در چرخ هر چه جُستم ، آدم نبود، آدم
یکدم به خویش رفتم، آن دم نبود آدم

در عصر رنگ و نیرنگ، تحریم، فتنه و جنگ
قحطی آدم آمد، کم، کم نبود آدم

تا دل سرای جان و جان بود مرکب عشق
می پرسم ای به شر ، هان، باهم نبود آدم؟

از شامِ مرگِ احساس، عشق و محبت انگار
حاجت به آدمیت مُبرَم نبود، آدم

از بهر گِرده ای نان ، قامت شکسته دیدم !
جز در نیایش حق، وَه خم نبود آدم

بی غم ! چه خود سری تا ، جان را نپروری ها!
پنداری آدمی؟  های، بی غم نبود آدم

عالم سرای ماتم، در انقراض آدم
ای کاش بی تو در غم ، عالم نبود ، آدم

طارق خراسانی

7 دی 1396