانِ خیره به چشمانِ پُر زخون
آبی به شعله شعله ی آهی زدم شبی

تا در مُقام عشق، به اوجی ببینمش
رویی ز جان به پشت و پناهی زدم شبی

خوابیده بود و مرکبِ عشقم [1] کنار او
چنگی به تارِ موی سیاهی زدم شبی

گلهای سرخ بوسه ی نابی ز جنسِ نور
بر امتدادِ دیده ی ماهی زدم شبی


‌[1]. مرکبِ عشق به جان گویند چنانکه مرکب جان پیکر جرمی ست
معنی مصرع نخست :
او خوابیده بود و جانم در کنارش بود.
عشق راکب مرکب جانست اگرچه جان متصرف عالم ارکان است دل محل صفات عشق شود
عین‌القضات همدانی

۲۰

آنکه درد و غم فراوان می دهد
بندگان را روزی آسان می دهد

دست های مهربان عاشقان
دیده باشی بوی باران می دهد

هرچه می آید به سر از غیر نیست
یکنفر از غیب فرمان می دهد

دردِ دل با دوست گفتن لازم است
عشق را فرمانِ درمان می دهد

انتقام چرخ میدانی ز چیست؟
چون خدا در ذرّه جولان می دهد

هر که بر ظلم و ستم آلود دست
بی گمان یک روز تاوان می دهد

غزنوی را خوانده ای؟ بر پیرِ توس
نقره جای زر به هَمیان می دهد

نقره داغش می کند رَزّاقِ غیب
آنکه دل بر لطفِ سلطان می دهد

۲۱

تا نفس هست ، به غیر تو مرا یاری نیست
تا تو هستی دگرم با دگران کاری نیست

چشم مست تو ندانم چه شرابی نوشید
که چنین مستی آن در میِ خمّاری نیست

بی تو در خانه، همه پنجره ها می گریند
زندگی در پس پستوی دل، انگاری نیست

دیده ام شاد از آن بود که بودی در بر
دیده را بی تو دگر کار به جز زاری نیست

هر چه آوارِ غمی بود به سر آمده است
سایه ی مهر تو باشد، غمِ آواری نیست

من اگر بد، تو ببخشای که عالم دانند
در گلستان محبت، گلِ بی خاری نیست

بی تو شاید اثر از باز دَم و دَم باشد
لیک دل مرده و از زندگی آثاری نیست

«عشق می ورزم و» دانسته ام این غوغاگر
جز به شادی، پی اندوهی و آزاری نیست

دلِ بیمار به چشمانِ تو زنده است، مبر
گهران را، بجز آنم که پرستاری نیست
بداهه

۲۲

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته، پریشان شوم به شوق

خواهم شوی تو زلزله، ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق

تا بر ضریحِ چشم تو جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود انسان شوم به شوق

دردی نشسته در دلِ من زار می زند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق

آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
ای کاش، در کنار تو پایان شوم به شوق

۲۳

بگذار در كنار تو امشب سفر كنم
در كوچه باغ شوق نگاهت خطركنم

معشوق و مي همه پنهان كنند و من
بر ضد رسم كهنه جهان را خبر كنم

پوشكين[۱] نه اين به راه تعصب ز جان گذشت؟
آخر چه سود ّاز خط فكرش گذر كنم ؟

دنيا همه براي تو اي زاهد شريف
من سر چرا؟ چگونه؟بر این مختصر کنم؟

در سن پترزبورگ و كنار نگار خويش
شكر خداي خالقِ خود مستمر كنم


این غزل در سفر روسیه سروده شد
[۱] پوشکین شاعر روسی ست و بنا به تعصبی که به همسرش داشت در دوئل با افسر فرانسوی کشته می شود.

۲۴

دوش از خدای میکده حرفی شنیده ام
وان دل شنیده را به غزل آفریده ام

آنکو که حرفِ جان به پشیزی نمیخرد
در او حقیقتی به پشیزی ندیده ام

باری به دوش می کشم از کودکی هنوز
رحمی نکرده چرخ به پشتِ خمیده ام

ساقی بیار باده نه بر غم ، که این غمان
دیری به نقدِ عافیتِ جان خریده ام

شکر خدا به اوجِ ادب با دعای دوست
آنجا که هست حافظِ شیدا رسیده ام

اما نه بر سریرِ ادب، بلکه از رَهش
خاکی گرفته سُرمه به چشمم کشیده ام

دامی نهاد عقل و فلک بی خبر از آن
نازم به عشق کآمد و از آن رهیده ام

۲۵

کاش در عالَم پریشانی نبود
ماتمی از نابسامانی نبود

کاش پینه اعتبارِ دستِ مرد
«جایگاهش روی پیشانی نبود»

کاش ایمانم خدا را می ستود
در نمازم، دل پیِ نانی نبود

کاش انسان عشق را فهمیده بود
بی خبر از عشق ، انسانی نبود

کاش شادی بود مهمانِ زمین
غیر از آن ، در خانه مهمانی نبود

کاش در سرتاسر دنیای ما
یک قفس یا بندِ زندانی نبود

کاش در گُل واژه های شعر ما
واژه ی “دل را مرنجانی” نبود

کاش ای فرمانروای قلبِ من
بین ما جز عشق پیمانی نبود

کاش چشمِ نازنینِ کودکی
از برای بوسه بارانی نبود

کاش لبخندی شکوهِ کوچه بود
سیلِ خون در فکرِ ویرانی نبود

من به جِد گویم پریشان خاطرم
کاش غیر از من پریشانی نبود

۲۶

وقتی تمام حوصله ات درد می شود.
یعنی دلت گرفته، هوا سرد می شود

وقتی جواب مهرِ تو با سنگ می دهند
یعنی که دوره، دوره ی نامرد می شود

دیدم بهار را، پسِ دلشوره ها، شبی
از اجتماع سبزه و گل طرد می شود

شعرم هَدِیَّتی ست به موج نگاه تو
غم را به خانه خانه هماورد می شود

دیدم، برای دیدن گل تا حریم باغ
شبنم ز ابر آمده شبگرد می شود

در کوچه باغ گوشه ی چشمی غزل بخوان
هر مصرعش علاج دو صد درد می شود

۲۷

بود دندان و ولی نانی نبود
نان رسید آنگه که دندانی نبود

مهر ورزیدم به یارانم ولی
روز غم مهری ز یارانی نبود

در کویرِ عاشقی جان و دلم
شادمان بودند و بارانی نبود

شاعری دیدم، به زیر لب سرود
کاش در عالم پریشانی نبود

بذر شعرم را زمانی کاشتند
شرقِ ایران را خراسانی نبود

در ادب ناچیز می بودم اگر
خوش عمل، عباس کاشانی نبود

خوشه خوشه شعر هایم عاشقند
بِه ز آنان خود به دیوانی نبود

۲۸

ای دل، بیا بدون هیاهو سـفر کنیم
در کوی عشق خدمتِ اهلِ نظر کنیم

آری توان به همّت والا از این حضیض
تا اوج راه برده ز پستی گذر کنیم

شوری به سر نباشد و شوقی به دل اگر
با من بگو چگونه گذر از خطر کنیم؟!

تا قامتت شکسته نبینم به روزگار
هرگز مباد نزد ستم خم کمر کنیم

گفتم به نو گلی که دل از ما ربوده بود:
آیا شود که با تو شبی را سحر کنیم؟

گفتا: ز چشم زخم حسودان نه ایمنی ست
گفتم: به اِن یکاد حسد بی اثر کنیم

۲۹

چه جان ها گرفته ستم بارها
چه سر ها ستانده زما، دارها

فسون در فسون است بازی چرخ
قدم در قدم دام و آزارها

بَر آورده ابزار دانش ز خاک
بشر را شده دشمن ابزارها

چِسان شرحِ بارِ حماقت دهم
خَمَد پشتِ انسان از این بارها

چه آورده بر دست نادانِ پَست
ز خونریزی و جنگ و آوارها

چه گویم ز هموار و پَستی؟ جنون
به پَستی کشانیده هموارها

چه کاری دلم را کند شاد؟ هان
دلم خون شد از جمله ی کارها

به ظلمی که در پرده ها می رود
رود خون به چشمان بیدارها

چه گل ها که پژمرده در خاک شد
چه دشتی که پر گشته از خارها

شگرف است علمی که آموختم
نگجید طارق به پندارها

۳۰

ای که از کوچه ی رندان خدا می گذری
با خبر سازمت از درد رها می گذری

آنکه نازک دل و جان است، بگویش سخنم
ای پریشان شده از کارِ دعا می گذری؟

نا امیدی ز لب‌ِ سبز نگارم جُرم است
کام دل تا نستاندی تو چرا می گذری؟

گوهری مشتری دُر شده از دیده‌ی ما
صیرفی نیستی از اشکِ گدا می گذری

به فراوانی باران به لبت بوسه زند
«ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری»

دلبرم بانگِ درآ زد ، چه نشستی طارق؟!
غافلی سخت، کز آن بانگِ درآ می گذری

۳۱

نه من، آن شب خدا تو را بوئید
نه دلم، آسمان تو را پوئید

از دلِ باغِ سبزِ دستانت
لحظه لحظه ستاره می روئید

تو نبودی که جان من آمد
رَدِ پایت مُدام می جوئید

در فراقِ نگاهِ تو آرام
دل غریبانه یک نفس موئید

پیرِ دانای خشتمالی گفت [1]
از خرافات ذهنِ خود شوئید

هر که عاشق شود نمی میرد
این سخن را به عاشقان گوئید

[1] . منظور زنده یاد حیدر یغما، شاعر خشتمال نیشابوری می باشد

۳۲

ستمکاران زمینِ پاک را آلوده می خواهند
جهان در فقر و سودِ خویش را افزوده می خواهند

برای خلق عالم هر چه مشکل بیشتر، بهتر
پی آشوب دلهایند و خود آسوده می خواهند

کجا آرامشِ اهلِ نظر را در نظر دارند ؟
فضایی پر ز درد و مردمی بی هوده می خواهند

بنازم اهلِ ایمان را پیِ فرمانِ حق هستند
برای خوب بودن آنچه حق فرموده می خواهند

جهان روزی به دستِ مردمِ اهلِ خرد آید
که آن بستودگان ، اهلِ جهان بستوده می خواهند

۳۳

نگاه مردمت آشوبگر باد
بلا از چشم مستت بر حذر باد

هر آنکو با تو دارد سرگرانی
به سر بارگرانش بی شُمَر باد

خیالت می برد ما را به خورشید
« جمالت آفتاب هر نظر باد» [1]

برای توست پروازم وگر نی
مرا مرغ سخن بی بال و پر باد

به دور از چشم مستت زخم چشمی
وجود نازکت دور از خطر باد

سپاه غم اگر آید به درگاه
بلا گردان تو مهر و قمر باد

سحرگاهان دعاگوی تو هستم
که اعجازِ دعا، وقتِ سحر باد

[1] مصرع از حضرت حافظ است

۳۴

از آستین غیب، ندیدی چگونه دست
بیرون جهید و بتگر و بت را کمر شکست؟!

ما می رویم و پند به آینده می دهیم
پرهیز کن ز بُتگر و بُت بان و بُت پرست

ای کز مسیرِ ظلم و جنایت عبور توست
هشدار، ضربه های خدایی هماره هست

نازم به آنکه شیفته ی سیم و زر نشد
مردانه بند بندِ تعلق زِ پا گسست

فرزانه یار من، که بوَد پیرِ می فروش
آخر به جامِ باده ی جان، بی خبر نشست

گفتم حدیثِ عشق بخوانم، به خنده گفت
طارق بنوش باده که خوانم به گوش مست


۳۵

باز چشمش باز چشمش باز او
راز ها دارم به دل، آن راز او

رقص آوازی ست ما را در گلو
آنچه باشد در گلو آواز، او

گیسوانش جنگلِ اعجازِ عشق
می فشاند در فضا اعجاز، او

ناز ها دارد که می باید خرید
گاه گاهی می کند چون ناز، او

بر ضریح چشم او بالِ دلم
بسته، اینک معجزِ پرواز، او !

چون به چنگش می زند آن ماه چنگ
شور دارد گوشه ی شهناز او

هست منظورِ خداوندِ ادب
آن بلند آوازه ی شیراز، او


۳۶

جانِ خوبانِ جهان عاشق باش
مثلِ آن آب روان، عاشق باش

به امیدِ تو غزلخوان شده ام
آیه ی یأس مخوان، عاشق باش

نان خود را ببر از سفره ی عشق
ای که ذکرت شده نان، عاشق باش

دوش فرمود شقایق به صبا
نشوی بادِ خزان، عاشق باش

زادن و کُشتن و بَر خاک زدن
کارِ چرخ است ،تو هان،عاشق باش

چون مَلََک عشق ندانست، از او
تو سری، دست فشان عاشق باش

سر به دامان ز چه بُردی ای گل؟
گُلِ خورشید نشان، عاشق باش

۳۷

ماه را باید تماشا کرد و رفت
دیدگان را عین دریا کرد و رفت

در چنین فرصت که کمتر از دَمی ست
عشق را باید تمنا کرد و رفت

نیست آن غوغا که دل می خواستی
در جهان باید که غوغا کرد و رفت

منتظر بودم که می آید، ولی
هی بسی امروز و فردا کرد و رفت

وعده وصلم به روزی داده بـود
روز وصل آن نکته حاشا کرد و رفت

شانه هایش را نوازش داده بود
دست هایم شانه بالا کرد و رفت

تا بسوزانـد دلم را ،تا ابد
آتشی در سینه بر پا کرد و رفت

گریه هایم از برای خنده ای ست
کز تمسخر بر دو دنیا کرد و رفت

در زمین می جستمش، بر کهکشان
دلبرم راهی که پیدا کرد و رفت

۳۸

«از سوز محبت چه خبر اهلِ هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را[1]»

آنجا که بوَد جایگه همّتِ عنقا
هرگز نتوان یافت رَدِ پای مگس را

دریا به دلش کرده نهان درُّ و گهر را
واپس زده در ساحل اگر خاری و خس را

مرغانِ سحر سقفِ قفس را بشکستند
آرید خبر مرغِ غنوده به قفس را

جانم نکند مشکل عالم اگر آسان!!
از من بستانید همین نیمِ نَفَس را

اقوامِ به نان رفته چه دانند هنر چیست؟
آنان همه دانند عجب قدرِ عدَس را !!

دل داده و چیزی نگرفتیم ز دنیا
پاداش کِه داده به کسی کار عبث را؟

عمری به فنا داده و کاری ننمودیم
ای بیخبر از خویش بزن بانگ جرس را

طارق رَهِ خود گیر از آن قومِ هوسناک
«از سوز محبت چه خبر اهلِِ هوس را»
[1] بیت از : فصيحي تبريزي

۳۹

در شرقِ دلم نشسته ماهی
کز غرب کنم وُرا نگاهی

رقصیده درونِ چشمِ جانم
بَر دیده بماندم الهی

از دیده ی مست او چه گویم ؟
جان بخشد و ضِدِّ هر تباهی

گر دست محبت اش نباشد
از چاله فتاده ام به چاهی

با اوست که شاد و غم ستیزم
بی او همه رنج و درد و آهی

من هیچ نخواهم از خداوند
جز دیدن او به گاه گاهی

در مکتبِ عاشقانِ بی دل
جز عشق ندیده ام پناهی

هر راه که رفته ام خطا بود
الا سفری به چشمِ ماهی …

۴۰

دلم سرودِ خوشِ اطلسی و شب بوهاست
مسیرِ هجرتِ اندیشه ی پرستوهاست

هنوز دستِ دلم بی خیال سنگ انداز
گرفته خانه به هرشانه ای که گیسوهاست

برای زخم دلِ من ، مگو طبیب آید
نگاهِ شوقِ تو اَم به ز نوش دارو هاست

برای شهد کلامت همین سخن کافیست
حلاوتش که فراتر ز شَهدِ کندوهاست

به مولیانِ نگاهت ، که پرنیان باشـد
به زیر پایم اگر ریگ های آمـوهاست

حریص چرخ که صد برج دارد و بارو
هنوز چشم حریصش به برج وباروهاست!

به شطِ عشقِ تو پرواز می کند طارق
به قایقی که دو دستش به جای پاروهاست

۴۱

چشم تو و چشم تو، ها! چشم تو
کشته مرا، کشته مرا، چشم تو

چشم مگو، کعبه ی جان من است
برده دلم را به خدا، چشم تو

قهر کنی، دور شوی، تا ابد
من نکنم هیچ رها چشم تو

معبد من بوده ز روزِ نخست
هست مرا جای دعا چشم تو

موج نگاهِ تو به عرشَم بَرَد
می بَردَم تا به کجا چشم تو!!

شوقِ خیالاتِ دلِ دلبران
غم ببرد از دلِ ما، چشم تو

گفت مرا پیرِ درون: می شود
راحت جان هر دو سرا، چشم تو

لحظه ی آن حادثه ی ناگوار
از تن و جان بُرد بلا چشم تو

هرکه دَخیلِ نگهت می شود
می دهدش زود شفا،چشم تو

کعبه ی طارق بُوَد و اهلِ دل
در همه آن، شکر خدا، چشم تو
.
۴۲

همپایی و یارِ عاشقان می باشی
دل می دهی و چه دلستان می باشی!

آن خشم نوشته های سرخت خواندم
ای سبز قبا، چه مهربان می باشی!

