ستوده باردیگر رفت زندان 
خداوندا ، بلا از او بگردان

از آن روزی شنیدم رفت زندان
دمادم  میزند بر دیده باران

نمیدانم چه باید کرد شادی
نگیرد رخ خداوندا ز ایران؟

نگاهِ پاکِ دوران بر حجاب است
نباید چنگ زد بر چشمِ دوران

به یاری عزیزان می برم دل
اگر دلبر رها گردد ز زندان

شوم خاری فرو در پای دشمن 
به پای عشق، آری می نهم جان

 

طارق خراسانی

28 خرداد 1397