جز غم نشد کسی که بپرسد ز حال من
حرفِ تو هست در شب و روز خیالِ من
دیدار تو بوَد همه فکرِ محالِ من
روزی شود ز بوسه درختِ تناوری
ای جانفزای، باغِ محبت، نهالِِ من؟
تا ماه من جواب دلم را نداد و رفت
گفتم چه سخت بوده برایش سوالِ من!
خواندم ز پینه پینه ی دستان کارگر
یارب مگیر لقمه ی نانِ حلالِ من
رفتی چه شادمانه ندانی هنوز هم
جز غم نشد کسی که بپرسد ز حالِ من
در کوچه باغ، بی تو بخوانند عاشقان
حرفِ تو هست در شب و روز خیالِ من
+ نوشته شده در هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت ۸:۲۶ ق.ظ توسط طارق خراسانی
|