هرچند که ساکنِ زمینی اما
آوازِ بلندِ کهکشان می باشی

تو فصل بهار دیگرانی، اما
افسوس برای من خزان می باشی

بر سینه یخ زده تو گرمایم باش
ای مهر، فروغ جاودان می باشی

دریاب دل شکسته ام را، دریاب
ای ذرِّه نشین که جانِ جان می باشی

۴۳

شعرِ سپید فامِ مرا یک غزل کنید
دردم به عشق آمده، ضرب المثل کنید

زنبورِ طبع من، نزند نیش بر کسی
دل ها بیاورید و همه پُر عسل کنید

وقتی تمامِ عالم و آدم بوَد یکی
سنگی مُراد داده و آن را هُبَل کنید

ظالم به ریب جمله بخواند به سوی خویش
هرگز مباد پیروی از آن دَغل کنید

ای کاش بادِ خودسری از سر برون شود
تا هرچه مشکل است حکیمانه حل کنید

هیچ است و پوچ بسته ی جنگ و جدال ها
از بهر هیچ و پوچ مبادا جدل کنید

باید کنار مهر و محبت برای خلق
تهدید را به فرصتِ دانش بَدَل کنید

پس لرزه های سوء تفاهم همیشگی است
فکری به حال سازه ی روی گسل کنید

«در کار خیر حاجت هیج استخاره نیست»
تعجیل در اجابت خیر العمل کنید

تا دل به شوق روی کسی تنگ می شود
در باغ عشق رفته ، گلی را بغل کنید
۳ اسفند ۱۳۹۷

۴۴

عشق، پایانِ سکوت است، خودت می دانی
هجرتی تا ملکوت است، خودت می دانی

وعده ی زاهد ما باغِ بهشت است، ولی
جلوه ای از بَرَهوت است، خودت می دانی

آنکه دستش نبود سبز کویرش خوانند
واحه ی وادی لوت است، خودت می دانی

در پی قوم دغلکار هر آن پا بدوید
دست شیطان به قنوت است خودت می دانی

این همه شورِ شعاری ست به شبخانه ی عقل
همه از قوَّتِ قوت است، خودت می دانی

رنج و سرگشتگی جد بزرگم آدم
بی شک از گاهِ هبوط است، خودت میدانی

عقل بیچاره بر آن شد بزند ریشه ی عشق
بینوا در هَپَروت است، خودت می دانی

در نمازِ شبم این نکته شنیدم از “جان”
حال خوش در ملکوت است، خودت می دانی

۴۵

هر کسی در کار دل استاد نیست
هست شیرین و کسی فرهاد نیست

روزگارش را به زشتی یاد کرد
آن که از او روزگارش شاد نیست

ظلم و اسـتبداد حرفی دیگر است
راسـتی سرو چمن آزاد نیست؟

من کتاب برکه ها را خوانده ام
خسته اند و فرصتِ فریاد نیست

بی خیالی عالمی دارد ولی
آدمی بازیچه ی هر باد نیست

آن که از غیر خدا دارد امید
آگه از سـرچشمه ی امداد نیست

در چراگاه غزالان غزل
شکر ایزد، دیده ام، صیاد نیست

شد دلم آخر خراب آباد غم
هیچ بهتر زین خراب آباد نیست

زندگی خوبست اما چاره ای
جز فنا در خاک بی بنیاد نیست

۴۶

هرچه کنم نمی شود، تا بروی تو از دلم
از تو فرار می کنم، باز تویی مقابلم!

پای کشیده ام ز تو، تا بروی ز خاطرم
باز به کوچه باغِ غم، دستِ تو شد حمایلم

آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای
نی تو مرا رها کنی، نی به تو باز مایلم

آب شوم، تو جوی من،جوی شوم، تو آبِ من
حل کنم اَر مسایلی، باز تویی مسایلم

عقل به جنگ تن به تن، عشق،تمامِ حرفِ من
عقل چه غائله به پا کرده به عشـق قایلم!!

دل به جهان نبسته را، تاجِ شهان شکسـته را
از چه گدای خود کنی؟ رو زِ بَرم ،نه سائلم

لحظه به لحظه سوختم،جان شده،لب بدوختم
کی غمِ دل فروختم…؟ این نشد از فضایلم؟

صورت من رصد مکن،درد مرا به صد مکن
داسِ نگاه تو مگر!!، کی برسد به حاصلم؟!

نقص من است آشکار، نزد رئوف کردگار
من که نگفته ام چنین:«مرد خدا و کاملم»

کودکی ام به عاشقی،طی شد و لطفِ ایزدم
«عمر ، به خوانِ هفتم و… مثلِ همان اوایلم»

طارق دل شکسته را..، با غمِ خود نشسته را
هیچ رها نمی کنی، “. “و “_” ، ف و ا ص ل م [1]
…..
بادِ خزان وزیده است…، باز گرفته این دلم
کی به بهار می رسم؟ خط بکشد به مشکلم

[1]. نقطه و خط، فواصلم


۴۷

ای اوین، ای محبس مولای من
ای کشانیده به میدان پای من

اُف بر آن دستی که خشتت را نهاد
بودنِ تو رنجِ جانفرسای من

خشت و خاکت شاهدِ اندوهِ خلق
باعثِ فریاد و واویلای من

از غمِ خیلِ اسیرانت اثر
از جوانی نیست در سیمای من

من تنفر دارم از آبادی ات
بوده اند از تو دژم ابنای من[1]

بغضِ معصومِ اسیر هشتی ات[2]
آتشی افکنده بر اعضای من

باش تا این آتش آرم سوی تو
غافلی از طبعِ آتش زای من

بر دماوند است ننگی تا ابد
گر تو باشی و سکوتِ نای من

ای بنای ظلم، ای کاخ ستم
گر که ویرانت نسازم وای من

گاهِ نابودی تو ، آهنگِ شاد
می نوازد با دَفی سُرنای من

هر چه زندان در جهان نابود باد
ازخدا این است استدعای من
پ . ن
[1] . آبا . آبا. (از ع ، اِ) در تداول فارسی ، آباء :
تا آدم و حوا که شدند اصل تناسل
هستی ملک و شاه به اجداد و به آبا.
– پدران آسمانی
[2]. هشتی مکانی ست در زندان اوین که در حکومت سابق در زیر آن زندانیان را شکنجه می کردند.

۴۸

شد باده در جام ، الحمدلله
سرشار شد کام، الحمدلله

گفتم که شاید، شورش کند غم
غم شد ولی رام ، الحمدلله

ما پختگی را، بهتر پسندیم
شاد است اگر خام ، الحمدلله

زاهد مبارک خوش نامی ات، ما
مستیم و بَد نام ، الحمدلله

هستم اسیرِ غوغای چشمی
شادم در این دام ، الحمدلله

آغاز طارق، انجام غم بود
آغاز و انجام، الحمدلله

۴۹

جُسته‌ام‌ آن‌ خُردِ نا پیدای را
خالقِ یک قطره تا دریای را

در درون‌ِ ذرّه ای همچون صدف
یافتم‌ آن‌ گوهرِ یکتای را

مرغِ عشقم‌ خواند یارم، زیرِ پَر
تا کشیدم گنبد خضرای را

ذلَّتم‌ را دید اگر بخشیده است
از حضیضِ ذلَّتم بالای را

چون‌ عطا کردی مرا، یارب مگیر
تا نجاتم عُروَة الوثقای را

"جان" مرا همپای شادی و غم‌ است
کی رها سازم چنین همپای را

من‌ رها کردم‌ مَنیَّت را ، تو هم
خود رها کن‌ آن "مَنِ" خود رای را

پ . ن
در توضیحِ جسته ام آن خرد ناپیدای را:
تئوری بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره از حقیر بوده و در کتاب چشم سوم آمده است .
همه می دانیم که ذره را می توان بی نهایت ریز کرد ، زنده یاد دکتر حسابی با بیان نظریه بی نهایت ذره مرد علمی سال شد و هایزنبرگ دانشمند آلمانی بر مبنای آزمایش یانگ دریافت ذره با شعور است .
با عنایت به این دو موضوع مهم علمی ، سال ها پیش بنده اعلام کرده ام که بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره وجود دارد به توضیحی بهتر هرچه ذره را ریز کنیم ذره ای به دست خواهد آمد که باشعور تر و توانا تر از ذره قبلی خواهد بود و کاملا روشن است در بی نهایت ذره بی نهایت شعور و توانایی وجود دارد .
اکنون سوال می شود کدام‌ موجودی در هستی دارای بی نهایت شعور و توانایی ست؟
جواب کاملا روشن است بنا بر این تئوری خداوند ریز ترین ذره ی هستی ست.
پس چرا می گوییم‌ الله اکبر ؟ به خاطر آنکه هستی بی نهایت است و از ذره تشکیل یافته و خداوند در کُنه هر ذره ای وجود دارد
اثبات این تئوری بسیار ساده است و قبلا در مقالات و کامنت ها آن را بیان داشته ام و اکنون در اینجا برای چندمین بار بر اثبات آن نکاتی را بیان می کنم .
قد و قواره عامل ایدز یک انگستروم است یعنی یک ده میلیونیم میلی متر یعنی یک میلی متر به ده میلیون تقسیم شود یک قسمت از آن ده میلیون را یک‌انگستروم می نامند .
عامل ایدز قیل از حمله به سلول ، پنج جاسوس خود را برای بررسی توانایی های سلول به سلول می فرستد و آنان پس از بررسی به عامل ایدز اعلام‌ می کنند که سلول دارای چه توانایی هایی می باشد ، سپس عامل ایدز بسرعت تغییر ماهیت داده و به سلول حمله کرده و آن را نابود می کند دانشمندان در آمریکا هفتاد و پنج و نفر را شناسایی می کنند که در محیط آلوده به ایدز بوده ولی دچار بیماری ایدز نشده بودند.
پس از بررسی متوجه می شوند وقتی جاسوسان عامل ایدز وارد سلول ها می شوند، از سلول ها اطلاعات غلط دریافت می کنند به عبارتی روشن تر سلول ها جاسوسان ایدز را فریب داده و وقتی عامل ایدز به سلول حمله می کند نابود می شود .
این قوی ترین دفاعیه بر اثبات این تئوری ست .
خداوند در قرآن کریم در ارتباط با احاطه همه جانبه و قدرت مطلقه خود بر انسان می‌فرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»؛[1] ما انسان را آفریدیم و وسوسه‏‌هاى نفس او را می‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیک‌تریم.
از سویی دیگر تمام هستی را ذرات تشکیل داده اند و شبانه روز با دقت باور نکردنی در آفرینش هستی نقش خود را ایفا می کنند ، از عزیزان سوال می شود ذرات این همه شعور را از کجا کسب می کنند؟
با توضیحاتی که در بالا داده شد فرمانروای عالم در ذره حضور داشته و بی نهایت شعور و توانایی آن قادر متعال باعث می شود تا ذرات بدانند چه باید بکنند.

۵۰

«خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم
ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم»

دخترِ باکره ی طبع گهر بارِ دلم
تا تماشاگه افسانه ی فردا ببرم

دست در دست نسیمی بگذارم آزاد
شاد و مستانه به دامانه و صحرا ببرم

با شقایق بنشینم، نفسی تازه کنم
قصه ی داغ دلش را به خدا تا ببرم

هرکه را آه دلی باشد و غوغای غمی
سوی میخانه به امیدِ مداوا ببرم

دُرِّ نابِ دَری از ملکِ خراسانِ وجود
سینه ریزی زِ غزل تُحفه به دریا ببرم

آسمان پر ز ستاره ست، به دل می گفتم
طارقم، شوق خیالاتِ تو آنجا ببرم

۵۱

صدای گرم تو را من به قاب خواهم برد
کنار قاب صدایت، شراب خواهم برد

رقیب تا نشود شاد از لبِ تفته
لبان تشنه ی خود بر نقاب خواهم برد

به خواب تا که بیایی به بوسه ی نابی
تو را به حُجره گل ها به خواب خواهم برد

سرودِ دیده ی مستت شنیده ام آری
غزل غزل همه را در کتاب خواهم برد

ثواب دارد از آن لب شراب نوشیدن
بیا کنارِ من امشب ثواب خواهم برد

به شیخ گفته ام این ماجرا و طارق را
که شیخ گفته به دارالحساب خواهم برد

۵۲

من سفیرِ لاله های پَرپَرم
آی آدم ها، محبت میخرم

عشقِ جامد نیستم ، سیاله ام
تشنه یک جرعه ی عشقِ ترم

آی آدم ها، مرا باور کنید
کز دیارِ قصه های باورم

کودکی در تشنه گاهِ بوسه هاست
من ورا تا نهرِ بوسه می برم

سُفته ام دُرهای زیبای دَری
روزگاری چون به کارِ گوهرم

آنچنان مستم که با هر قطره اشک
باده می رقصد درونِ ساغرم

دلبرم می گفت طارق بی دلی
شکرِ ایزد، نازِ شستِ دلبرم

۵۳

از من جدا نئی که تمنا کنم تو را
در من نشسته ای و تماشا کنم تو را

یادم نمی رود که زغفلت چه سال ها
پا بر رکابِ باد که پیدا کنم تو را

نازم به میفروش چنین وعده داده بود
با جرعه جرعه حلِ معما کنم تو را

تا رِه به راز ما نبرد مدعی، نگار
شاید[1]که در مشاهده، حاشا کنم تو را

بشنیده ام به قطره ی بر گل نشسته ای
روح زمانه گفت: که دریا کنم تو را

تا در حضیضِ لذتِ دنیا نشسته ای
کی با خبر ز عالم بالا کنم تو را؟

پ. ن
کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
فروغی بسطامی
[1].شاید، شایسته است

۵۴

به شِکَّر خنده، بگشا آن دهان را
که از غم وارهانی یک جهان را

مبر آن روی زیبا در نقابی
به پیری می بَرَی خیل جوان را

از آن روزی که چشمم بَر تو افتاد
دَمادَم بشنوم از دل فغان را

از آن ظلمی که کردی با من ای ماه
بخوانم روز و شب صاحب زمان را

بقولِ خواجوی کرمانی ای دوست
«غنیمت دان حضورِ دوستان را»

بیا، دل ساربانِ کوی عشق است
هدایت می کند صد کاروان را

غزل هایم، اگر بر دل نشینند
بخواندم دفترِ صاحبدلان را

چه ها گویم زِ موجِ چشمِ مستی
که بَر خود می کشاند کهکشان را ؟!!

به جانِ هرچه عاشق در جهان است
پرستد طارقِ ما عاشقان را

۵۵

مرگ، خود پشت در و دل پی استقبالش
جانِ من خواهد و دلشاد، بپرسم حالش

مرغِ عمرم نتواند بپرد نیم قدم
از ازل چیده شده شاه پَری از بالش

نزدِ نامرد مَبر دست نیاز، از آن رو
کآبرویت ببرد، تا ندهد از مالش

"هر کسی روز بهی می طلبد از ایام”‌‌[1]
تا چه آید به سر از دایره ی احوالش

از تنورش بدهد نان بد و خوب به خلق
هر کسی نان فلک می خورد از اعمالش

شرف آور به کف و معرفت و آزادی
ورنه این چرخ بود هیچ و مرو دنبالش

شعر هم مثل قمار است که یک بازیکن
رو کند لحظه ی نابودی خود تک خالش

[1] . هر کسی روز بهی می طلبد از ایام _ حضرت حافظ
​سی غزل _ دفتر سوم

۵۶

ای دل، بیا بدون هیاهو سـفر کنیم
در کوی عشق خدمتِ اهلِ نظر کنیم

آری توان به همّت والا از این حضیض
تا اوج راه برده ز پستی گذر کنیم

شوری به سر نباشد و شوقی به دل اگر
با من بگو چگونه گذر از خطر کنیم؟!

تا قامتت شکسته نبینم به روزگار
هرگز مباد نزد ستم خم کمر کنیم

گفتم به نو گلی که دل از ما ربوده بود:
آیا شود که با تو شبی را سحر کنیم؟

گفتا: ز چشم زخم حسودان نه ایمنی ست
گفتم: به اِن یکاد حسد بی اثر کنیم

۵۷

هان مرو آنجا که غم روزی پریشانت کند
زخمه های خار و خس از رَه پشیمانت کند

گیسوانت را مَده بر دستِ بادِ هرزه گرد
ترسم از غم راهیِ کوه و بیابانت کند

هوشیاران را چه کس دیده به حیرتگاهِ عشق؟
می به کف آور که با یک جرعه حیرانت کند

شوخ چشمم وه نمی فهمد چرا حرفم هنوز؟
دل بِهِل ، تا بیدلی در خانه مهمانت کند

ای که در سر شد هوای سلطنت، در کوی عشق
دست غیبی دیده ام آنجا ، که سلطانت کند

زیرِ باران رو اگر داری هوای بوسه ام
«ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند»

من دخیلی بسته ام بر پَنجرِ فولادِ دوست
تا رها از هر چه غم شاهِ خراسانت کند

۵۸

خانه به خانه، دَر به دَر، دَر پی تو دویده ام
شانه به شانه، سَر به سَر، بارِ تو را کشیده ام

حیله به حیله، فَن به فَن، داغ نهاده ای به دل
سینه به سینه، دل به دل، مهر تو بَر گُزیده ام

نقطه به نقطه، جا به جا، دام تو بود و دانه ات
لحظه به لحظه، کو به کو ، از بَرِشان پَریده ام

چهره به چهره، رو به رو، حرفِ دلم شنیده ای
پَرده به پَرده، دَم به دَم، از تو چه ها شنیده ام!

کاسه به کاسه، لب به لب، آبِ حیات دادمت
جرعه به جرعه،خط به خط، زَهرِ بلا چشیده ام

سایه به سایه، بَر به بَر، با تو و رفته ای زِ بَر
هفته به هفته، مَه به مَه، روی مَهَت ندیده ام

۵۹

چشم خود را می نهی بر روی هم یک ثانیه؟
می شوی همراهِ من تا مرگِ غم، یک ثانیه؟

این عبارت گفت “جانی” از تبارِ عشق و نور
با سر انگشتش فضا را زد رَقم، یک ثانیه

پلک هایش را به هم آورد و لبخندی به لب
گفت:«دیدم مرگِ غم، دفعِ ستم، یک ثانیه»

پشت سَر، رنگین کمانِ آرزو ها بود و بس
رو به رویَ ش جبهه، فرصت شد چه کم!!، یک ثانیه

“عشق” آمد، “جان” او همراه وی شد، ای عجب!!
ذکرِ یارب یاربی بودش به دَم، یک ثانیه!

