ساقی  به یمنِ  باده،  ریا را ز ما ستان

ساقی  به یمنِ  باده،  ریا را ز ما ستان

وز جان بیار بوسه ی نابی بر عاشقان

مستم کن آنچنان که ندانم غمم چه کرد

وانگه به بوسه بوسه برایم غزل بخوان

پیرم، ولی به بوسه ی گرمت جوان شوم

خاصه اگر به شانه فشانی تو گیسوان

گیسو مگو، که آن به خدا  شور زندگی ست

پنهان چرا؟ به مرده دهد جان، عزیز جان

غم می رود چنان که تو گویی نبوده است

کاین دیده شد به چشم و نباشد مرا گمان

28 خرداد 1392

 

حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟

گفتی که به لب میزنی آن آبِ روان را
دیری ست که افروخته ای آذرِ جان را

می سوزم و اِنگار برای تو مهم نیست
باید که بمیرم...، بزنی بوسه لبان را؟!

در کُنج دلت سیصد و سی سـال بمانم
شاید به تو ثابت کنم این عشق نهان را

بر آنکه حسود است، بپا خاسته ام من
تا مُهر زند زودتر آن چاکِ دهان را

نام تو به هر گوش رسیده، خبر آورد
باید که خریدار شدن، گوهر کان را

با عشق تو من پیر شـوم؟ ماه تر از ماه
کی می کند  احساس، دلم  طی زمان را؟

این بارِ غمَ ت را ببرم خانه به خانه
تا خلق ببینند چنین بارِ گران را

از بوس و شِکرخندِ دهانت خبری نیست
حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟

 25آذر 1392