
شاهکاری از خانم غزل آرامش
پشت تمام قافیه هایم کمین بگیر!
من شاعرم به عشق شبیخون یاد تو!
هرشام، در غروب نگاهم طلوع کن
زیباست شعله های غزل گون یاد تو
طوفان حریف ریشه ی اندیشه ام نشد
تنها گشود پای مرا بر دیار درد...
سخت است باور همه ی معجزات عشق
سخت است معتبر شدن از اعتبار درد...
الله اکبر! اینهمه می سوزم و هنوز
تکبیر، انعکاس حضور تو در من است!
باید برای درک تو از خویش بگذرم...
"عارف" فقط مسافر "خود را شکستن" است...
باید تمام فاصله ها را رصد کنم
آخر همیشه فاصله ای هست بینمان...
تو بر فراز چرخش بی وقفه ی منی
مثل زمین و پهنه ی بی مرز کهکشان...
باید تو را نفس نفس از لحظه ها گرفت...
در سینه شهد شادی عشق تو را چشید
در باور بهاری خود جاودانه شد
هر کس نسیم لطف تو بر خاطرش وزید...
نگذار راه زندگی ام بی تو طی شود
آرام دستهای جنون مرا بگیر...
نگذار بی تو ملعبه ی لحظه ها شوم
بر بودنم بتاب! که دیر است...دیر...دیر...
+ نوشته شده در بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۶ ب.ظ توسط طارق خراسانی
|