گاهِ هجرت زد اناالحق “جانِ” او ، پرواز کرد
فَتح خرمشهر؟ تنها یک قَدَم، یک ثانیه

نغمه ی اللهُ اکبر با نوای یا حسین (ع)
درفضا پیچید و پلکَ ش روی هم، یک ثانیه

مرد حق شد شعله ور، در جانش ایمان، ناگهان
پشت پا زد بر همه مُلکِ عدم، یک ثانیه

۶۰

وقتى نگاهِ گرمِ شما بوسه مى شود
حس مى كنم حضورِ خدا بوسه مى شود

در لحظه هاى خلوتِ سبز خيال من
دستانِمان به بام دعا، بوسه مى شود

دیدم که کارهای نشد شد، ولی به صبر
آثارِ زخم های جفا ، بوسه می شود

يك بوته خار، در دل دشت محبتت
بر بوسه گاهِ گامِ بلا، بوسه می شود

روى تنِ سياهِ سكوتى به رنگِ شب
هر واژه ى طلايى ما، بوسه مى شود

وقتى كه درد، دورى دلهاى تشنه است
هر جرعه آب تا به شفا، بوسه مى شود

۶۱

چه غم ؟ تا که ابرو کمان با من است
گل آوازه ی کهکشان، با من است

جهانخواره را گو که بی تو چه داشت؟
تو را دارم اکنون، جهان با من است

نباشد اگر سرو زیبا به بَر
به دیده که اشکِ روان با من است

به حافظ بگویید جای تو سبز
که فرخنده جانِ جهان [1] با من است

نترسیده از موج دریای عشق
به هر موج آن، همچنان با من است

تو گویی ز پیری؟! چه باکی به دل؟
خدا را که بختِ جوان با من است

« چه غم دارم از تلخی روزگار،
شِکر خنده ی آن دهان، با من است[2]»

[1] – جهان؛ تخلص جهان ملک خاتون شاخه نبات حافظ می باشد که در عصر وی از شعرای بزرگی بوده است.
خانم پروین دولت آبادی دیوان جهان ملک خاتون را در کتابخانه ی ملی فرانسه جُست و آن را در ایران به چاپ رساند.
[2] – بیت از فریدون مشیری

۶۲

دیوِ سرما، اسیرِ طوفان است
مرگِ خود دیده و پریشان است

روی سِن های ماسه ای در دشت
فرصتِ رقصِ گل عذاران است

اشکِ سردی که ابر می بارد
«آخرین شِکوه از زمستان است»[1]

شعرِ خوبی سروده شاعرِ صبح
شب یلدای غم، به پایان است

روزهای سپید و پُر امید
هدیه ی خونِ پاکِ آبان است

دل، هراسی ندارد از دشمن
آنچه فائق شود بَر او، جان است

جانِ پُر قدرتِ اَهورایی
حافظِ سرزمینِ ایران است

[1]. مصرع از استاد شفیعی کدکنی

۶۳

خیاطِ خیالِ بوسه هایم
تا دوخته یک لباسِ زیبا

در ذهنِ کبوتران عاشق
خوش کرده پَری به سوی دل وا

از شوقِ لبان باده نوشش
وان پیکر سروگونِ زیبا

بنگر که چه طرفه می نوازد
خنیاگر بزمِ حیرت آوا

ای عشوه گرانه در فراسو
بر دوش رهات خرمن مو

من بی تو نشسته با غم خویش
درگوشه ی خلوتی چه تنها

غم بی تو به تُرک تازیَ اش شاد
وقتی که تویی چه جای غم باد؟

در دوری تو همین سخن بس
در سینه چه ماتمی ست بر پا!

طارق چه نشسته ای پریشان
کاین نکته شنیده ام ز یاران

از دلبر مستِ جام بَر دست
بر خیز و بگیر کام دل را

۶۴

عشق یک بارقه ی شیدایی ست
هدیه بر هر چه دل دریایی ست

کاشکی حالِ مرا دریابی
خسته از درد و غمِ تنهایی ست

ماه دیدم که فرو رفت به خود
تا رُخ ات دید به این زیبایی ست

خیل عشاق پی عشق و عجب
عشق آنجاست که ناپیدایی ست

چشم تو رهنِ دلِ عاشق من
به جز اینم چه دگر دارایی ست؟

گره دیده و دل را وا کن
ای که کار تو گره بگشایی ست

۶۵

«بی همگان به سَر شود، بی تو به سَر نمی شود»[1]
دستِ من است و دامنت، کارِ دِگر نمی شود

بارِ سفر چسان بَرَم؟ یار شکسته شَهپَرم
مرغِ شکسته بال و پَر، زادِ سفر نمی شود

دل؟! همه دل فدای تو، جان؟! همه جان برای تو
مهرِ تو از سرای دل، هیچ بِدَر نمی شود

عمر چو آب در گذر، رفت و مرا نشد خبر
بی تو هَدَر شود ولی، با تو هَدَر نمی شود

من زِ گناهِ دل خِجِل، غمکده شد دوباره دل
شامِ غمانِ عاشقان، بی تو سَحَر نمی شود

چرخ ز عشق بی خبر، جنگ برای سیم و زَر
فتنه نه یَک، که بی شُمَر، دَرد شُمَر نمی شود

دشت سرودِ لاله ها، خون شده باز ژاله ها
کاخِ ستمگران چرا، زیر و زِبَر نمی شود؟!!

سنگِ سیاهِ قلبِ ما، گوهرِ عشق کی شود؟
جز به نگاهِ مهرِ تو، سنگ گُهر نمی شود

طارق دل شکسته را، با غمِ دل نشسته را
گر تو برانی از درت ، دور زِ دَر نمی شود

[1] . مصرع از حضرتِ مولانا

۶۶

آنکه پیوسته دلِ ما به جفا می شکند
نکند فهم، که دارد به خطا می شکند

حرمت از کعبه فزونتر اگر آن راست چرا
با جفا کاری هر بی سر و پا می شکند؟

ناخدا شاکله ی قدرت خود را به خدا
چون که افتاد به گرداب بلا می شکند

نه همین ساغر و خم را، که سَرِ ساقی را
ز حسادت به همه میکده ها می شکند

مسجد و میکده توفیر ندارد به بَرَش
دلِ اربابِ وفا را همه جا می شکند

بوریا برتن اگر دارد و زرین جامه
هرچه باشد دَمِ دست اش به جفا می شکند

تا که در چَنبَرِ نفس است گرفتار مدام
پای اقبال خود و دستِ دعا می شکند

دیدمش مست، نه از باده ی گلگون، از کِبر
گفتمش عاقبت این عُجب تو را می شکند

سر به زیر آور اگر اهل دلی، باور کن
مثل فواره که شد سر به هوا می شکند

به چمنزار اگر ساقه ی گل می شکنی
شاخ ات ای گاو نه من، دستِ خدا می شکند

۶۷

وقتی تمام حرفِ شما زور می شود
بی شبهه چشم باطن تان کور می شود

تا ذهن زرد رنگ شما آتش است و مرگ
خواب از خیالِ سرخ شما دور می شود

وقتی که فقر هدیه ی اقوام بربری ست
جایی برای خواب، بلی، گور می شود

با اتحاد کاخ ستم زیر و رو شود
پیلی اسیر لشگری از مور می شود

من خوانده ام کتابِ گیاهانِ مهربان
نفی اش مکن، دوای تو انگور می شود

۶۸

گویی: که خدا نیست!! بگویم : که خدا هست
بر آنکه ندارد به دعا دست، بلا هست

ای آنکه بگویی : که در این خانه صدا نیست
از عشق تو بنگر که در این خانه ، صدا هست

گفتی چه ریایی ست؟ به دستم شده تسبیح!
گویم : که در این رشته درازای ریا هست

گفتی: که دروغم شده از مصلحت ای دوست
گویم : که به شیطان زده این کارِ خطا هست

گفتی: که فلان تاجر بازاری ما را
اربابِ کرم دیده و در فکرِ گدا هست

گویم: نه چنین است برادر که اگر بود
این خیلِ گدایان زچه در شهرِ شما هست؟!

طارق ز چه بر منزل توفیق نیامد؟
از بهرِ خدواندِ سخن بانگِ دَرآ هست

۶۹

بوی گل های بهاری، بـوی سبزه، بوی نَم
می بَرَد اینک خدا را این سه از دل نقشِ غم

آسمانی پُر زِ ابر و بارشِ باران به دشـت
شادی ام افزون کند، افزون غمم، بسیار کم

رقصِ باد و عطرِ سوسنبر کند غوغا گری
سرو و لاله شادمان و با خبـر از حالِ هم

وه چه زیبا نغمه های عندلیبان در بهـار
می نوازد بادِ نوروزی، زمین را دَم به دَم

باز آمد نو بهارانی خزان از ما گرفت
رفت طارق آن شر و شورِ غمِ اهلِ ستم

بگذرد این دوره ی سختِ شقاوت بگذرد
دیده ام غوغای غم راهی ندارد جز عدم

خواجه نیکی کن که این ماند پس از تو یادگار
شرم بادش آنکه بَر دَردی زَند بی غم، قدم

شاد باد آنکو به خوانش بُرده نانی از حلال
اُف بَر آن ظالم حرامی خورده از نقشِ قلم

۷۰

تا نگار من کنار گل نشست
هیبت گل از جمالِ او شکست

شکر ایزد هر چه من می خواستم
بر گرفتم از نگارِ می پرست

تا که چشمم را به چشمش دوختم
مستِ مستم از نگاهش، مستِ مست

آدمی بود او؟ پری بود او ؟ و من
عاقبت هرگز ندانستم چه هست؟

لیک می دانم که آن بانوی عشق
از تعلق هرچه بند از پا گسست

همچو مرغانِ سحر او یک نفس
از قفس در شام یلدایی بِرَست


پ. ن
این غزل در سال 1382 بعد از رحلت مادرم که در شب یلدا صورت پذیرفت سروده شد و مدت ها بود به آن دسترسی نداشتم تا اینکه امروز عزیزی آن را بعد از حدود 20 سال در اختیارم گذاشت.

۷۱

با آنکه هنوز از غم ایام خرابم
تا پُر نشود جام من از بوسه، نخوابم

انگورم و آرام به یک ظرف قدیمی
آیا رسد آنروز بگویند شرابم؟

با من به سحرگاه سخن داشت گلی، گفت :
شش روز بود عمر و مدام است گلابم

ما از پی یک بوسه نهادیم دل و جان
با مردم آزاده در این کار صوابم

می گفت حبابی نه چنین ذره، که بحرم
افسوس هوای دل من کرده حبابم

در کودکی ام گفت یکی پیر خردمند
تو اهلِ کتابی و خدا داد کتابم

گر لشگر غم آمدو صد زخمه به دل زد
والله نشد روی خود از عشق بتابم

۷۲

مرا می دانی از دیروزهای دور، از آغاز
مرا می دانی از پرهایِ بسته، از شبِ پرواز

مرا می دانی از طوفان ترین بغضِ کبوترها
وجودم را سرشته موجِ چشمانت به یک اعجاز

دخیلِ چشم های مهربانت حاجتی دارد
به رویش می کنی کی چشمه ی خورشیدها را باز؟

اگر خون می چکد از چشم من، تنها تو می دانی
بهانه گیرد از دوری تو ای نازنین، دل باز

کبوترها، سراغت را گرفتند از اقاقی ها
تبرها، با سرودی راه را بستند بر ایجاز

دو راهی در دو راهی قصه ای تکرار در تکرار
شب نومیدی پیغمبران دزد بی اعجاز

سقوط بادبان ها در نگاه جاشوانِ پیر
و نام ِتوست، بر لبهایِ این مردانِ بی آواز

۷۳

مردم چرا بر شیشه ها، ها می گذارند؟
اندوه را بر قابِ فردا می گذارند

اینجا غرور وحشی خاکستری ها
بر روی حرفِ خوبِ تو پا می گذارند

اینجا فقط کودن اگر باشی، رهایی
ورنه تو را تا کرده، یکجا می گذارند

با رو سری، پاکی و بی آن، شک ندارم
ناپاکی ات را مهر و امضا می گذارند

رؤیای شیرین تو را بسیار آرام
بی مایگان بر موج دریا می گذارند

تا دلخوشت کردند و گنجت را ربودند
پس مانده ای از نقشه ها را می گذارند

اینجا برایت هست چیزی تا نمیری
ته مانده های سفره را جا می گذارند

سرگرم شو با رو سری ، آری برایت
تا تو سر چوبش بری "نا" می گذارند

قومی تو را قعر جهنم می فرستند
راحت! همین ، پشتِ فِری، “کا”می گذارند

۷۴

در التجای چشم غزالی ، هنوز هم
‏‎‏‎زير هزار فکر محالی، هنوز هم

‏‎‏‎در انحنای بوسه ی گرم و هوای سرد
‏‎‏‎دارم چه روزگار و چه حالی! ، هنوز هم

‏‎در آتش هوای نگاری که روز و شب
‏‎‏‎خوش می پزم «خیالِ وصالی» هنوز هم

پا را گشوده ام به خرابات عاشقان
‏‎‏‎دانم مگر حرام و حلالی هنوز هم؟

‏‎‏‎رفتی ولی دریغ ندانی چه می کشم
‏‎‏‎بى تو چه غربت و چه ملالی، هنوز هم

۷۵

فضای بارِگهِت بس مُحدِّثِ راز است
هنوز بابِ حوائج، به روی ما باز است

مگر دوباره شفا داده ای مریضی را
نقاره زن چه پر احساس،نغمه پرداز است!

به لااله تو نازیده خاکِ نیشابور
به جمع اهلِ مکاتب، شکوهِ اعجاز است

هنوز خطبه ی نغزت به قصرِ عباسی
به عصرِ فقه و فقاهت، ستم بَرانداز است

اگر چه دور از آن بارِگاهِ احسانم
رَمیده مرغِ دلم در حرم به پرواز است

رسانده جان به مُقامت سلام آهو را
دلم حریم تو را آهوانه دمساز است

ز لطف و مهر تو ای ثامِن الحجج، طارق
به کارگاهِ ادب، عاشقی غزل ساز است

۷۶

ای ماه تر از ماه، نگارم، بغلم کن
بی تو به خدا هیچ ندارم، بغلم کن

چون ابر بهاری شده ام، حامل باران
تا بر تن ات ای سرو، ببارم، بغلم کن

گفتی بسپارم دل و جان را به نگاهت
الساعه به دستت بسپارم، بغلم کن

هی وعده به فردا ندهم، دُختِ بهارم
از کف شده آن صبر و قرارم، بغلم کن

تو باغ پر از عشقی و باید گل خور‌شید
هر گوشه ی آن باغ بکارم، بغلم کن

کم زُل بزن اینگونه به احوالِ خرابم
چشم تو در آورد دَمارم، بغلم کن

چنگال پُر از خونِ خزان در پی جان است
ای فصل خدا ، عشق، بهارم، بغلم کن

۷۷

کی گفتمت به پیله ای از غم نهان ‌شوی؟
از خود درآی، تا هدفِِ کهکشان شوی

وقتی شدی قوی به یقین مردم ضعیف
تهمت زنند سخت، مگر ناتوان شوی

دل را اگر فرو بنهی پیشِ پای عشق
بر اوج رفته، ماهِ نوی آسمان شوی

از جام‌ پیر میکده یک جرعه هم بس است
تا جلوه سازِ ماهِ شبِ بیکران شوی

ای پیر مستِ میکده دستت طلا، بریز
در جام، باده ای و الهی جوان شوی

دادی چه حالِ خوبِ بهاری به من عزیز
هرگز مباد قسمتِ موجِ خزان شوی

دینم دگر ز مذهب نادان گرفته رو
با من بیا، ز تیغ ریا در امان شوی

جان را بنه به پای بتی، قول میدهم
پاک از جهان سفر نموده و جانِ جهان شوی

گزیده غزلیات طارق خراسانی

۷۸

پاییز بوسه هاست، زمستانِ خنده ها
بیچاره من، که بند شدم پای بنده ها

گفتم که آدمم، شده اشرف به هرچه خلق
آورده کم به ساحتِ پاکِ پرنده ها

باور مکن ولی به صداقت قسم شبی
دیدم ز من سَرَند تمامِ چَرنده ها

انسان دَرنده نیست؟! کمی در خودت نگر
انسان درنده ای ست فرای درنده ها

او خود خزنده ای ست به دریا، زمین، هوا
زهرش به خاک و خون بکشاند خزنده ها

ژن ها جهیده اند به سوی کمالِ ظلم
آتش مگر حریف شود بر جهنده ها

محکومِ مرگ، هیچ نداند چه بُرده است
گنجی بزرگ از کفِ دستِ بَرنده ها

از جان سروده ای ست برای دلم چنین
پاییز بوسه هاست، زمستانِ خنده ها


پ. ن
ظرف غذای قفس قناری را پر از دان کرده بودم ولی متاسفانه فراموش کرده آن را داخل قفس بگذارم.
قناری ها موقع غذا خوردن مقداری از غذای خود را در کف قفس می ریزند، قناری نر، برای زنده ماندن معشوق خود از خوردنِ دانه های سطح قفس صرفنظر می کند و از گرسنگی میمیرد.
وقتی دیدم قناری ماده مشغول خوردنِ دانه ای در سطح قفس است تازه متوجه شدم که دو روز پیش ظرف غذای شان را در قفس نگذاشته بودم.
دیدن پیکر بی جان قناری زیبایم باعث آفرینش این غزل شد.

۷۹

باور کن ای شمالی زیبای فومنی
سر تا به پای، عشقی و شوقِ دلِ منی

عشقی چنان که مثلِ تو هرگز ندیده ام
جانِ منی چنان که مرا پاره ی تنی

نوروز می رسد ز رَه و عیدی ام تویی
ای طلعت خدا تو همان ماهِ روشنی

ای پرنیانِ اهل محبت، شنیده ام
تو در مصافِ قومِ ستم، مثلِ آهنی

اصلا شمیم باغ بهشتی برای من
هرگز ندیده دیده ی من مثلِ تو زنی

درباره ات هر آنچه بگویم کم است کم
ای رَهنَوَردِِ عشق، شکوه مُبَرهَنی‌

۸۰

دوباره خواب دیدم خواب آن چشمان زیبا را
و حل میکرد با موجش برایم صد معما را

خدا از من نگیرد آنچه را در خواب می دیدم
که بی چشمان مست او نه جان خواهم نه دنیا را

سپردم دل به چشمانی که عشق و جان در آن معبد
بر آن هستند دریابند تا اسرار بالا را

سلامت باد چشمانش اگر غم سر زند آنجا
بگو از کوی عشق من ببایستی کشد پا را

ز چشمش شرق در آواز و در غرب است شادی ها
و من دادم به رقص کلک، شرح چشم زیبا را

۸۱

چه غم ؟ تا که ابرو کمان با من است
گل آوازه ی کهکشان، با من است

جهانخواره را گو که بی تو چه داشت؟
تو را دارم اکنون، جهان با من است

نباشد اگر سرو زیبا به بَر
به دیده که اشکِ روان با من است

به حافظ بگویید جای تو سبز
که فرخنده جانِ جهان [1] با من است

نترسیده از موج دریای عشق
به هر موج آن، همچنان با من است

تو گویی ز پیری؟! چه باکی به دل؟
خدا را که بختِ جوان با من است۱

« چه غم دارم از تلخی روزگار،
شِکر خنده ی آن دهان، با من است[2]»


[1] – جهان؛ تخلص جهان ملک خاتون شاخه نبات حافظ می باشد که در عصر وی از شعرای بزرگی بوده است.
خانم پروین دولت آبادی دیوان جهان ملک خاتون را در کتابخانه ی ملی فرانسه جُست و آن را در ایران به چاپ رساند.
[2] – بیت از فریدون مشیری

۸۲

حلقه ی زلفت بود سر حلقه ی مستان، علی
نام زیبایت نشان از قدرتِ یزدان، علی

تا تو رفتی، غم به آواز زمان پَر می کشد
ناله دارد از فراقت، نخلِ نخلستان، علی

تا که گفتی از جهان و دانه ی تلخِ بلوط[1]
سخت می پیچد به خود از گفته ات شیطان، علی

این عجب نبود به سوگِ مردِ ایمان، عدل و داد
طبلِ شادی می زند آن طفلِ بوسفیان، علی

آن حسین توست می خواند سرودِ عشقِ و خون
جان دهد، تا دین ز جانِ او بگیرد جان ، علی

کربلا روشنگر حق بود و بی آن، بی گمان
حق زِ باطل کی جدا گردد به هر دوران،علی؟!

