تقدیم نگاهت

عزیزی برام نوشته هر روز صبح میام و شعر هاتون را می خونم. 

منم این چهارپاره را تقدیم نگاهش می کنم. 

 

 تقدیم نگاهت 

هر روز صبح، به عشق تو بیدار می شوم
باشی که شاد، ورنه، فقط زار میزنم


من عاقبت برای دیدن ماهم سفر کنم
یک روز، زنگِ خانه ی آن یار، می زنم

 

31 شهریور 1398

دل  کندن از تو آسان نیست

چونکه گفتم به دلم از تو که خود را بِکند 

گفت خواهی که بمیرم، سخن اینگونه بگو! 

 

طارق خراسانی 

30 شهریور 1398

قصیده زندگی

معرفت آموز ما، در محفلِ ما زندگی ست
از برایم آن سراپا شور و غوغا، زندگی ست
بی نهایت هست دنیا، هرکسی دنیای خود
می شناسد، این شناسایی دنیا، زندگی ست
ای قوی بشنو سخن، شـاید خدا گوید تو را
دستگیری زانکه افتاده ست از پا، زندگی ست
گر نباشد درد، لذت کی بود در زندگی؟
پنجه ها در پنجه با درد و بلایا، زندگی ست
بس معما حل نمودم ، آنچه هرگز حل نشد
در جهان لحظه هایم آن معما، زندگی ست
نیست این دنیا یقین پایانِ راهِ زندگی
بعد از این دنیاست دنیایی که مانا زندگی ست
از دل زیبا پرستم، بشنوید این نکته را
یک نفس دیدارِ آن طناز زیبا، زندگی ست
تا به دیدارش که صبحم شام و شامم شد سحر
انتظارم تا طلوع صبح فردا، زندگی ست
همچو نیلوفر، به گِردِ بید مجنون دلبری
پیکرش رقصیده بود و گفت: « اینجا زندگی ست»
سرفرازِ دارهم روزی به من این نکته گفت:
«تازه دانستم  چسان در  این بلندا زندگی ست!»
از سکوتِ خلوتِ تنهاییِ مردی غریب
خوانده ام بارِ دگر تنها و  تنها، زندگی ست
گر ببخشایی، تو را بخشند ارباب نظر  
در مصافِ هر چه غم دانم که همپا، زندگی ست 
جنگ هم آمد سخن گوید به او گفتم:«خموش
زندگی با تو نشاید، بی تو امّا زندگی ست»
مهرورزی، "طارقا" دارد تمنا زندگی
پاسخ مثبت بر این شـوقِ تمنا، زندگی ست
می فروشم ساغری از باده آورد و سرود
دردرونِ قطره ی می، قدرِ دریا زندگی ست
شادی گیسوی زیبای نگارم روز و شب
نغمه های عاشقی سازد دلم، تا زندگی ست

حوا، دامِ زمین بود

مهمانم و ناخوانده در این چرخ
تقصیر دلم بود، ندانسته سفر کرد

آن سیب بهانه است، حوا، دامِ زمین بود 
دل بی خبر از آنکه ببایست حذر کرد

طارق خراسانی
29 شهریور 1398

از : سیده نسترن طالب زاده 

میفشانی آفتاب و میچکانی خون ماه
میکشانی لشکر دیوانگان در رزمگاه
قونیه تا روم، دلها را به خود میخوانیُ
روی میگردانی  از تنها، جدا در خانقاه
من که فسخ آخرین اوهام متروک تنم
من که روی آورده ام بر آستانت بی پناه
دوستت دارم! در این اقلیم بیپایان تار
چشمهایت، آتشی  افروخته در قعر چاه
گرگها را باخبر کرده است، عطر بودنت
آیه ی تطهیر میخواند، به یادت هر گیاه
آه ای مستور لوقا[1] ، ای رسول بادها
وارث تخت سلیمان، وارث عشق و گناه
آه ای خنیاگر اسرار خاموش شگرف
خون انگور و هم آغوشی مارا دادخواه
اولین صبح تبطر[2] ، آخرین بتخانه ها
هفتمین انکار شیطان در محاکات[3] اله
در سبوی کفر بیداران طرب افزون کنُ
بر سکوت خلقت غمگین ما باشا گواه

پ. ن 

[1] . لوقا

لوقا. (اِخ ) یکی از حواریین عیسی

[2 ] . تبطر

(تَ بَ طُّ) [ ع . ] (مص ل .) سرکشی کردن ، سرمستی کردن .

‌‌[3] . محاکات . [ م ُ ] (ع مص ) محاکاة. با هم حکایت کردن . (غیاث ). حکایت کردن قول یا فعل کسی بی زیادت و نقصان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عین گفته ٔ کسی را نقل کردن . بازگو کردن . رجوع به محاکاة شود

بگذار در نگاه تو باران شوم به شوق

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته، پریشان شوم به شوق

خواهم شوی تو زلزله، ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق

تا بر ضریحِ چشم تو، جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود، انسان شوم به شوق

دردی نشسته در دلِ من زار می زند
خرجش، فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق

آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
ای کاش، در کنار تو پایان شوم به شوق

26 شهریور 1389

اگر چه این وبلاگ ادبی ست ولی چون شاعران عاشق طبیعت هستند و پرندگان را دوست دارند مقاله ای در خصوص نگهداری و پرورش قناری را تقدیم می داریم.

بقیه در ادامه نوشته

ادامه نوشته

فرصت دیدار ماه

فرصتِ دیدارِ ماه، رفت ز کف، رفت رفت

داغِ دلم چون کویر، داغ نگو، تفتِ تفت

 

طارق خراسانی

25 شهریور 1398

اگر چه این وبلاگ ادبی ست ولی چون شاعران عاشق طبیعت هستند و پرندگان را دوست دارند مقاله ای در خصوص نگهداری و پرورش قناری را تقدیم می داریم.

بقیه در ادامه نوشته

ادامه نوشته