جان شناسی
هست موجودی برادر، با اثر
در کنارِ تو ، تو از او بی خبر
او همه نور است و علم و دانش است
عاشقی با یـک جهـــان از بینش است
چشم و خال و خط و ابرویش چو تو
ظاهر و اندام و گیسـویش چو تو
هـر زمان با تـو سخن گوید ولی
در سحرگه زان بری خوش حاصلی
در سحرگه با تو دارد گفتگو
هرچه خواهی گویدت او مو به مو
او بود استاِد پنهانی تو
ضد عقلِ خامِ شیطانیِ تو
او به هر سویی روان همراهِ توست
آسمانی همــــدم دلخــــواهِ توست
از درونت آن صنم گوید سخن
آگهت سازد ز دورانِ کهــن
نامده فــردا سخن گوید از آن
او بگوید چون شود کارِ جهان
خیر و شــــرِّ تو نمـایان می کند
کارِ دشوارت چه آسان می کند!
قَدرِ ارزن گر کنی ظلمی به کس
پیـکرت را مـی دهد آزار بـس
نی که آزارش ز بد خویی اوست
او تو را دارد یقین بسیار دوست
آن نَهیــبِ فطرت از فـریادِ اوست
شادی و غم ، جملگی از دادِ اوست
می زند سیلی ، که از خوابِ گران
هان بپا خیـزی نگارا بی گمان
ذرّه ذرّه تار و پـودش حکمــت است
سیلی او رحمت اندر رحمت است
خوش به حالِ آنکه این سیلی خورَد
پـی بـه فعـــلِ ناصــــواب خـــود بَـرَد
وای از آن روزی که حرفش نشنوی
از بلاهـــت در ضــــلالت مـــی روی
او سفیرِ حضرتِ داور بود
این منِ بَرتَر هدایتگر بود
عالِمُ الغیبَ است و از قُدس آمده
از سـرای خلــق اَنفُـس آمده
»
به چشم خرد دیده ام جان خویش
فـزون کردم از دیدن ایمان خویش
به شرحش مثــال آورم خود نکوست
جدا می کنم هسته را مغز و پوست
توانی اگـر بشکنی خویشتن
بود مغز جان و همی پوست تن
تن از خاک و جان از خداوند پاک
از این رو بود جان ما تابنــاک
دو در کُنه هم واحدی گوهرند
تن و جان نگهـدارِ یکدیگرند
کشد پر چو جان سوی بالا به فن
تن خاکی آید به سوی وطن
وطن خـود حبابی ست بر روی آب
بپاشد ز هم ، خود نیابی حباب
چو از هسته مغزی بیاید برون
بخوان آیه ی محکم " راجعون "
کسی فهم گفتار طارق کند
که باخون وضو چون شقایق کند
منبع: کتاب چشم سوم اثر طارق خراسانی صفحه ۱۴۵ و ۱۴۹