عروة الوثقای عشقی، یا امیر المؤمنین
بر تو می پیچد چو پیچک دستِ بی سامان، علی

نامِ تو آورده بر لب، خوش بر آتش می دود
شیعه و سنی و هندو، کردِ کردستان، علی

چیست رازِ نامِ زیبای تو ای غوغای عشق
می شود از “یاعلی” بس مشکلم – آسان، علی؟

بحرِ دل را صبر می خوانم، در این سوگِ عظیم
ورنه آرامش ندارد بحرِ پُر طوفان، علی

در مدارِ حلقه ی زلفت پریشان می رود
تا ابد طارق ز غم با ناله ی کیهان، علی

[1] .و از زمین دنیا حتا یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است. علی (ع)

۸۳

سر بُرده بر خرابه ی دیوارِ خویشتن
هر لحظه ام گذشته به انکارِ خویشتن

با خود نشسته خسته و بُغضی شکسته ام
عمری قیام کرده به آزارِ خویشتن

آوار شد به سر همه ی زندگانی ام
در انتظارِ دیدنِ آوارِ خویشتن

در من نشسته درد و هزاران هزار غم
از آن زمان که رفته به دیدارِ خویشتن

دشمن درون ذهنِ خودم جا گرفته است
کی ذهنِ دشمنم بشود یارِ خویشتن؟

دردا که درد چاره رفتن نشد مرا
من مانده ام دوباره گرفتارِ خویشتن

۸۴

دیدم عجیب طرز نگاهت ستمگر است
هم می کشد به غمزه و هم شِمرِ دلبر است

بگذار تا به کشورِ چشمت سفر کنم
از این طریقه روزی ما هم مُقدَّر است

شاید خدا به مردمِ چشمت نشسته که
بی اختیار ذکرِ من اللهُ اکبر است!

گاهی به خواب دیده ام آن را و بی گمان
از معجِزَش به پرده ی قلبم مُصوَّر است

بی چشم ناز تو، همه عالم جهنم است
دور از نگاهِ آینه، جانم مُکدَّر است

با چشمِ مست تو، به جهنم که دشمنم
آتش به پا نموده و همتای بَربَر است

من داستانِ چشمِ پَری خوانده ام، ولی
در پیشگاهِ چشمِ تو از خاک کمتر است

بی بهره نیست هر که به چشمت دَخیل بست
از چشم خود بپرس، کزآنم چه در بر است؟

گفتم به خواب دیدمت ای عشق بی نظیر
از آن شبم تمامی شب، دیدگان تر است…
6 اردیبهشت 1402

۸۵

ای عشق بیا که بیقراریم
بی تو همه زارِ زارِ زاریم

تا غم نزند به دل شبیخون
چشم تو به سینه می نگاریم

بی چشم تو آس و پاسِ عالم
آن سوته دلانِ سوگواریم

در حیرت از آفرینش تو
مبهوت شکوهِ کردگاریم!

ما در حرمِ غریبِ چشمت
هر لحظه نماز می گزاریم

تنها به اشاره ی نگاهت
جان را به تو پاک می سپاریم[1]

با عشق تو سربلند و مغرور
بی عشق تو خوارِ روزگاریم

ای شوقِ نگار خانه ی عشق
ما عاشقِ چشمِ آن نگاریم

[1]. در مصرع سه ایهام وجود دارد

۸۶

دارد غزل به چشمِ تو اقرار می‌کند
دل را دچارِ حادثه انگار می‌کند

پیراهن نیازِ مرا پاره کرده وُ
تن پوشِ دیده ی عیار می کند

بی چشم تو دل بیچاره در خودش
ابرِ کبودِ غصه تلنبار می کند

تکرار می کنم که بدانی نگار من
چشمت مرا گرفته، گرفتار می کند

وقتى كه روح عشق پديدار مى شود
جانِ مرا به پیش خود احضار می کند

در انتهاى مصرعِ هر بيت، عشق را
یک بند می نویسد و تکرار مى كند

طارق به سبکِ مذهبِ عشاق، روزه را
با طعمِ سیبِ سرخِ تو افطار می کند

۸۷

ز من مپرس چرا بیقرار می خوانم
برای خاطر یار و دیار می خوانم

مرا سکوت زمستان نمی کند خاموش
پرنده می شوم و تا بهار می خوانم

هزار بار اگر دست غم گلوی مرا
دهد فشار ولی چون هَزار می خوانم

کمرخمیده از امواج تند توفانم
به یاد گم شده ای در غبار می خوانم

اگر چه باد به دستم ، بسان سرو آزاد
نرفته است سرم زیر بار می خوانم

غزل هدیه ی پیر درون و خوشحالم
همو سروده و با افتخار می خوانم

دلم ربوده نگاهِ نگارِ زیبایی
به شوقِ مردمِ چشمِ نگار می خوانم

اگرچه طارقم و شعله زیر خاکستر
قیام کرده و ققنوس وار می خوانم!

۸۸

لب و دندان و شکر خندِ دهانت از من
چشمه ی مردمکِ عشق نشانت از من

گفته بودی تو تو تو نیستی آن دلخواهم
لکنتی هست در آن نوک زبانت، از من

تو بهاری تر از آنی که شکوفا نشوی
سردی فصل زمستان و خزانت از من

چشمِ خونریز تو بر هرچه غمانم زده است
هر چه غم باشد و هر بارگرانت از من

آرشِ کشور عشقم، پی مرزِ دلِ تو
تا زنم تیر، دو ابروی کمانت از من

چین و ماچین نگاهت نه دلم، جانم بُرد
هر بلایی برسد بَر دل و جانت، از من…

۸۹

عشق می آمد و او بوسه به باران شده بود
به بیابانی من، سوی بیابان شده بود

من هراسان شده ی چشم پُر از بارانش
او زِ تنهایی من سخت پریشان شده بود

دست هایش تنِ تنهای مرا بوسه زد و
تار و پودش چه بگویم؟ همگی جان شده بود

سینه از شوق به وجد آمد و مست
شادمان بود از آن بوسه که مهمان شده بود

در کنارِ گلِ خورشید و از آن شوق نگاه
عشق ورزی چه قدر خوب، چه آسان شده بود

شب شد و ماه ز ِخجلت به خراسان ندمید
تا مرا دید به بَر ماهِ خراسان شده بود

۹۰

تا زند دفتر عمرم ورقی، باد رسید
عمرم آخر به سرِ شاخه ی هفتاد رسید

شادمان آنکه دل از کودکی ام عاشق بود
«تا سر زلف عروسان چمن» شاد رسید

نانِ ناکامی از این چرخ، نخوردم هرگز
آنچه جان در سحرم وعده ی آن داد، رسید

بُعدِ عشقم نه که یک بلکه فراوان دیدم
عشق فرخنده به صد گونه وابعاد رسید

بر ستم نعره زدم، دادِِ دل خود گفتم
خود به گوش اش مگر آن نعره و فریاد رسید؟!

روزِ سختی، نفسم بود به پایان نزدیک
ناگهان بوسه ی خورشید به امداد رسید

طارقم، رفتنم از دهر، حکایت دارد
این پیامی است مرا، درشب میلاد رسید

۹۱

گر ملتی شکسته و از پا فتاده اند
روزِ نَخُست، سنگِ بنا، کج نهاده اند

طوفان حریف سرو و صنوبر نمی شود
تا این تبارِ ضدِ ستم ایستاده اند

شب را ز خواب سبز طبیعت گرفته اند
در کارِ ظلم و جور و جفا، وا نداده اند

هرشب برای صبح قریبی دعا کنند
این مردمان دهکده ی ما، چه ساده اند!

آخر تمام می شود این قصه، ایلِ ما
اسطوره ی حماسه و عزم و اراده اند

ضحاک را به ساحت شان راه نیست، چون
این قوم، کاوه زاد و فریدون نژاده اند

دل داده اند طارق، اگر دل کباب شد
دلدادگانِ عشق، به فکر اعاده اند

۹۲

در چرخ هر چه گشتم ، آدم نبود، آدم
یکدم به خویش رفتم، آن دم نبود آدم

در عصر رنگ و نیرنگ، تحریم، فتنه و جنگ
قحطی آدم آمد، کم، کم نبود آدم

تا دل سرای جان و جان است مرکب عشق
آگه ز عشق و مستی آن هم نبود آدم؟

از شامِ مرگِ احساس، عشق و محبت انگار
حاجت به آدمیت مُبرَم نبود، آدم

از بهر لقمه ای نان ، قامت شکستگانی
جز در نیایش حق، هی! خم نبود آدم

بی غم ! چه خود سری تا ، جان را نپروری ها!
پنداری آدمی؟ هاااای، بی غم نبود آدم

عالم سرای ماتم، در انقراض آدم
ای کاش بی تو در غم ، عالم نبود ، آدم

۹۳

عاشقانِ سیم و زر، بر سیم آخر می زنند
در میان وحشتِ شب، سایه ها دَر می زنند

ای که می گفتی زن و آئینه و قرآن و عشق
دخترانِ شهرما، از دَرد پَرپَر می زنند

مارهای زردِ خودخواهی پُر از زهرِ فریب
روی دل های پُر از تشویش چَنبَر می زنند

دل به جُرمِ عاشقی در چنگ طوفان است اسیر
موج های وحشی غم بر دلم سَر می زنند

مردمی را دیده ام زوزه کشان از بهرِ نان
قصه ی این خواب را آخر به دفتر می زنند

گرگ هایی در لباس میش می بینم، حریص
گله را در یک نبردِ نابرابر می زنند

داوری کو؟ تا ببیند نا نجیبان، خیره سر
نان مردم می برند و دَم زِ داور می زنند

پهلوانان را به نامردی زمین می افکنند
بزدل اند و بی امان از پشت خنجر می زنند

آفرین بر مردمِ بی ادّعای سخت کوش
از خرمندی و عزّت، حرف بهتر می زنند

۹۴

در آغوشم کشیدم هر شب آن ماه خیالی را
که درمان می کند زیبا عجب آشفته حالی را

محال اَر هست سیر کهکشان با گام، اما من
به بال فکر ممکن سازم این امرِ محالی را

بود عالی ز هیچستان به کف آری اگر گنجی
من از دیری به کف آورده ام آن گنج عالی را

به قولِ حضرتِ فاضل «حریفی پیش رو دارم
که با او می توان نوشید ساغر های خالی را» [1]

دلم را بُرد و آتش زد، ولی هرگز نکردم دور
ز ذهنم یادِ آتشپاره ی خوبِ شمالی را

[۱]. مصرع از آقای فاضل نظری می باشد .

۹۵

تا که دلبر خبر از منزل جاویدم داد
مژده بر نقطه ی پایانی تردیدم داد

نا امید از نگه مستِ نگارم بودم
دستِ غیبی به سحر، رایتِ امیدم داد

چه گناهی ست؟ اگر حاصلِ تاکی خوردم
تاک از شیره ی جان، باده ی توحیدم داد

تُهمَت آمد که به خاکم بنشاند، امّا
قاضی پرده نشین، مسندِ خورشیدم داد

صبر کردم به بلایی که در آن بود فنا
بختِ پیروز اگر بوسه به تمجیدم داد!

کور باد آنکه روا دید به من دوری را
از بهشت تو به یک سیب، روادیدم داد

بوسه ی گرم تو نازم که به فتوای جنون
حکم بر رفع غم و محنتِ تبعیدم داد

۹۶

رنگِ خود را اگرچه می بازند
ذرِّه ها، در مسیرِ اعجازند

تا جهان را بنا فرو ریزند
درد و غم وحشیانه می تازند

در شگفتم میانِ این غوغـا
تار و پودم، سرود و آوازند

ناله ها بی شمار و ققنوسان
طرحِ نو در فلک در اندازند

اهلِ دل شعله ورترند اکنون
تا که رسم ستم بَر اندازند

این غزل یک پرنده خواهد شد
واژه ها، عاشقانِ پروازند

تا دوئی، ذهنِ ما نیالاید
طارقان، در اقامه ی رازند

۹۷

در خون تپیده اند، بی جرم‌ و بی گناه
در لاله زارِ لا ، مستانِ لااله [1]

جانم به لب رسید، زین ظلمِ بی حساب
ای اُف به عقل خام ، نفرین به شیخ و شاه

در سینه ی هَزار ، شوقِ ترانه مُرد
ماتم گرفته گام ، در گوشه ی سِه گاه

بر اوجِ آسمان ، اِستاده یارِ من
در سوگِ او زمین ؟ تنها نه، مهر و ماه

بر تخت سلطنت ،شیخی به نامِ دین
تکیه اگر زند، حاصل غم است و آه

خورشید معرفت، خامُش نمی شود
سایه زِ سَر بِدار، ای ابرِ رو سیاه

اَفرشته ای زغیب ؛ دارد زجان درود
بر سربدارِ عشق ، وان پیرِ بی گناه

[1] . لااله مخفف لااله الاالله می باشد
در سوگ استاد معنوی ام سید مسعود ریاضی کرمانشاهی

۹۸

دیگر دلم ز هرچه ستمگر گرفته ا
آهم سراغِ خانه ی دلبر گرفته است

دیدم بَری ز بَربَر و فرهنگِ بَربَری
سبقت ز قوم ظالمِ بَربَر گرفته است!

این قوم را چه می گذرد روز داوری
آنجا که راه بر همه داور گرفته است؟

زاغ و زغن در اوج و در این مُلک، مرغِ عشق
دل از سرا بریده و زان پَر گرفته است

دانم که عاقبت تر و خشک آورد به کام
این شعله ای که در دلِ ما، دَر گرفته است

خونِ رَزان حرام و حلال است خونِ خلق
مفتی کدام را دو سه ساغر گرفته است؟

دستارِ دزد را به سر انگشت می بَرد
دستی که تاجِ پادشه از سَر گرفته است

مردی گرفته تیر و کمان غزل به دست
بر هر چه غم ، نشانه کمانگر گرفته است.

۹۹
.
ای راهِ تو راهِ سربداران
شایسته مسیرِ حق مداران

در دفتر زندگی رقم خورد
میلادِ تو روزِ پاسداران

محرم شده در حریم کویت
زوار به سلکِ حج گزاران

این آینه های روشنِ عشق
تابیده هزار در هزاران

آئینه ی حق نمای توحید
لب تشنه شهیدِ روزگاران

آبی که توراست مهرِ مادر
ای جلوه ی مهرِ گل تباران

در ظهر عطش دریغ کردند
هم از تو و هم ز خیلِ یاران

بر سِدره توراست پر تَرنُم[1]
گُلنای بریده چون هَزاران[2]

گلزار تو را خزان کجا بود
ای جلوه ی دلکش بهاران؟

گل مهرِ هماره در درخشش
روی تو به جمع گلعذاران

طارق به تو بسته دیده و دل
چون شاخه ی گل به شوقِ باران
پ. ن

[1].
سِدرَةُ المُنتَهی لغتی در قرآن است که در سورهٔ نجم به کار رفته‌است و ظاهراً درختی بوده که در نزدیکی آن محمد به دیدار «موجودی قدرتمند» که هویتش مشخص نشده، رفته‌است.
شعری از بوستان سعدی پیرامون معراج و سدرة المنتهی
شبی بر نشست از فلک برگذشت
به تمکین و جاه از ملک درگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که در سدره جبریل از او باز ماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر موی برتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
(بوستان)
[2] .گلنای. ترکیب جدید است، نای گل یا حنجره ی گل

۱۰۰

وقتی خدا برای تو شعری سروده بود
یک کهکشان ستاره، برایت غزل سرود

کو شاعری که چشم تو دید و غزل نگفت؟
کو آن کسی شنید و نگفتا به دل درود؟

باور نمی کند سخنم را فقیه شهر
چشم تو، خیلِ لشگرِ شیطان زدل زدود

هرجا که خیمه ها به نگاهت بپا شوند
دلهای عاشقان شده بر خیمه ها عمود

صدها نگاهِ رهگذری از گذر گذشت
تنها نگاهِ مستِ تو آخر دلم ربود

من با خیالِ چشم تو لذّت برم ز عمر
دیگر مگو که دورم و آخر تو را چه سود؟!

پ. ن
دیر است فرصتِ درمان نمانده است
این درد می رود، هرچند دیر و زود

۱۰۱

در باغِ خیالِ تو، یکی چله نشینم
بگذار که از چشمِ تو گلبوسه بچینم

گویند که عاشق شده را نیست دگر هوش
مصداق چنین گفته و آری که چنینم

بر چنگ بزن چنگ، که شد زُهرِه ی چنگی
در کارِ درودِ تو مَهِ حور جبینم

آلوده ی آلوده ی آلوده ی دهرم
با عشق تو از پاکترین های بَرینم

در معبد چشمت که به تردید گره خورد
صد شکر خدا را، که من از اهل یقینم

افرای برومندی و گلباره ای از نور
بگذار که در سایه ی امنت بنشینم

منزلگه تو خانه ی خورشید و عجب نیست
گر خاکِ دَرِ ماه تر از ماهِ زمینم

۱۰۲

دوباره پنجره ای ایستگاه باران است
دوباره درد به هر گوشه ای فراوان است

پناه گاهِ زمستانی ام، دلم خون است
مرا به بوسه ی گرمت ببر، زمستان است

نفس کشیدنِ مردم گران بوَد امروز
به عصر جهلِ مرکب، جه مرگ ارزان است!

به عمرِ رفته دریغا که هیچ پیمودم
به هیچ مانده چه خواهی؟ گذارِ پایان است

فلک مرادِ دلِ عاشقان نخواهد داد
به خاک و خون شده غرق، آنکه اهل عرفان است

به کوچه باغِ خیالش هنوز می خوانم
که جایگاهِ دلم، گیسوی پریشان است

۱۰۳

به دنیای ذرّه سفر کرده ام
سفر تا سرایِ گهر کرده ام

به ذرّه بدیدم جهانی ز عشق
اگر خلق عالَم خبر کرده ام

به آسانی ام آن میسر نشد
خطرناک بود و خطر کرده ام

ز گرمایِ عشقی که بس خام را
کند پخته دیری گذر کرده ام

همه شادمانی من بود و هست
که خدمت به اهلِ نظر کرده ام

«ریاضی» مرا بُرد تا کویِ دوست[1]
زجامِ خِرَد سینه تَر کرده ام

اگر زاهدی عشق ورزد ، به عشق
برایش دلم شُعله وَر کرده ام

ولی عقل حایل به راه است و من
از این رو، که فکرِ تَبَرکرده ام

تو را می شناسم ، منی ، همچو من
چه عمری که بی تو هَدَر کرده ام!

