شراب رمضان


از غم به درآ و ببر از سینه فغان را

 

تا شاد بنوشیم شراب رمضان را 

ماهی ست که جز عشق در آن صحبت دل نیست

هر لحظه توان دید به دل شورش جان را 

تو فکر بهشت و من دیوانه پی یار 

تا روز قیامت که دلم خواسته آن را

در فرصت عشق و نفس گرم بهاران

باید که ببندیم به هجرت چمدان را

از خویش برون آی و به پرواز بیندیش

تا کوی سلامت برسان روح و روان را 

مارا چه گناهی ست  بجز داده دل و جان 

بر لاله ی پرپر شده ی بعد اذان را؟ 

طارق خراسانی

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

   در کوچه باغی با تو آواز سحر دارم

گم کرده بودم راه خاکی، آسمانم را 
احساس خوب عاشقی، دل، خاصه جانم را
پس داده بودم پیش طوفان امتحانم را

 

وقتی که طوفان برد با خود بادبانم را 
افراشتم از نو درفش کاویانم را 

 

 دیدم شبی دستی به شام تیره پایان داد
شعری سرود و ابر را فرمان باران داد
وقتی خدا رخش قلم بر دست انسان داد

 

رخش قلم "تنها" برای عشق جولان داد 
با خون نوشتم شعرهای بی زبانم را

 

سیمرغ افکارم، جهان را  دشت گل می دید 
با موج آبی رنگ روح سبزه  می رقصید 
 وقتی ستم بر پرپر آلاله ها خندید 

 

وقتی زمستان ناجوانمردانه می جنگید 
آتش زدم سیمرغ افکار جوانم را

 

دل در پی گرمای چشم شوق یاران است
این ابر را پایان فقط رگبار باران است 
 بس ناجوانمردانه غوغای زمستان است

 

سرد است می دانم که سرها در گریبان است 
خورشید شو تا بازیابم دوستانم را 

 

 در کوچه باغی با تو آواز سحر دارم 
بر دور لب های قشنگت بوسه می کارم 
گفتی بهاران را ، برایت ارمغان آرم 

 

باران نمی بارد ولی آهسته می بارم 
تا چشمهایت می کشم رنگین کمانم را 

 طارق خراسانی
مخمس با تضمین از عزل زیبای خانم لبلا صالح
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