حقیقت

دیدم که یکی مرد خدا بود و مروِّت
هم اهلِ صفا بود و هم او اهلِ محبت
خاموش و به لب زمزمه ذکر خدا داشت
چون آهوی رَم کرده فراری ز سَـعایت
در جمع به یک گوشه و انگار نبود او
نی گوش به غیبت بسپرد و نه به تهمت
نی چشم طمع داشت به مال دگران او
نی سخت دوان بود پی ثروت و شهرت
پرسیدم از او راهِ حقیقت ننمایی؟
آن پیر چه سر بسته مرا کرد نصیحت
تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگِ بیابانِ حقیقت

طارق خراسانی

پ. ن

با تشکر از تذکرات ارزشمند جناب کیوان داوودی

تا که گنجشکان به باغِ بوسه ها سر می کشند

 

تا که گنجشکان به باغِ بوسه ها سر می کشند
یکسر از اطراف ما پروانه ها پَر می کشند

بر هَزاران  از من این شوقِ درودِ بوسه ها
با شقایق ها می نابِ سحر سر می کشند

موج اشکم را چرا این باد ها با شور و شوق
عاشقانه بُرده برگیسوی هاجر می کشند؟!‍

پی برند از راز این دل گر کبوتر های عشق
شرح آلام مرا  تا مرز خاور می کشند

چشم ها آخر به پای سبزه های بی قرار
سیب سرخی را به یادِ روی دلبر می کشند

شاعرانِ روزه دارِ سرزمینِ انتظار
نقشِ تصویر خیالم را به دفتر می کشند

تا نگارِ من در آید از پسِ ابهامِ چرخ
شعر طارق را هنرمندان به گوهر می کشند

طارق خراسانی 

روح بربری

رسم بدی ست بر تن انسان رسانده اند 
داس و تبر  به جان دخترکانم کشانده اند
اینان که داس و تبر می برند به دست
گویا کتاب بخشش رحمان نخوانده اند! 
پرپر  به دست پدر های مذهبی 
نسلی که از قطار خرد  جای مانده اند
در حیرتم! چه بگویم  از این ستم 
بذر شقاوتی که به اذهان فشانده اند
این انتقامِ جرم ندانم چه کار بود؟ 
یا روح بربران به تن ما دوانده اند؟

پ. ن
در سحرگاه امروز خبر تاسف بار دیگری را شنیدم
داغ رومینا هنوز در دلهاست که خبر رسید در کرمان پدری دختر خود به نام ریحانه  را با  تبر کشته است
شعر بداهه است بعدا آن را ادامه داده و  ویرایش خواهدشد.