خردمند عشق است پیرِ درون
چه شب ها که با او سحر کرده ام

به مولای بلخی و بر حافظم
به عطار و سعدی نظر کرده ام

بگفتم به پیرِ هنرمندِ طوس
که عزم جهانِ هنر کرده ام

گیاهِ هنر گوهرِ زندگی ست
گُهر پیرِهَن، زان به بَر کرده ام

[1]. زنده یاد سید مسعود ریاضی کرمانشاهی

۱۰۴

جهان به پا شده محضِ گلِ لقاي محمّد
درود و تهنيت حق، بود سزاي محمّد

مَقام ذرّه چه داني؟شكوهِ دانش و هوشي
نهاده سر به ارادت ز جان به پاي محمّد

به سرسراي بزرگان،چنين نوشته بخواني
كه هست شأن بزرگي، فقط براي محمّد

به چشم من بنشیني،عیان ز دیده ببيني
كه جانِ هر چه مَلّك هست در ثناي محمّد

به عاشقان ولایت، بگو مُحِبِّ علی را
ز دامِ غم برهاند یقین دعای محمّد

صفاي مروه شنیدم، نبود آنچه که دیدم
قسم به سوره ي طارق، بِه از صفاي محمّد

۱۰۵

چنگ زد جنگ، دلا تا به گریبان وطن
قد علَم کرد عجب سامِ نریمان وطن

غیرت، آمد به هواداری عشّاق چه خوب
تا پریشان نشود جانِ جوانان وطن

در دلِ جنگ دو فرهنگ غنی رونق یافت
هر دو بر خاسته از قدرتِ ایمانِ وطن

اوّلی را همه از کرب و بلا داشته ایم
مشهد جان و دل و موطنِ جانان وطن

دوّمی بود گران هدیه ی فردوسی پاک
آن طبیبی که به جان خاست به درمان وطن

اینچنین عشق به یاری وطن آمده بود
بود در غفلت از آن، دشمن نادانِ وطن

گِرد بادِ سیهی بود ز شیطان اما
شد گرفتارِ دو صد هیبتِ طوفانِ وطن

تا برون سازد از این مُلکِ خدا دیو و ددان
هیبتِ عشق شد امضای فراخوان وطن

تا سرافراز بماند «وطنَ»ش ، طارق گفت:
سر و جان همگی باد به قربان وطن

۱۰۶

وقتی که قهر، سمتِ دلم سنگ می شود
دیوانه، دل برای تو خب تنگ می شود

وقتی که اخم می کنی ام، بی خیال، باز
بین من و تو فاصله فرسنگ می شود

من اهل صلح بودم و لب های سرخ تو
با مرگِ بوسه، وارد یک جنگ می شود

گفتی ریا و رنگ عزیزم قشنگ نیست
گاهی دلم به چاره پی رنگ می شود

دلواپسانه تجربه کردم صداقت و
دیدم حریفِِ ناز تو، نیرنگ می شود!

وقتی که نیستی به خدا گیج و خسته ام
ذهنم که هَنگ کرده سرم مَنگ می شود

دُختِ خدایگانِ شعور و محبتی
دل با شکوه مهرِ تو همرنگ می شود
مرداد 1399

۱۰۷

تنها نه دل چو زلزله ی بَم فرونشست
دیدم به غم نشسته وطن هم، فرونشست

دریاچه ی اُرومیه در اوج زندگی
در دستِ جهل آمده نَم نَم فرونشست

اخلاق رفت و مهر وفا رفت و عشق رفت
شوقِ امید و عاطفه کم کم فرونشست

از “دینَ” هماره عِزَّتِ انسان به اوج بود
“مذهب”رسید و حرمت آدم فرونشست

این گفته ام موافقِ اهلِ نظر بوَد
نادان در اوج و عالِم عالَم فرونشست

۱۰۸

از آبِ چشم تو غزلم آبرو گرفت
باران باده آمد‌ و دستم سبو گرفت

چشم تو بود پای مرا بَر خطر گشود
عشقِ تو بود فرصتِ غم از عدو گرفت

در سرزمین نفرت و غم ، "آدمی" نبود
"حوّای"دل ز مردم بی مایه رو گرفت

از بارِ دَرد و شانه ی شوقم چه گویمت؟
زین دو، دوباره دل صِله راز مگو گرفت

در سایه روشنای سحر بود ، آمد او
ناگه جهان و هر چه در او، ذکرِ هو گرفت

تا جان خبر ز وسعت دردی عظیم داد
طارق به اشکِ خون شده ی خود وضو گرفت

۱۰۹

غزلی ساخته ام رنگِ النگوهایت[1]
تا ببندی سَرِ هر بافته ی موهایت

گر علی رغـم تحجر، بسرودم غزلی
این غزل را بکشان ، بر خطِ ابروهایت

پهلوانِ هنرِ عشقی و این بازوبند
پهلوانِ غزلم، هدیه ی بازوهایت

چه لطیف است غزل های شباهنگی[2] ما
مثلِ عِطرِ نفسِ بوسه ی شب بوهایت

نیستی تا گره ی بُغضِ مرا باز کنی
گریه ای زار کنم ، بر سرِ زانو هایت

بادبانی ست چه گیسوی تو! پایین آور
می زند دستِ دلم بوسه به پاروهایت

موج چشمان تو در فرصت کوچِی دیگر
دلِ من همسفرِ کوچِ پرستو هایت

شهد شیرین غزل خانه ی تو روی لبم
وین عسل هدیه ی شاهانه ی کندو هایت


[1].غزلی ساختم از وزن النگوهایت . ابوالقاسم خورشیدی

[2]. شباهنگ (شَ هَ) (اِمر.)1 – مرغ سحر. 2 – تیشتر، ستارة سحری '، ستارة صبح . طارق

۱۱۰

کجایی ای فرشــته خو؟ کجــایی مـاهِ بی همتا؟
که دل بی تو فغان دارد، چه گـویم از دلِ شیدا؟

قلــم می گرید از وقتـی، نوشـتم بی تو تنهــایم
ورق بَر خویش می پیچد، به دل آشوب ها بَر پا!

از این غـــم تا رها گردم، شـرابِ غم ستیزی کو؟
الا یا ایهــــا الســـــــاقی، ادِر کأســــاً و ناولـــها

فـدایِ دیده ی مستت، همه تن، خود همه جانم
که بی تو نی تنی خواهم،نه هرگز من دگر جان را

مرا دریای غــم در بَر، به قَعــرِ خویش می خواند
بَر امـــواج خروشــانی ، زَده بیهـــوده دسـت و پا

قسـم بر سـوره ی طارق، دلا بَر شـــامِ تنهـــایی
نمـی ارزد به یک اَرزن، کـه بی تـو مـاهِ من، دنیـا

۱۱۱

کار این چرخ بجز فتنه و آشـوب نبود
سرگذشتی که زمین داشت، چنان خوب نبود

هـر که آمد سرِ آن داشت که سرکوب کند
کاش در جمعِ سران، یک سرِ سرکوب نبود

دار از غایت نادانی ما برپا شد
وَرنه فرهنگِ ستم در دلِ آن چوب نبود

کینه از جهل و جهالت ز غضب برخیـزد
گر نبودی که غضب، کشته ی مغضوب نبود

بشرِ شَر زده بی شک که دگر آدم نیست
آدم اَر بـود بشـر عیسی مصلوب نبود

گر چه غالب سرِ مغلوب به شمشیر گرفت
آنکه مغلوب شد آن غالبِ مغلوب نبود؟

نیست آزادی، اگر بـود که آزاده ی دهر
با لگد های سـبوعانه که منکوب نبود

از فلسطین چه بگویم؟که به هرخانه ی آن
جز صدای غمِ یک کودکِ مضروب نبود

من به مخروبه ی تاریخِ ستم می نگرم
سـتم آخر ز کجا خاست که مخروب نبود؟

غزل عاشقی ام خوانده حکیمی، می گفت :
طارق آزارِ یکی ذرّه که مطلوب نبود


۱۱۲

تــو از دیـارِ غریبــان عشــق می آیی
ز دوش می کشی ام کوله بارِ تنهایی؟

شـبی کنـارِ خیابانِ غـم...، مرا گفـتند:
فراق میرسـد از رَه، به بوی شــیدایی

به گاهِ واقعــه ی هِجـر، می شـنیدم آه
صدایِ گـریه ی آرامِ ســـروِ زیبایی

شکفته شعرِ مرا باد یک نفس می برد
به آن دیـار کـه دیدم عــروسِ گلهـایی

هزارعقده ی سربسـته در دلـم جــاری
بیا بیا که مگر این همه...، تو بگشایی

۱۱۳

دلم گرفته ز غم بود ناگهان در زد
بهار آمده بود و به شادی ام سر زد

گشودمش دَر و آمد کنار من بنشست
سرود: «مرغ دلم در هوای تو پَر زد»

به گیسوان سیاهش، که پُر ز باران بود
دو بوسه ای زدم و او به سیم آخر زد

ز رعد و برقِ حضورش، سپهر نورانی!
هزار بوسه که باران ، به دشت پُر زر زد

دگر جوانِ پریشان، به گِردِ افیونی
ندید کس به عبَث، لب بَر آن غم آور زد

سرودِ بوسه ی طارق به عرش می بُردند
مَلَک رسید و غزل را به نام داور


۱۱۴

ای کمان ابرو، دلم را زیر و رو کردی، بیا
بی رُخت، آتش دوباره در سبو کردی، بیا

خصمِ جانم، عاقبت بَر دوستان فائِق شدی
نازِ شستت، دوستانم را عدو کردی، بیا

لحظه ای شادی کجا دل دیده نورِ دیده ام
با هزاران غم دلم را روبرو کردی! بیا

پَرده دارِ رازِ دل بودی، نبودی؟ ای عزیز
بَر مَلا آخر تو آن رازِ مگو کردی، بیا

خون به دل کردی ز بس امروز و فردا کرده ای
ای به خونِ دیده ام آخر وضو کردی، بیا

مثلِ دریا بود آبِ روی منَ، دیدی چه سان
ای مَهِ من طارقت بی آبرو کردی ! بیا

۱۱۵

ناگهان‌ عقرب فریاد شد او
زهرِ خود ریخته و‌ شاد شد او

ظلم وی از سرِ کین نیست، ولی
باز بازیچه ی افراد شد او

من‌ خراب ار بشوم طوری نیست
شادمانم که چه آباد شد او

دشمن ضد من آخر ز چه رو
ناگهان‌ همدمِ اضداد شد او؟

خانه از داد به نامش کردم
بر تنم‌ آتش بیداد شد او

دیدمش درد ‌و به امداد شدم
درد من دید و به امداد شد او؟

ذات بخشیدن من‌ ذات خداست
مُلتفِت آه کزین داد شد او؟

۱۱۶

افسوس که از عشق به دوران خبری نیست
جز جمعیت فتنه گر و خیره سری نیست

علامه ی دهریم و عجیب است، عجیب است
مشهود بجز لاف زنِ فتنه گری نیست!

در حیرتم از قدرت فرهنگی این مُلک
افتاده به یک گوشه، به رفع خطری نیست

ظلم است در این کشور ویران شده، از جهل
جز نکبت و بدبختی و حرمان، اثری نیست

آزادگی اش حاصل عشق است در این باغ
از سرو چه گویید امید ثمری نیست؟

می گفت یکی گریه کنان کوچه به کوچه
چون طفلِ یتیمیم که بر سر پدری نیست

بر دُرجِ دلِ طارقِ عاشق بنویسید
جز اشکِ یتیمانِ سَرایش، گهری نیست

۱۱۷

پسندِ قومِ غافل گر جفنگ است
برای من چنین گفتن نه ننگ است

در آن بیشه که موشی جای شیر است
پشه گوید پلنگی تیزچنگ است

به چشمِ تنبل و یارش جروبا
همانا ببرِ بنگالی خَدَنگ است

به دریا توتیا گر پا بگیرد
به خود گوید فراتر از نهنگ است

در آن برکه که غوک آواز خوان است
کجا جای قناریِ قشنگ است

اگر نادان شود در کارِ فرهنگ
کُمِیتِ عشق و عرفان لنگ لنگ است

برای طارق و یاران ایشان
محبت ارزش و الماس سنگ است

۱۱۸

ای ماه من ای شکوهِ دوران
بُردی دلِ عاشقان، چه آسان!

بی توست بهشت، مثلِ دوزخ
هم باغِ گل و ترانه، زندان

چشمان تو چون دو اختر بخت
در طالعِ من همیشه رخشان

من بال گشوده ام به سویت
تا هدیه کنم به پای تو، جان

از دوری تو نشسته ابری
بر دیده و هست پُر زِ باران

گلبوسه ی تو به مرده جان داد
دمنوش لبت به درد، درمان

سخت است فراق و کاش روزی
آیی و غمم رسد به پایان

۱۱۹ ۱۱۹

دارد غزل به چشمِ تو اقرار می‌کند
دل را دچارِ حادثه انگار می‌کند

پیراهن نیازِ مرا پاره کرده وُ
تن پوشِ دیده ی عیار می کند

بی چشم تو دل بیچاره در خودش
ابرِ کبودِ غصه تلنبار می کند

تکرار می کنم که بدانی نگار من
چشمت مرا گرفته، گرفتار می کند

وقتى كه روح عشق پديدار مى شود
جانِ مرا به پیش خود احضار می کند

در انتهاى مصرعِ هر بيت، عشق را
یک بند می نویسد و تکرار مى كند

طارق به سبکِ مذهبِ عشاق، روزه را
با طعمِ بوسه های تو افطار می کند

۱۲۰

شادمان باش که غم های جهان می گذرد
خوب یا بد همه چون آب روان می گذرد

ای که بردوش کشی بارِ گرانی از غم
رنج و اندوهِ چنین بارِ گران می گذرد

«اسب تازی شده مجروح به زیر پالان»
روزگاران همه بر وفقِ خران می گذرد

حضرتِ پیر درونم به سحر می فرمود
دوره ی فتنه و آشوبِ زمان می گذرد

گفته ی من نبود، تجربه ی تاریخی ست
جان به لب آمده از ظلم، زجان می گذرد

ای که بر سفره ی بی نان نگهت بارانی ست
قصه ی غصه ی یک لقمه ی نان می گذرد

ای کبوتر به خداوندی پروازِ پَرَت
قفس و حادثه و چینه و دان می گذرد

عاشقی کن، بجز این ات نبود راهِ نجات
بلبل آید گل و…دوران خزان می گذرد

گرچه گرداب بلا قاتلِ جان است، ولی
به امان کشتی عشاق از آن می گذرد


۱۲۱

تا بلبـلِ عاشق گذرش بَر چمن افتاد
از چشـمِ عروســانِ چمن هم زَغَن افتاد

زاغِ ســیه زشــت، که دید آن همه غـوغا
در خویش فـرو رفتــه و فکرِ کفن افتاد

استادِ ادب بود که دوش این سخـنم گفـت
زان گفتـه، چه شوقی به دل و جانِ من افتاد

«آنقدر به پای دلِ سنگِ تو نشستم
تا دخترِ افکارِ تو در سوء ظـن افتاد[1]»

تا چشمِ نظربازِ تو صد مساله حل کرد
بس لُقمه ی تدبیر که خام از دَهَن افتاد

تا شعـرِِ نویی خواند، غـــزالِ غـــزلِ عشـق
شـــــوری به دلِ مـردمِ شــــعرِ کُهــن افتاد

در دفـتر آن پرده نشینانِ سیه کار
دیدم زِ قلم واژه ی خود بافتَن افتاد

در مجلسِِ فرخنده مقامان گل اندام
طارق، ز تو معشوق، به رفـعِ فِتَـن افتاد

[1] - بیت از استاد رضا محمد صالحی


۱۲۲

پیر دردی کش ما گفت به درسِ سحری
تا ابد صحبت آن پیر ز یادت نبری

عملِ صالح اگر نیست ، عبادت به جوی
از تو هرگز نخرد مردمِ صاحب نظری

هان میازار دلی را و دلِ خود خوش دار
بهترین توشه همین است به گاهِ سفری

تیشه بگذار و مزن ریشه ی خوبان خدا
با خبر باش کزین راه خطر دَرگذری

از پس پرده ی غیبم خبری می آید
ای که از فاجعه ی عقل کنون بی خبری

غیرتِ عشق بجوش آمده از وسعتِ ظلم
باش ، کز ظلم به یکباره نبینی اثری

نخریدی گهرِ عشق و در این می مانی
روزگاری که به بازار ، چه باید بخری؟

سیم و زر بهرِ تو ای خاسته از خاک ریا
من به عالم نفروشم که یکی چشمِ تری

در شکستِ گهرَم خویش مرنجان هرگز
صرفه زین کار عَبَث گفت که طارق نبری

۱۲۳

زان مهربان تر از گل، بَربوسه ی هَزاران
پیکی مرا رســیده در فصــلِِ نو بهاران

بَر تخـتِ باد آمـد، آن قاصــدک کـه دیری
پیغــــام داده بـودش آن مـاهِ گلعذران:

دل از جهــان بریدم، از سـینه مهــرِ خوبان
«بیرون نمی‌توان کرد،حتی به روزگاران»[1]

دل بسته ام به رویی،کزاوست جان به مویی
از او دگــر چه گویم...؟ در جمعِ راز داران

هـر جا حکـایتی از مهرِ من و تو بوده
یاران به باده نوشـی، شادی کنان نگاران

بازآ که بی تو موجی، از غم نشـسته بَر دل
نومید از چنین غــم، خود خیــلِ غمگساران

دل دشـتِ پُرزخون شد، جولانگه جنون شد
با من مگو که چون شد، فریادِ کوهساران ؟

گـر آن قرارِ دل را...، هــرگـز ندیـده باشی
آن جان ستان توان دید، در جمعِ بی قراران

از مَه بپرس طارق، کو دیده تا ســـحـرگاه
«بیــداری ســتاره، در چشـمِ جویباران»[2]
۱۲۴

کلکِ یغما را بسان نیشکر دانسته اند
از چه با او سرگران دارند؟ اگر دانسته اند

فَرهَتِ فَرهنگِ وی را کس نمی داند هنوز
زین میان تنها تنی اهل نظر دانسته اند

او که سیراب است از سرچشمه ی فیضِ هنر
هان چه باک اَر تشنگانش بی هنر دانسته اند

هرچه دارم از کمالِ حُسنِ دلبر بود و هست
این غزل را هم که همسنگ گهر دانسته اند

در سحرگاهان دعا گوی تو هستم، کاهل دل
نقطه ی عطفِ اجابت را سحر دانسته اند

در بنای قرن فردا دیده ام نقشِ نگار
کز هنر زیباترین نوعِ صوَر دانسته اند

از چه خاکِ کلبه ی یغما به یغما می برند؟
طارقا شاید که خاکش سیم و زر دانسته اند

پ . ن
این غزل در زمان حیات زنده یاد حیدر یغما شاعر خشتمال نیشابوری در سال ۱۳۶۴ سروده و به ایشان تقدیم شد.


