شهید قلب تاریخ است

زیر باران درد

هر چه باداباد گفت وُ

عاشق شد

همانکه درسوگش

کسی زیر لب می خواند

شهید قلب تاریخ است...

 

13 آبان 1395

طارق خراسانی

آسمان بی خورشید

شبی که آبی این آسمان به نامم شد
تو ماه بودی و بوسیدنت حرامم شد

بهار در تن تو از شکوفه می خندید
وعشق تو سبب بسط انسجامم شد

پرنده از نفست مثل بغض می بارید
شبی که لهجه صد آسمان بکامم شد

به اعتبار غزلهای خسته ی چشمت
جهان عشق در آغوش احترامم شد

شکوه زهره ترین قبله را " پرستش " کن
که قبله گاه غزل صرف اهتمامم شد

برقص رقص تو در آسمان بی خورشید
شکوه اوج غزلخوانی کلامم شد

پرستش مددی

۱۳۹۵.۰۸.۰۵

شام آخر

نـدیــدم جــــز رَهِ احمــــد(ص)خـــدا را راهِ بهتـــر را
حکـــیمـان اهـلِ ایمــانند و می خــواننـد دفتـــر را

اگر در حسرتِ عشقی، به تحقیق این سخن گویم
به اسلام آی و خوش بنگــر، زِ عشق آئین برتر را

حــریصِ تشنه ی زر را، بگــو این نکتــه می دانـم
مگــر خاکـت به چشم آید ، نبینی بعـد از آن زَر را

چه می خوانی حدیثِ عاشقی ای سالکِ عارف؟
نمی بینی مگر خـودخـواهِ بی دین، مـردمِ کَـر را؟!

به خون غلطیده بانگی زد، که تو از خواب برخیزی
شنـو از من، بگیــر از بستر غفلــت دگـــر ســر را

خَـــزَف گـــوهر به زیـرِ آورد و پنهـــان زیـــرِ پا دارد
الا ای صیــرفی بـر خیـــز و بالا بر تو گـوهــر را

بر آن خودبینِ که جز خود کس نمی بیند در این گیتی
بــزن گلبــانگ بـیــــداری، بخـــوان اللهُ اکبـــــر را

به چنگ و دف سحر دیدم سرودم شاد می خواند
نگــارم بـا صــدای خــوش بـه رقص آورده دلبــر را

تـو آن پـرورده ی عشقی، ز خـوانِ پـاکِ مسعودم
مبـــر طـارق زِ یـادِ خـــود، شکــوهِ شــامِ آخــر را

سحرگاه 17بهمن 1391

  حتی اگر آیینه باشی

 غزلی زیبا و فاخر از :محمد حسین بهرامیان

 

 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رؤیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی