غزل موشح

به نام گلِ رُسته در باغ نور
خداوندِ مهر و خدای شعور

رها از جهان و همه رنگ ها
به شادی ز گردون که دارد عبور

هرآنچه بگویم زمهرش کم است
یگانه هنرمندِ دانش فکور

اگر می ستایم ورا، دیده ام
ز بخل و حسادت بود دور، دور

نگهبان او در درونش بود
به کُنه یکی ذَرّه ی باشعور

یکی هست و جز او ندیدیم هیچ
همه عالم از مهر او در سُرور

طارق خراسانی

پوشکین

بگذار در كنار تو امشب سفر كنم
در كوچه باغ شوق نگاهت خطركنم

معشوق و مي همه پنهان كنند و من
بر ضد رسم كهنه جهان را خبر كنم

پوشكين[۱] نه اين به راه تعصب ز جان گذشت؟
آخر چه سود از خط فكرش گذر كنم ؟

دنيا همه براي تو اي زاهد شريف
من سر چرا؟چگونه؟بر این مختصر کنم؟

در سن پترزبورگ و كنار نگار خويش
شكر خداي خالقِ خود مستمر كنم

طارق خراسانی

دوم شهریور 1395

این غزل در سفر روسیه سروده شد

[۱] پوشکین شاعر روسی ست و بنا به تعصبی که به همسرش داشت در دوئل با افسر فرانسوی کشته می شود.

کاشکی حالِ مرا دریابی

عشق یک بارقه ی شیدایی ست
هدیه بر هر چه دل دریایی ست

کاشکی حالِ مرا دریابی
خسته از درد و غمِ تنهایی ست

ماه دیدم که فرو رفت به خود
تا رُخ ات دید به این زیبایی ست

خیل عشاق پی عشق و عجب
عشق آنجاست که ناپیدایی ست

چشم تو رهنِ دلِ عاشق من
به جز اینم چه دگر دارایی ست؟

گره دیده و دل را وا کن
ای که کار تو گره بگشایی ست

طارق خراسانی