[1] و [2] . از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

۱۲۵

زخم هایی بر وجودِ ناتوانم‌ می زنند
تیرهای تیره بختی را به جانم می زنند

آسمانِ آرزوهایم پُر از رنگین‌کمان
موج های چشم شوری بی امانم می زنند

کشتی امید را در بحر دل انداختم
آتشی نامردمان بر بادبانم می زنند

از بهاران بوسه آورده به یارانم ، ولی
سنگها بر پیکرِ همچون خزانم می زنند !

مهرورزی کردم و شد روزگارم این چنین !
مهربانان را عزیزِ مهربانم، می زنند !

کهکشانِ عشق، آخر مأمن طارق شود
عاشقان نقشِ خوشی بر کهکشانم می زنند

۱۲۶

رفته ای با دگران و‌ نگرانم کردی
سیلِ اشکی ست که از دیده روانم کردی

این مهم نیست هوس های تو بی پایان بود
پایمالِ هوسی با دگرانم کردی

شادمان باش تو ای بی خبر از غم هایم
خوب آواره ی بی جا و مکانم کردی

از بهاران چه خبر ؟ دور از آنم، عمری
همنشین خوب که با فصلِ خزانم کردی

باد پاییز و همه زردی و خاموشی و درد
همه را یک شبه تقدیم به جانم کردی

۱۲۷

تاخِرَد را به کناری زده است خودباره
کشور آوار شد و ملتِ ما آواره

دار و‌ زندان شده ابزارِ ستم ، از آن رو
تا که سالوس بَرَد هستی ما همواره

موریانه زده بر باغ و‌ درختان بیمار
باغبان است که بر سر بزند، بیچاره

گر که بدکاره بنامند زنِ بی لَچَکی
شیخَکِ دزد، بود بدتر از آن بدکاره

ذوب شد آهن و‌ بخندید که در بوته ی عشق
بَر فراز آمده خشنود عجب سرباره !!!

چونکه خورشید شَرارِه بشود، تاریکی ست
ظلم‌ در تیره شبان رُشد کند صدباره

۱۲۸

از خود ، کُشی گذشته کار و به مهمان رسیده ایم
به به چه خوب خدمت ایشان رسیده ایم

تکنیک مومنانه ما را کسی نداشت!
ای ول به ما، به قله ی ایمان رسیده ایم !!

باید گرفت روزه ی صدساله بعد از این
زیرا به سفره سفره ی بی نان رسیده ایم

دیگر به فکر فتح فلان جا مباش ، چون
اکنون به جنگ گیسوی نسوان رسیده ایم

هی وعده ی بهشت به ما داده اند و لیک
یک لحظه ما به وعده ی آنان رسیده ایم ؟

آن صبح شادی ما رفته رفته رفت
غم آمد و به شام پریشان رسیده ایم

گفتم هزار بار به بیراهه می رویم
حالا ببین ، ” به خانه ی ویران ” رسیده ایم

۱۲۹

آنچه در سینه ی من در غوغاست
سرو آزاد فری، ناپیداست

سرو، آئین محبت دارد
هر کجا هست محبت آنجاست

در دلم باغچه ای می بینم
که در آن باغچه سروی زیباست

تیغ بی رحم خزان، سردی دی
سال ها دیده ، ولی پا برجاست

این سخن بر لب یک غنچه شکفت
قامت سرو غرور گلهاست

گرچه جزئی ست ز دنیا اما
سرو از دیده ی من یک دنیاست

سرو آرام نگیرد هرگز
هرکجا چوبه ی داری برپاست

تیشه بر ریشه ی سروی مزنید
سرو خود آیتی از لطف خداست

نیست در طرف چمن مانندش
سرو آزاده ی من بی همتاست

نغمه ای می شنوم ، کز سروی ست
با عروسان چمن در نجواست

کاش هرگز نرود فصل بهار
که غمم زردی رخسار شماست

چیست منظور تو طارق از سرو
روح تصویر خیالی زیباست

۱۳۰

منِ من جانِ هنر در دلِ یک‌ ذرِّه ی نور
منِ من کیست ؟ همان صاحبِ اشعار و‌ شعور

من‌ تلی خاک که در کالبدم‌ می رقصد
جانِ عاشق شده ای فکر سفر هست و عبور

صحبت از جان شد و‌ نامیر ترین باره ی [۱] عشق
عشق و‌ جان حاملِ انوار خداوندِ غفور

گفتم این درس برای تو‌ که در شرقِ دلی
باشی از عاشقِ سرگشته بی چاره چه دور

بهترین مَحرَم رازی و از این رو گفتم
با تو حرفی بزنم چون که تویی سنگِ صبور

کاش می آمدی و با تو دَمی خوش بودیم
نه زمانی که‌ سیه پوشی و طارق در گور

پ . ن

[۱]. باره: اسب ، دیوار، دفعه ، معانی بسیاری دارد


۱۳۱

ابن‌ چه دردی ست که بر سینه دلدار آمد؟
جان به درگاهِ خداوند، سحر زار آمد

بر دلم‌ خُرده مگیرید که از کودکی ام
چه کنم‌ دستِ خودم نیست چنین بار آمد

تا شنیدم که خداوندِ سخن ناپیداست
کهکشانی به سرم زین خبر آوار آمد

«هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»
کاین دعا در سحر از سینه ی غمبار آمد

آرزویم‌ همه آن است نسیمِ سحری
خبر آرد به برم بارِ دگر یار آمد ...

۱۳۲

گر پریشان می شود زلف عروسان غم مخور
یا خزان زد حاصلِ سر سبزِ بُستان غم مخور

می گشاید دَر خداوندی که دَرها بسته است
تو چه می دانی زِ فردا؟ ای پریشان، غم مخور

چون مرا غم می رسد یادِ دبستان می کنم
شادی آن روزگاران در دبستان غم مخور

سوزِ سرمای زمستان باعثِ بس بوسه شد
گرم کن خود را به بوسه در زمستان، غم مخور

گفته بودی بوسه می خواهد دل بارانی ات
می رسد ای تشنه فصلِ بوسه باران غم مخور

زاهدِ زُهدِ ریایی را کسی آدم نکرد
داستان او شود روزی به پایان، غم مخور

عشق را باید به کِلکِ سر، نوشت و دل سرود
گر که طارق را زَنَد سر عقلِ نادان غم مخور

۱۳۳

اهلِ مذهب پی آنند کلاهی بخرند
وان نِهَند بر سَرِ خلقی و متاعی ببرند

اهل دین سفره شان پاک‌ ، حرامی نخورند
این گروه آدمیان، جمعیتی مُختصرَند

مذهب از دیر بلای همه ادیان شده است
اهل اندیشه از این قوم بِجِد در حَذَرند

آن درختان که بجز میوه تلخی ندهند
دیده باشی همگی در خور و بابِ تَبَرند

مردم دانشی و‌ اهل هنر را دیدم
یا که بار ِسفری بسته و‌ یا در سفرند

شعر تَر ، خوب ، ولی معنی دیگر دارد
شعرزیبا به سحر ، حاصلِ چشمانِ تَرَند

۱۳۴

مهر تویی، ماه تویی، یار، تو
شعر خدا هستی و دلدار، تو

گوهرِ عشقی و خدا داده ای
هدیه ی ارزنده ی دادار، تو

راحتِ دل هستی و آرامِ جان
کی شوی ام موجب آزار، تو

چشمِ تو درمانِ همه دردها
حضرتِ عشقی و مددکار ، تو

زار زند بی تو دلِ عاشقم
شادی این سینه ی غمبار ، تو

ناز تو را کیست خریدار؟ من
راز مرا کیست نگهدار؟ تو

زلف کمند تو بود دارِ عشق
جان به لب آمد، هله ، بَر دار تو

۱۳۵

کسانی که در عاشقی داورند
گهر داده شعر تری میخرند

چو چشم خرَد را گشایی به چرخ
« بنی آدم اعضای یک پیکرند »

در آنجا که رحم و مروَّت بُوَد
همه یار و غم خوارِ یکدیگرند

دوی چون درآید به فرهنگ عقل
سر نیزه ، سَرهای خود می بَرند

ز طارق شنیدم: همه کائنات
سرود خدایی ز یک دفترند

۱۳۶

در آن شبی که تو را شکلِ ماه می دیدم
درونِ چشمِ سیاهت پگاه می دیدم

جهان‌، جهان نوی بود و آسمان آبی
برون ستاره ستاره زِ چاه می دیدم

به بی گناهی مردی که خنده بَر لب داشت
نه یکنفر که هزاران گواه می دیدم‌

دوباره جنگلِ گیسوی دختری از دور
برای مردمِ عاشق پناه می دیدم

کسی ‌که هیچ ندانست آدمیت چیست
شکسته بود و دلش غرقِ آه می دیدم

همو که خیره به هر راهِ پُر خطا میرفت
رها ز خیره سری ، سر براه می دیدم

برای شادی دل های غمزده طارق
شب آورانِ ستم را تباه می دیدم

جز غم نشد کسی که بپرسد ز حال من

حرفِ تو هست در شب و روز خیالِ من
دیدار تو بوَد همه فکرِ محالِ من

روزی شود ز بوسه درختِ تناوری
ای جانفزای، باغِ محبت، نهالِِ من؟

تا ماه من جواب دلم را نداد و رفت
گفتم چه سخت بوده برایش سوالِ من!

خواندم ز پینه پینه ی دستان کارگر
یارب مگیر لقمه ی نانِ حلالِ من

رفتی چه شادمانه ندانی هنوز هم
جز غم نشد کسی که بپرسد ز حالِ من

در کوچه باغ، بی تو بخوانند عاشقان
حرفِ تو هست در شب و روز خیالِ من

بُغض کبوترانه

پاییز را دوباره چشم تو پُر ناز می کند
مرغِ دلم به سوی تو پرواز می کند

وقتی قلم به شاعر آزاده می رسد
نقشِ تو را کشیده و اعجاز می کند

دورم اگر چه باز ز غوغای چشمِ تو
موج اش ز کار بسته گره باز می کند

بُغض کبوترانه ی من را شنیده ای؟
تنها تو را به روز و شب آواز می کند

گرچه نیاز شرط بزرگی در عاشقی ست
اما چه سود؟ دلبر ما ناز می کند

طارق خراسانی

یار فرخنده دلان بهر تو خوش

صبح زیبای خزان، بهر تو خوش
بوسه ام سرو روان ، بهر تو خوش

می شنیدم چه سراسیمه بهار
می رسد عطر فشان، بهر تو خوش

من و این بختِ سـیه، پیری و درد
بختِ اسپید و جوان، بهر تو خوش

هادی ات عشق و به هر جا بروی
آن اَبَر مهرِ جهان، بهر تو خوش

جانِ خود را به تو دادیم رفیق
یارِ فرخنده دلان بهر تو خوش

گوهرِ نوری و بیت الغزلِ معرفتی
بیتِ خورشید نشان، بهر تو خوش

طارقم یارِ خراسانی تو
از من این شعر روان، بهرتو خوش

#طارق خراسانی

12آذر 1392

اشک یتیم

مادر بزرگِ پاک برایم سحرگهی
از صاحبان مُلکِ بزرگی به دَرگهی
گفتا چه قصه ای و چه زیبا نظر، گهی!

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریادِ شوق بَر سرِ هر کوی و بام خاست

بودش به سر غرور و نبودش به سینه بیم
روشن به چهره بود و به باطن ولی بَهیم[۱]
دریای نور بُرده به تاج از زری و سیم

پرسید زان میانه یکی کودکِ یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاجِ پادشاست؟

غوغای شوق بود و یَکی سخت می گریست
شه شادمان که اهلِ خرد در میانه نیست
کودک پی جواب و شنید این سخن: به ایست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

کودک به ناگهان سخن تازه‌ای شنفت
گویا کسی به طیب بیان دُرّ‌ِ ناب سفت
وان دُرّ‌ِ ناب با دل او گشت جور و جفت

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دلِ شماست

گفت او به مکر و حیله جهانی فریفته است
هم اهلِ نان به تکه ی نانی فریفته است
پیر و جوان به سِحرِ بیانی فریفته است

ما را به رَخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست

شه برده نان بسی ز رَعیَّت، مُبرهَن است
هم زاهدی که وقتِ نمازش معیَّن است
بعد از نماز فکر و نیازش مُلَوَّن است

آن پارسا که دِه خرد و مِلک، رهزن است
آن پادشا که مال رَعیَّت خورد گداست

یکدم به اشک قوم پریشان نظاره کن
با من بیا به بارش باران نظاره کن
در شامِ غم به اشکِ فراوان نظاره کن

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

سرشار باد طینتش از عِطرِ مُشک و عود
آورده سر پیش خدا هر کسی فرود
از کجروی است چونکه دلِ آدمی کبود

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود!
کو آنچنان کسی که نرنجد زِ حرفِ راست؟

مخمس با تضمین از قطعه معروف زنده یاد خانم‌ پروین اعتصامی ملکه شعر ایران
[۱]‌ بَهیم :
سیاه و تاریک
دیو دنیای جفاپیشه ترا سخره گرفت
چو بهایم چه دوی از پس این دیو بهیم
ناصر خسرو

غیرت عشق

عجب ماهی، که برد از کف دل دیوانه ی ما را !
همان دستی که می گیرد ز دل دریای غم ها را
مرا دیوانه ی خود کرد چون وامق که عذرا را

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

مرا گویند بی دردی خوش است و حاملِ دردم
بهاران آمد و اما خزان دارد دلِ سردم
خبر داری که بادی می وزد بر غنچه ی زردم؟

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گُل ها را!

اگرچه از تبهکاران شکسته پشت و چون دالم
گناهی نیست در هستی و در آیین ابدالم
میانِ خوب و بد، درمانده ای هم خوب و بَد حالم

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

سرودی خواندم از فاضل که الحق ناب و هم عالی ست
به دانایی عشق آگه تر از آن نازنینم کیست؟
ببین در بیتِ زیبای هنرمندانه ی او چیست؟

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

تحمل کردن این درد یارب گرچه آسان نیست
به چشم دردمندانش، بجز خونی و باران‌ نیست
بری از دردِ انسانی، یقین دارم که انسان نیست

کسی را تابِ دیدار سرِ زلفِ پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطرِ ما را؟

همیشه سینه ام از روزِگاران چشمه ی خون است
نگاهم‌ سال ها از خونِ دل همواره گلگون است
مرا نفرینی از روزِ ازل در سینه مدفون است

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

به پایان می رسد عمر و ولی ای نازنین دیدی
چگونه عاشقم کردی و بعد از آن تو پرسیدی
مرا اینک بگو ای عاشقِ دیوانه فهمیدی؟

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

طارق خراسانی

بداهه
۱۰ مهر ۱۴۰۳

مخمس با تضمین از غزل آقای فاضل نظری

سبز باش

سالیان سال آدم جان که خوابت کرده اند
قوم ‌نا اهل خراباتی ، خرابت کرده اند
سیب و‌ گندم ؟ از خجالت آه ، آبت کرده اند

عرشیان، “اهل بهشت” اول خطابت کرده‌اند
بعد از آن اما، سزاوارِ عذابت کرده‌اند

اهلِ دل با چشم سوّم دیدنی ها دیده اند
قوم‌ِ تزویر از تو نقشی پُر خطا اَفریده اند
مثل زالو‌ بر تنِ مظلومِ تو چسبیده اند

خوشه خوشه حاصل خونِ دلت را چیده‌اند
گندمانه زیر سنگِ آسیابت کرده‌اند

آی آدم، عاشقی کن، غیر از این کارت خطاست
سیب و ‌گندم تهمت است و هم دروغی نارواست
بی گمان در پرده ها ابزار استحمار ماست

پیکرت تصویری از آتشفشان زخمهاست
رنج‌ها، دریایی از دردِ مُذابت کرده‌اند

آی آدم ، خُفته در خوابِ گرانی، بس گران
در هبوطی تا ابد ، شک نیست بر این گفته ، هان
بنده خواهندت یقین دارم، نشان بر این نشان

حَشر و نَشرَت با ملائك بود و جایت آسمان
تا به خاک افتاده‌ای،آدم حسابت کرده‌اند!

تو‌ کجا در عرش بودی نازنینم چون رُبات ؟
سجده ها کردند خوبان الهی ،خاک‌ِپات
بهر سیبی حضرتِ رحمان کند آدم، رهات ؟!

