یلدا مبارک

 

آئین عاشقی این است


بیا ز بُخل و عداوت که حاصلش کین است
رها کنیم دل و جان، که گفته ی دین  است

تو کارِ خویش به ایزد سپار ودل خوش دار
قسم به عشق، که آئینِ عاشقی این است

هزار درد و مصیبت کشیدم از مَردم
مرا که خدمتِ آنان هنوز آئین است

نگفته ایم زِ پرواز در گذر، امّا
که گاه مصلحتِ آدمی، به پایین است

به جان دوست، زَر و سیم شادی آور نیست
ببین ز شادی فقرم  غنی چه غمگین است

دعا کنیم به عالم که عشق و شادی باد
بر این دعای مقدس، سپاس آمین است

به سوی عشق بیا، تا که عزَّتی یابی
شکوه و عزَّتِ فرهاد، عشقِ شیرین است

پیاده گاه  به تدبیر می کند شَه مات
سوارِ چابُکِ شطرنج، گرچه فرزین است

تو زلف یار به کف آوری، ولی با صبر
اگر که زلفِ پُراز چینِ یار، در چین است

 
طارق خراسانی - کتاب چشم سوم - ص 232


تو را ندیده به دیده، به چشمِ جان همه دیدم


تو را ندیده به دیده، به چشمِ جان همه دیدم
به گوشِ تن نشنیده، صدای تو بشنیدم
به پَرده های حجابت، چه پَرده ها که دَریدم
به بوی خلوتیانت، چه خلوتی که گُزیدم
چو راز سینه بگفتم، به پیرِ باده فروشم
بنوش باده بگفت و بسی که باده کشیدم
به دیده گر چه ندیدم تو را، ولی به نهایت
به ذرّه ذرّه ی هستی، نشانه های تو دیدم
خبر زعالم بالا، میسَّرم نشد آخر
حضیض لذَّت دنیا، که راهِ خانه بُریدم
ز بارِگاهِ طریقت، رسیده ام به حقیقت
لباسِ عافیت آنجا، به یُمنِ باده دریدم
چه بار های امانت، به دوشِ من بنهادی!!
خَمید بار و تو دیدی، که بُردم و نَخَمیدم
حدیثِ گریه سرودی، حدیثِ ناله شنیدم
به گریه های شبانه، به دشتِ ناله دویدم
به انتظار تو گفتی : « بمانم  » و همه ماندم
به بامِ حسرتِ عشقت، نشستم و نپریدم
چه روزگار سیاهی، مرا که بی تو سَر آمد
چه زَهر هاي هلاهل، ز جامِ هجر، چشیدم
به کوچه باغِ دل من، مخوان سرودِ جدایی
که دردِ بندگی ات را، به جانِ خسته خریدم

طارق خراسانی