شبنم‌آسا می‌درخشیدی به گلبرگ حیات
غرق، در آغوش گرم آفتابت کرده اند

خون‌ شد آخر دل، چه لرزان قامتت مانند بید
غول افیون سینه ات را ذرّه ذرّه می درید
آه و صد آه و هزاران آه می باید کشید

در میان سینه‌ات جای دل، آتش می‌تپید
روی هْرمِ سرخیِ آهت کبابت کرده اند

حق ستانان بشر؟!! در حیرتم از بودشان[۱]
جمله شیطانند و آدم‌ کی بود مسجودشان

خوب سرخ ات کرده اند با چوب قیر اندودشان

بعد با انگشتهای سرد و خون‌آلودشان
تکه تکه مزّه‌ی جامِ شرابت کرده اند

لیک‌ دیدم روز و شب در فکرِ پروازِ خودی
عاشقانه در پی حوّای همسازِ خودی
راز ها در دل نشسته، حافظِ رازِ خودی

ناگزیر از انتشارِ عطرِ آوازِ خودی
گرچه با پیرایه‌های خار، قابت کرده‌اند

زندگی گلزار بود از دور و از نزدیگ،‌ پوچ
وَه چه شادی وار بود از دور و از نزدیک، پوچ
آرزو‌ بسیار بود از دور و از نزدیک ، پوچ

زندگی سرشار بود از دور و از نزدیک، پوچ
سالها، همواره مشغول سرابت کرده اند

نازنینم شد به نامت "باغِ آدم" ، سبز باش
غم ، تبر در دست دارد، ریشه در غم ،سبز باش
زیرکانه ، عاشقانه‌ با چَم و‌ خَم ، سبز باش

مثل ذهنِ سروها تا واپسین‌دم، سبز باش
تيشه‌ها از ریشه وقتی انتخابت کرده‌اند

بشنو‌ این پایانِ حرفِ ماست ، باشد راست ، راست
ناخدا در بازی طوفان همیشه با خداست
فرصت عشق است و نومیدی برای ما بلاست

تا تهِ فنجان فرصت را ننوشيدن، خطاست
لحظه‌ها، حتی اگر دیگر، جوابت كرده‌اند

طارق خراسانی

بداهه
مخمس با تضمین از غزل خانم‌غزل آرامش

[۱] . منظور سازمان حقوق بشر است

۳۱ فروردین

چهل غزل از طارق خراسانی

غزلیات

1

چه جان ها گرفته ستم بارها
چه سر ها ستانده ز ما دارها

فسون در فسون است بازی چرخ
قدم در قدم دام و آزارها

بَر آورده ابزار دانش ز خاک
بشر را شده دشمن ابزارها

چِسان شرحِ بارِ حماقت دهم
خَمَد پشتِ انسان از این بارها

چه آورده بر دست نادانِ پَست
ز خونریزی و جنگ و آوارها

چه گویم ز هموار و پَستی؟ جنون
به پَستی کشانیده هموارها

چه کاری دلم را کند شاد؟ هان
دلم خون شد از جمله ی کارها

به ظلمی که در پرده ها می رود
رود خون به چشمان بیدارها

زدی بر زمین؟ بر زمین می خوری
چنین است آیین پیکارها

بچرخان سرت را به دور و برت
هزاران هزارند پرگارها

به مستی به سر کن که طرفی نبست
در این عاشقی عقل هشیار ها

چه گل ها که پژمرده در خاک شد
چه دشتی که پر گشته از خارها

یقین داری و دو به شک مانده ای
دمی بگذر از سد انکار ها

شگرف است علمی که آموختم
نگجید طارق به پندارها[۱]

طارق خراسانی

[۱] . منظور تئوری “بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره “می باشد که اثبات و ‌در کتاب چشم سوم درج شده است

2

سر بُرده بر خرابه ی دیوارِ خویشتن
هر لحظه ام گذشته به انکارِ خویشتن

با خود نشسته خسته و بُغضی شکسته ام
عمری قیام کرده به آزارِ خویشتن

آوار شد به سر همه ی زندگانی ام
در انتظارِ دیدنِ آوارِ خویشتن

در من نشسته درد و هزاران هزار غم
از آن زمان که رفته به دیدارِ خویشتن

دشمن درون ذهنِ خودم جا گرفته است
کی ذهنِ دشمنم بشود یارِ خویشتن؟

دردا که درد چاره رفتن نشد مرا
من مانده ام دوباره گرفتارِ خویشتن

3

مرا خیالِ تو خود بی خیالِ عالم کرد
همان خیال تو ما را دچار این غم کرد

هزار بوسه برایم به ارمغان آرند
به چشم مستِ تو حاشا ارادتم کم کرد

چه “بارها “که نهادی به فتنه بر دوشم
تو شاد رفته و این بار پشتِ ما خم کرد

فدای چشم تو بانو، که موجِ چشمانت
امیدِ بودن و ماندن به دل چه محکم کرد!

چکاوکانه سرودی به روی شاخه ی شوق
ترانه بغض مرا مثلِ عشق مبهم کرد

بهار مژده ی آغوش باغ می دادم
اگرچه بعد تو باران غمم مسلم کرد

پرنده باش که شاید توان به همَّتِ عشق
سفر به خانه ی خود برخلافِ آدم کرد

4

جُسته‌ام‌ آن‌ خُردِ نا پیدای را
خالقِ یک قطره تا دریای را

در درون‌ِ ذرّه ای همچون صدف
یافتم‌ آن‌ گوهرِ یکتای را

مرغِ عشقم‌ خواند یارم، زیرِ پَر
تا کشیدم گنبد خضرای را

ذلَّتم‌ را دید اگر بخشیده است
از حضیضِ ذلَّتم بالای را

چون‌ عطا کردی مرا، یارب مگیر
تا نجاتم عُروَة الوثقای را

"جان" مرا همپای شادی و غم‌ است
کی رها سازم چنین همپای را

من‌ رها کردم‌ مَنیَّت را ، تو هم
خود رها کن‌ آن "مَنِ" خود رای را

1385
پ . ن
در توضیحِ جسته ام آن خرد ناپیدای را:
تئوری بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره از حقیر بوده و در کتاب چشم سوم آمده است .
همه می دانیم که ذره بی نهایت ریز می شود ، زنده یاد دکتر حسابی با بیان نظریه بی نهایت ذره مرد علمی سال شد و هایزنبرگ دانشمند آلمانی بر مبنای آزمایش یانگ دریافت ذره با شعور است .
با عنایت به این دو موضوع مهم علمی ، سال ها پیش بنده اعلام کرده ام که بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره وجود دارد به توضیحی بهتر هرچه ذره را ریز کنیم ذره ای به دست خواهد آمد که باشعور تر و توانا تر از ذره قبلی خواهد بود و کاملا روشن است در بی نهایت ذره بی نهایت شعور و توانایی وجود دارد .
اکنون سوال می شود کدام‌ موجودی در هستی دارای بی نهایت شعور و توانایی ست؟
جواب کاملا روشن است خداوند عالمیان .
بنا بر این تئوری خداوند ریز ترین ذره ی هستی ست
پس چرا می گوییم‌ الله اکبر ؟ به خاطر آنکه هستی بی نهایت است و از ذره تشکیل یافته و خداوند در کنه هر ذره ای وجود دارد
اثبات این تئوری بسیار ساده است و قبلا در مقالات و کامنت ها آن را بیان داشته ام و اکنون در اینجا برای چندمین بار بر اثبات آن نکاتی را بیان می کنم .
قد و قواره عامل ایدز یک انگستروم است یعنی یک ده میلیونیم میلی متر یعنی یک میلی متر به ده میلیون تقسیم شود یک قسمت از آن ده میلیون را یک‌انگستروم می نامند .
عامل ایدز قیل از حمله به یک سلول ، پنج جاسوس خود را برای بررسی توانایی های سلول به سلول می فرستد و آنان پس از بررسی به عامل ایدز اعلام‌می کنند که سلول دارای چه توانایی هایی می باشد ، سپس عامل ایدز بسرعت تغییر ماهیت داده و به سلول حمله کرده و آن را نابود می کند دانشمندان در آمریکا یکصد و پنجاه نفر را شناسایی می کنند که در محیط آلوده به ایدز بوده ولی دچار بیماری ایدز نشده بودند.
پس از بررسی متوجه می شوند وقتی جاسوسان عامل ایدز وارد سلول ها می شوند، از سلول ها اطلاعات غلط دریافت می کنند به عبارتی روشن تر سلول ها جاسوسان ایدز را فریب داده و وقتی عامل ایدز به سلول حمله می کند نابود می شود .
این قوی ترین دفاعیه بر اثبات این تئوری ست .

خداوند در قرآن کریم در ارتباط با احاطه همه جانبه و قدرت مطلقه خود بر انسان می‌فرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»؛[1] ما انسان را آفریدیم و وسوسه‏‌هاى نفس او را می‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیک‌تریم.
از سویی دیگر تمام هستی را ذرات تشکیل داده اند و شبانه روز با دقت باور نکردنی در آفرینش هستی نقش خود را ایفا می کنند ، از عزیزان سوال می شود ذرات این همه شعور را از کجا کسب می کنند؟
با توضیحاتی که در بالا داده شد فرمانروای عالم در ذره حضور داشته و بی نهایت شعور و توانایی آن قادر متعال باعث می شود تا ذرات بدانند چه باید بکنند.

5

دیده ام لحظه های آنی را
ناگه هان های ناگهانی را

صحنه ی بوسه های نارس را
میوه ی کالِ مهربانی را

بی خیالیِ مَردِ بازنده
داده بر باد زندگانی را

غارتش درد و درد و درد و درد
بنگرش با غمان تبانی را

خنده بر تهمتِ جگرسوزی
بُرده از یاد ظلمِ جانی را

پرسی ام لحظه های زیبا را
بشنو این حرفِ آسمانی را

وَه چه خوب است دیدنِ دلبر
وان شکرخندِ یارِ جانی را

طارق خراسانی

5 خرداد 1402

6

دیدم که یکی مرد خدا بود و مروِّت
هم اهلِ صفا بود و هم او اهلِ محبت

خاموش و به لب زمزمه ذکر خدا داشت
چون آهوی رَم کرده فراری ز قضاوت

در جمع به یک گوشه و انگار نبود او
نه گوش به غیبت بسپرد و نه به تهمت

نه چشم طمع داشت به مال دگران و
نه سخت دوان بود پی ثروت و شهرت

پرسیدم از او راهِ حقیقت ننمایی؟
آن مرد چه سر بسته مرا کرد نصیحت!

«تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگِ بیابانِ حقیقت»

7

به دل گفتم‌ کنی توصیف چشمش؟
که عالَم چشمِ وی را می پرستند

‎چه دلها بُرده است آوازِ چنگش
‎به گِردِ او ملائک حلقه بستند!

چنان‌گو شاعری هرگز نگفته
ز چشمانی که مستِ مستِ مستند

به عکس اش بارِ دیگر خیره ماندم
که “جان” و “دل “به شوق‌ از جای جَستند

‎سروده هر یک آسان مصرعی ناب
‎که در چرخِ ادب جاوید هستند

کنارِ صورتِ خورشید با عشق
دو سیاره به زیبایی نشستند…

طارق خراسانی

13 مهر 1402

8

نسیم بوی تو را تا ربود، عاشق شد
دلم که چشم تو را می سرود، عاشق شد

تبر به ساقه ی مهر تو خورد و از خود رفت
همو که اهلِ محبت نبود، عاشق شد

گرفت دامن‌ِ معشوق و گفت: بَردارم
به دار بُرده شد و بی حدود عاشق شد

به کربلای وطن چشمِهای پُر خون را
گشود حُرِّ زمانه چه زود عاشق شد!

شِگفت داغِ دلی داشت لاله ی صحرا
صدای بلبل شیدا شنود عاشق شد !

مَهی مُحَجبه[1] در خاطرِ خدا گُل کرد
درود باد خدا را درود ، عاشق شد

به ماهِ خفته به خاکی مرا عَجَب نَبوَد
ستاره روی ورا تا گشود عاشق شد

[1] , منظور زنده یاد مهسا امینی ست

طارق خراسانی

۶ مهر ۱۴۰۲

9

ستمکاران زمینِ پاک را آلوده می خواهند
جهان در فقر و سودِ خویش را افزوده می خواهند

برای خلق عالم هر چه مشکل بیشتر، بهتر
پی آشوب دلهایند و خود آسوده می خواهند

کجا آرامشِ اهلِ نظر را در نظر دارند ؟
فضایی پر ز درد و مردمی بی هوده می خواهند

بنازم اهل ایمان را، پی فرمان حق هستند
برای خوب بودن آنچه حق فرموده می خواهند

جهان روزی به دستِ مردمِ اهلِ خرد آید
که آن بستودگان اهل جهان بستوده می خواهند

10

چشم تو را شکوفه خورشید، زائِر است
غائب ترین نگاه، به دیدار حاضر است

تا بوسه راهِ اَمنِ غزالانِ عاشقی
آرامشی غریب در این راه دایِر است

از بس که جان فدای نگاهت نموده ام
جانم به وصفِ دیده مستت چه ماهِر است!

دیدم به چشم جان که ز هر گوشه ی جهان
بر کعبه ی نگاه تو خیلِ مسافِر است

هر کس به غیرِ قبله ی چشمت نماز کرد
در چشم عاشقان نه مسلمان که کافِر است

باطل کند به هر نظر افسون روزگار
چشمی که در قلمرو افسانه ساحِر است

آنکو ربوده است دلم را به یک نظر
نقاش ماهرست و هنرمند و شاعِر است

ابری که بوسه های مرا حمل می کند
برگریه های شام غریبانه ناظِر است

25 خرداد 1402

11

ای دلبری که با دل من آشنا تویی
بیگانه از جفایی و عین وفا تویی

تنها نه من، نَبی و نُبی نیز گفته اند
آیینه ی تمام نمای خدا تویی

دل را دخیل چشم تو بستم، عجیب نیست
بود و نبود این همه هول و ولا تویی

مجنون تر از تمامی دل ها به تو منم
لیلی تر از همیشه در این ماجرا توئی

ما کی به پای زلف رهای تو می رسیم؟!
مستانه، شاد، از همه عالم رها تویی

ای مستجاب دعوه، دعایم نمی کنی؟
دانسته ام مدام به کارِ دعا، تویی

از مژده های پوپک صحرا شنیده ام
فرمانروای دولت مُلکِ سَبا توئی

دیدم طلوع چهره ی ماهت به شامِ دل
صبح و سپیده در شبِ یلدا، دلا تویی

من آدمم عزیز که حوّای من توئی
دل را بُریده از هوس و هر هوا تویی

تا داده ام به دوش تو رایت مرا چه غم؟
آنکو کند قیامتِ کبری بپا، تویی

کی می شود که وقت سحرگه ببینم ات
شرقی ترین تلاوت شمس الضحی توئی

12

مهر تویی، ماه تویی، یار، تو
شعر خدا هستی و دلدار، تو

گوهرِ عشقی و خدا داده ای
هدیه ی ارزنده ی دادار، تو

راحتِ دل هستی و آرامِ جان
کی شوی ام موجب آزار، تو

چشمِ تو درمانِ همه دردها
حضرتِ عشقی و مددکار ، تو

زار زند بی تو دلِ عاشقم
شادی این سینه ی غمبار ، تو

ناز تو را کیست خریدار؟ من
راز مرا کیست نگهدار؟ تو

زلف کمند تو بود دارِ عشق
جان به لب آمد، هله ، بَر دار تو

بداهه

14 اسفند 1401

13

من سفیرِ لاله های پَرپَرم
آی آدم ها…، محبت میخرم

عشقِ جامد نیستم سیاله ام
تشنه یک جرعه ی عشق ترم

آی آدم ها مرا باور کنید
کز دیارِ قصه های باورم

کودکی در تشنه گاهِ بوسه هاست
من ورا تا نهر بوسه می برم

سُفته ام دُرهای زیبای دَری
روزگاری چون به کارِ گوهرم

آنچنان مستم که با هر قطره اشک
باده می رقصد درونِ ساغرم

دلبرم می گفت طارق بی دلی
شکرِ ایزد، نازِ شستِ دلبرم

خوزستان – تنگه چزابه

14

درد آمد یک قصیده غم به سر پاشید و رفت
مثنوی وارم همه شادی به جان نوشید و رفت

خصم مادر زاد من تا دید اندوهِ دلم
در دلش خوشحال بود و ظاهراً نالید و رفت

شاد دیدم یک رباعی را ، که از خیام بود
تا مگر از غم رها سازد مرا ، کوشید و رفت

بخت را نازم، به بر شولای نیمایی به تن
او تمام غصه هایم را چو می، نوشید و رفت

داد زد فردی بیا شعرِی زُلال آورده ام
وَه چه شیرین با زلالش شادمان رقصید و رفت

از پریسکه نو عروس شعر گویم با شکوه
دست من بگرفت و بر غم های من خندید و رفت

حافظ آن شاه غزل تاج مُرَصَّع بر سرش
داد فرمان نهایی تا غمم فهمید و رفت

لشگر شعر و ادب کاخ ستم را زیر و رو
کرده بود و غم ندانستم کجا کوچید و رفت؟!

طارق آمد با مخمس های شیدایی سـرود:
«خوشه خوشه بوسه آوردم»، لبم بوسید و رفت

11 تیر ماه 1394

15

دلم بر عکس ذهنِ خسته و درمانده آگاه است
به پایان می رسد دردی که تن آزار و جانکاه است

خزان هر چند می خواهد بماند، رفتنش حتمی ست
بهارِ عشق و آزادی و شور و شوق، در راه است

به فردایی که می آید به لبها غنچه ی لبخند
شکوفا گردد و خاموش دیگر شعله ی آه است

شب اندیشان چه می دانند در فردای آزادی
فریدون بر سریرِ عزَّت و ضحاک در چاه است

به پایان تا رسد این شامِ تیره، درسحرگاهان
مرا مرغ دعا با نغمه خوانی رو به درگاه است

به یأس و نامرادی مبتلا هرگز نخواهم شد
به لب تا بوسه ی “لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه” است[1]

به یادِ یارِ دیرین، جانِ شیرینِ سفر کرده
نگاهِ طارق امشب تا سحر بر چهره ی ماه است

16

سوزی درونِ سینه من ساز می زند
شور دلی به گوشه شهناز می زند

بستم سحر به پای کبوتر دعا و رفت
هرچند باز مرغ مرا باز می‌زند

خُمخانه است “چشم تو” و دل به روی تو
یک جُرعه شاد از “خُمِ این راز” می زند

در اهتزاز پرچم عشقی که تا ابد
خلقی به سوی خویشتن آواز می زند

اعجاز اگر چه شیوه پیغمبران بود
شعرم سری به دفتر اعجاز می زند

7 دی 1402

17

کشور از آتشِ فرهنگِ ریا می سوزد
خرمنِ عاطفه را ظلم و جفا می سوزد

بهترین اسلحه ی مردمِ در بند دعاست
ریشه ی ظلم به دستانِ دعا می سوزد

به خطا رفته خودش خوب خبر دارد ، ها!
غافل از طیِ همان راهِ خطا، می سوزد

آخرِ منزلِ تزویر بجز ویرانی ست؟
سینما رکس به ما گفت چرا می سوزد

آنقدر آتشِ غم سوخت دلِ پیر و جوان
که دلِ کُلِ جهان از غمِ ما می سوزد

جُرمِ ما چیست؟ بجز آنکه خدا خواه شدیم
از شما شیخ ، خدا خواهِ شما می سوزد

بی حیایی نبود موی پریشان برباد
بی حیایی شما شرم و حیا می سوزد

سحرگاه 28 شهریور

18

در سوگ‌ زنده یاد استاد حمید سبزواری

مُرده پرستان، همگی دست دست
هجرتِ خورشید دلِ ما شکست

شاد برقصید به آهنگِ رَپ
بارِ سفر شاعرِ پاکی ببست

پسته چه خندان که گُل از باغ رفت
چوب خطش پُر شده از نازِ شَست

آنکه به خود رفت و بجز خود ندید
بی خبر از ذِلَّتِ پایانی است

باش ببینی چه به سر می زند
قومِ خِرد کُشته ی مُرده پرست

مستِ علی بود خداوندِ شعر
رفت ز دنیای شما مستِ مست

هیئتِ عشاق زِ رَه می رسد
تا که حمیدم ببرد روی دست

بداهه

23 خرداد 1395

19

گلگون شرابِ دیده به مینای عالم است
دل ها به خون نشسته و ماهِ محرَّم است

شادی گرفته پای خود از دل، عجب مدار
سلطانِ بی رقیبِ دل ما، اگر غم است

فوجِ فرشتگان به زمین می رسد زِ غیب
صاحبدلان كه صاحبِ مجلس معظم است

آری بیا، رسـولِ خداوندِ مهربان
در این عزا که غوطه به دریای ماتم است

ای کهکشان، به ما برسان خاکِ تازه ای
خاك زمین برای به سر ریختن کم است

بنشسته ایم عشق و دل و جان، سه آشنا
در مجلسی که ذکرِ حسینم دَمادَم است

بر سر زنیم بارِ دگر دست خود که باز
طارق «عزای اشرفِ اولادِ آدم است»

24 آبان 1391

20

اگر چه شعر دَری تحفه ی خراسان است
شکوه شعرِ دَری، ساکنِ نیستان است

به کوچه کوچه ی تاریخ با تو می خوانم
که عشق روحِ خدای عظیم مَنّان است

بدون جلوه ی رنگین روشن اش انگار
بنای قصرِ دل از پای بَست ویران است

مَحَک به آتشِ بی دود زد مرا خورشید
وگرنه مدعی نور بودن آسان است

به جستجوی مسیر عبور من مروید
که راهدارِ دلِ من همیشه حیران است

نه اینکه طبل قَدر قُدرتی بکوبم، نه
از این قبیل زبان باز ها، فراوان است

من از تبار سکوت و شکوه فریادم
که بغض های گلویم نویدِ باران است

میان وسعت یک آسمان آبی رنگ
شهاب زندگی ام امتدادِ یک آن است

به کوچه باغِ نگاهت همیشه می خوانم
که بی تو چرخه ی هستی بسان زندان است

پ . ن

منّان . نامی از نامهای خدای تعالی – بسیار نعمت دهنده

21

دل را اگر به وسعتِ راهی زدم شبی
خطی دگر به رَدِ گناهی زدم شبی

در شکوه ی زمانه و در قحطِ بودنش
ناگفته ها به محضرِ چاهی زدم شبی

آنسوی آب رفت و دلم بیقرارِ اوست
آخر پلی به موجِ نگاهی زدم شبی

شرحِ فراق را به نهانخانه ی غمش
با ناله ی سه تار و سه گاهی زدم شبی

با دیدگانِ خیره به چشمانِ پُر زخون
آبی به شعله شعله ی آهی زدم شبی

تا در مُقام عشق، به اوجی ببینمش
رویی ز جان به پشت و پناهی زدم شبی

خوابیده بود و مرکبِ عشقم [1] کنار او
چنگی به تارِ موی سیاهی زدم شبی

گلهای سرخ بوسه ی نابی ز جنسِ نور
بر امتدادِ دیده ی ماهی زدم شبی

21 تیر 1402

‌[1]. مرکبِ عشق به جان گویند چنانکه مرکب جان پیکر جرمی ست
معنی مصرع نخست :
او خوابیده بود و جانم در کنارش بود.
عشق راکب مرکب جانست اگرچه جان متصرف عالم ارکان است دل محل صفات عشق شود
عین‌القضات همدانی

21 تیر 1402

22

آنکه درد و غم فراوان می دهد
بندگان را روزی آسان می دهد

دست های مهربان عاشقان
دیده باشی بوی باران می دهد

هرچه می آید به سر از غیر نیست
یکنفر از غیب فرمان می دهد

دردِ دل با دوست گفتن لازم است
عشق را فرمانِ درمان می دهد

انتقام چرخ میدانی ز چیست؟
چون خدا در ذرّه جولان می دهد

هر که بر ظلم و ستم آلود دست
بی گمان یک روز تاوان می دهد

غزنوی را خوانده ای؟ بر پیرِ توس
نقره جای زر به هَمیان می دهد

نقره داغش می کند رَزّاقِ غیب
آنکه دل بر لطفِ سلطان می دهد

11تیر ماه 1402

پ. ن
خدا شاعرم آفرید تا این غزل سروده شود

23

تا نفس هست ، به غیر تو مرا یاری نیست
تا تو هستی دگرم با دگران کاری نیست

چشم مست تو ندانم چه شرابی نوشید
که چنین مستی آن در میِ خمّاری نیست

بی تو در خانه، همه پنجره ها می گریند
زندگی در پس پستوی دل، انگاری نیست

دیده ام شاد از آن بود که بودی در بر
دیده را بی تو دگر کار به جز زاری نیست

هر چه آوارِ غمی بود به سر آمده است
سایه ی مهر تو باشد، غمِ آواری نیست

من اگر بد، تو ببخشای که عالم دانند
در گلستان محبت، گلِ بی خاری نیست

بی تو شاید اثر از باز دَم و دَم باشد
لیک دل مرده و از زندگی آثاری نیست

«عشق می ورزم و» دانسته ام این غوغاگر
جز به شادی، پی اندوهی و آزاری نیست

دلِ بیمار به چشمانِ تو زنده است، مبر
گهران را، بجز آنم که پرستاری نیست

بداهه
4 اردیبهشت1401

24

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته، پریشان شوم به شوق

خواهم شوی تو زلزله، ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق

تا بر ضریحِ چشم تو جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود انسان شوم به شوق

دردی نشسته در دلِ من زار می زند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق

آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
ای کاش، در کنار تو پایان شوم به شوق

26 شهریور 1389

25

بگذار در كنار تو امشب سفر كنم
در كوچه باغ شوق نگاهت خطركنم

معشوق و مي همه پنهان كنند و من
بر ضد رسم كهنه جهان را خبر كنم

پوشكين[۱] نه اين به راه تعصب ز جان گذشت؟
آخر چه سود ّاز خط فكرش گذر كنم ؟

دنيا همه براي تو اي زاهد شريف
من سر چرا؟چگونه؟بر این مختصر کنم؟

در سن پترزبورگ و كنار نگار خويش
شكر خداي خالقِ خود مستمر كنم

دوم شهریور 1395

این غزل در سفر روسیه سروده شد

[۱] پوشکین شاعر روسی ست و بنا به تعصبی که به همسرش داشت در دوئل با افسر فرانسوی کشته می شود.

26

دوش از خدای میکده حرفی شنیده ام
وان دل شنیده را به غزل آفریده ام

آنکو که حرفِ جان به پشیزی نمیخرد
در او حقیقتی به پشیزی ندیده ام

باری به دوش می کشم از کودکی هنوز
رحمی نکرده چرخ به پشتِ خمیده ام

ساقی بیار باده نه بر غم ، که این غمان
دیری به نقدِ عافیتِ جان خریده ام

شکر خدا به اوجِ ادب با دعای دوست
آنجا که هست حافظِ شیدا رسیده ام

اما نه بر سریرِ ادب، بلکه از رَهش
خاکی گرفته سُرمه به چشمم کشیده ام

دامی نهاد عقل و فلک بی خبر از آن
نازم به عشق کآمد و از آن رهیده ام

27

کاش در عالَم پریشانی نبود
ماتمی از نابسامانی نبود

کاش پینه_ اعتبارِ دستِ مرد_
«جایگاهش روی پیشانی نبود»

کاش ایمانم خدا را می ستود
در نمازم، دل پیِ نانی نبود

کاش انسان عشق را فهمیده بود
بی خبر از عشق ، انسانی نبود

کاش شادی بود مهمانِ زمین
غیر از آن ، در خانه مهمانی نبود

کاش در سرتاسر دنیای ما
یک قفس یا بندِ زندانی نبود

کاش در گُل واژه های شعر ما
واژه ی “دل را مرنجانی” نبود

کاش ای فرمانروای قلبِ من
بین ما جز عشق پیمانی نبود

کاش چشمِ نازنینِ کودکی
از برای بوسه بارانی نبود

کاش لبخندی شکوهِ کوچه بود
سیلِ خون در فکرِ ویرانی نبود

من به جِد گویم پریشان خاطرم
کاش غیر از من پریشانی نبود

28

وقتی تمام حوصله ات درد می شود.
یعنی دلت گرفته، هوا سرد می شود

وقتی جواب مهرِ تو با سنگ می دهند
یعنی که دوره، دوره ی نامرد می شود

دیدم بهار را، پسِ دلشوره ها، شبی
از اجتماع سبزه و گل طرد می شود

شعرم هَدِیَّتی ست به موج نگاه تو
غم را به خانه خانه هماورد می شود

دیدم، برای دیدن گل تا حریم باغ
شبنم ز ابر آمده شبگرد می شود

در کوچه باغ گوشه ی چشمی ، غزل بخوان
هر مصرعش علاج دو صد درد می شود

29

بود دندان و ولی نانی نبود
نان رسید آنگه که دندانی نبود

مهر ورزیدم به یارانم ولی
روز غم مهری ز یارانی نبود

در کویرِ عاشقی جان و دلم
شادمان بودند و بارانی نبود

شاعری دیدم، به زیر لب سرود
کاش در عالم پریشانی نبود

بذر شعرم را زمانی کاشتند
شرقِ ایران را خراسانی نبود

در ادب ناچیز می بودم اگر
خوش عمل، عباس کاشانی نبود

خوشه خوشه شعر هایم عاشقند
بِه ز آنان خود به دیوانی نبود

17 بهمن 1399

30

ای دل، بیا بدون هیاهو سـفر کنیم
در کوی عشق خدمتِ اهلِ نظر کنیم

آری توان به همّت والا از این حضیض
تا اوج راه برده ز پستی گذر کنیم

شوری به سر نباشد و شوقی به دل اگر
با من بگو چگونه گذر از خطر کنیم؟!

تا قامتت شکسته نبینم به روزگار
هرگز مباد نزد ستم خم کمر کنیم

گفتم به نو گلی که دل از ما ربوده بود:
آیا شود که با تو شبی را سحر کنیم؟

گفتا: ز چشم زخم حسودان نه ایمنی ست
گفتم: به اِن یکاد حسد بی اثر کنیم

22 آبان 1383

31
ای که از کوچه ی رندان خدا می گذری
با خبر سازمت از درد رها می گذری

آنکه نازک دل و جان است، بگویش سخنم
ای پریشان شده از کارِ دعا می گذری؟

نا امیدی ز لب‌ِ سبز نگارم جُرم است
کام دل تا نستاندی تو چرا می گذری؟

گوهری مشتری دُر شده از دیده‌ی ما
صیرفی نیستی از اشکِ گدا می گذری

به فراوانی باران به لبت بوسه زند
«ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری»

دلبرم بانگِ درآ زد ، چه نشستی طارق؟!
غافلی سخت، کز آن بانگِ درآ می گذری

32

نه من، آن شب خدا تو را بوئید
نه دلم، آسمان تو را پوئید

از دلِ باغِ سبزِ دستانت
لحظه لحظه ستاره می روئید

تو نبودی که جان من آمد
رَدِ پایت مُدام می جوئید

در فراقِ نگاهِ تو آرام
دل غریبانه یک نفس موئید

پیرِ دانای خشتمالی گفت [1]
از خرافات ذهنِ خود شوئید

هر که عاشق شود نمی میرد
این سخن را به عاشقان گوئید

[1] . منظور زنده یاد حیدر یغما، شاعر خشتمال نیشابوری می باشد

33

ستمکاران زمینِ پاک را آلوده می خواهند
جهان در فقر و سودِ خویش را افزوده می خواهند

برای خلق عالم هر چه مشکل بیشتر، بهتر
پی آشوب دلهایند و خود آسوده می خواهند

کجا آرامشِ اهلِ نظر را در نظر دارند ؟
فضایی پر ز درد و مردمی بی هوده می خواهند

بنازم اهلِ ایمان را پیِ فرمانِ حق هستند
برای خوب بودن آنچه حق فرموده می خواهند

جهان روزی به دستِ مردمِ اهلِ خرد آید
که آن بستودگان ، اهلِ جهان بستوده می خواهند

1399/1/11

34

نگاه مردمت آشوبگر باد
بلا از چشم مستت بر حذر باد

هر آنکو با تو دارد سرگرانی
به سر بارگرانش بی شُمَر باد

خیالت می برد ما را به خورشید
« جمالت آفتاب هر نظر باد» [1]

برای توست پروازم وگر نی
مرا مرغ سخن بی بال و پر باد

به دور از چشم مستت زخم چشمی
وجود نازکت دور از خطر باد

سپاه غم اگر آید به درگاه
بلا گردان تو مهر و قمر باد

سحرگاهان دعاگوی تو هستم
که اعجازِ دعا، وقتِ سحر باد

[1] مصرع از حضرت حافظ است

35

از آستین غیب، ندیدی چگونه دست
بیرون جهید و بتگر و بت را کمر شکست؟!

ما می رویم و پند به آینده می دهیم
پرهیز کن ز بُتگر و بُت بان و بُت پرست

ای کز مسیرِ ظلم و جنایت عبور توست
هشدار، ضربه های خدایی هماره هست

نازم به آنکه شیفته ی سیم و زر نشد
مردانه بند بندِ تعلق زِ پا گسست

فرزانه یار من، که بوَد پیرِ می فروش
آخر به جامِ باده ی جان، بی خبر نشست

گفتم حدیثِ عشق بخوانم، به خنده گفت
طارق بنوش باده که خوانم به گوش مست

36

جانِ خوبانِ جهان عاشق باش
مثلِ آن آب روان، عاشق باش

به امیدِ تو غزلخوان شده ام
آیه ی یأس مخوان، عاشق باش

نان خود را ببر از سفره ی عشق
ای که ذکرت شده نان، عاشق باش

دوش فرمود شقایق به صبا
نشوی بادِ خزان، عاشق باش

زادن و کُشتن و بَر خاک زدن
کارِ چرخ است ،تو هان،عاشق باش

چون مَلََک عشق ندانست، از او
تو سری، دست فشان عاشق باش

سر به دامان ز چه بُردی ای گل؟
گُلِ خورشید نشان، عاشق باش

تیر 1392

37

ماه را باید تماشا کرد و رفت
دیدگان را عین دریا کرد و رفت

در چنین فرصت که کمتر از دَمی ست
عشق را باید تمنا کرد و رفت

نیست آن غوغا که دل می خواستی
در جهان باید که غوغا کرد و رفت

منتظر بودم که می آید، ولی
هی بسی امروز و فردا کرد و رفت

وعده وصلم به روزی داده بـود
روز وصل آن نکته حاشا کرد و رفت

شانه هایش را نوازش داده بود
دست هایم شانه بالا کرد و رفت

تا بسوزانـد دلم را ،تا ابد
آتشی در سینه بر پا کرد و رفت

گریه هایم از برای خنده ای ست
کز تمسخر بر دو دنیا کرد و رفت

در زمین می جستمش، بر کهکشان
دلبرم راهی که پیدا کرد و رفت

38

«از سوز محبت چه خبر اهلِ هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را[1]»

آنجا که بوَد جایگه همّتِ عنقا
هرگز نتوان یافت رَدِ پای مگس را

دریا به دلش کرده نهان درُّ و گهر را
واپس زده در ساحل اگر خاری و خس را

مرغانِ سحر سقفِ قفس را بشکستند
آرید خبر مرغِ غنوده به قفس را

جانم نکند مشکل عالم اگر آسان!!
از من بستانید همین نیمِ نَفَس را

اقوامِ به نان رفته چه دانند هنر چیست؟
آنان همه دانند عجب قدرِ عدَس را !!

دل داده و چیزی نگرفتیم ز دنیا
پاداش کِه داده به کسی کار عبث را؟

عمری به فنا داده و کاری ننمودیم
ای بیخبر از خویش بزن بانگ جرس را

طارق رَهِ خود گیر از آن قومِ هوسناک
«از سوز محبت چه خبر اهلِِ هوس را»

[1] بیت از : فصيحي تبريزي

39

همپایی و یارِ عاشقان می باشی
دل می دهی و چه دلستان می باشی!

آن خشم نوشته های سرخت خواندم
ای سبز قبا، چه مهربان می باشی!

هرچند که ساکنِ زمینی اما
آوازِ بلندِ کهکشان می باشی

تو فصل بهار دیگرانی، اما
افسوس برای من خزان می باشی

بر سینه یخ زده تو گرمایم باش
ای مهر، فروغ جاودان می باشی

دریاب دل شکسته ام را، دریاب
ای ذرِّه نشین که جانِ جان می باشی

1401/5/12

40

دلم سرودِ خوشِ اطلسی و شب بوهاست
مسیرِ هجرتِ اندیشه ی پرستوهاست

هنوز دستِ دلم بی خیال سنگ انداز
گرفته خانه به هرشانه ای که گیسوهاست

برای زخم دلِ من ، مگو طبیب آید
نگاهِ شوقِ تو اَم به ز نوش دارو هاست

برای شهد کلامت همین سخن کافیست
حلاوتش که فراتر ز شَهدِ کندوهاست

به مولیانِ نگاهت ، که پرنیان باشـد
به زیر پایم اگر ریگ های آمـوهاست

حریص چرخ که صد برج دارد و بارو
هنوز چشم حریصش به برج وباروهاست!

به شطِ عشقِ تو پرواز می کند طارق
به قایقی که دو دستش به جای پاروهاست

دوباره مست شدم با خمار چشمانش

چو زلف یار که در پیچ و تاب می ماند
دلم اسیر غم و اضطراب می ماند

درست کاری و پاکی به مُعجزِ عشق است
دلی که خالیِ از آن شد، خراب می ماند

در آن دیار که حُکامِ شان ریاکارند
هزار چشمه بخشکد، سراب می ماند

به لای لایی مذهب سری که شد در خواب
گلوی پاره مکن، او به خواب می ماند

هلا به رهبرِ دزدان شکایتِ از دزدی
مبر، که شکوه ی تو بی جواب می ماند

کلاغ، مست لجن خواری است، کی با او
به اعتبار لجن ها عُقاب می ماند؟

گهی که انتخاب نماند برای آزادی
به ذهن خسته فقط انقلاب می ماند

به اوج دیده ی مستی که عشق نغمه گر است
برای بارش باران، سحاب می ماند

دوباره مست شدم با خمار چشمانش
که در خیال به جام شراب می ماند

بیا و عشق بورز و سلامت از آن جو
وگرنه دل به قیامت خراب می ماند

9 تیر 1402

طارق خراسانی

راه خطا

کشور از آتشِ فرهنگِ ریا می سوزد
خرمنِ عاطفه را ظلم و جفا می سوزد

بهترین اسلحه ی مردمِ در بند دعاست
ریشه ی ظلم به دستانِ دعا می سوزد

به خطا رفته خودش خوب خبر دارد ، ها!
غافل از طیِ همان راهِ خطا، می سوزد

آخرِ منزلِ تزویر بجز ویرانی ست؟
سینما رکس به ما گفت چرا می سوزد

آنقدر آتشِ غم سوخت دلِ پیر و جوان
که دلِ کُلِ جهان از غمِ ما می سوزد

جُرمِ ما چیست؟ بجز آنکه خدا خواه شدیم
از شما شیخ ، خدا خواهِ شما می سوزد

بی حیایی نبود موی پریشان در باد
بی حیایی شما شرم و حیا می سوزد

طارق خراسانی

سحرگاه 28 شهریور

رَند

استاد به من رَنده ای و چوبی داد
رَندی به جهان ز رَنده ای دادم یاد

آن رَنده چو پوشال بر آورد زچوب
در خویش نبرد و جمله در پیش نهاد

طارق خراسانی