نسل آئینه

خورشید در برابر شب دیر کرده است
شب در گلوی پنجره ها گیر کرده است

در این شبِ لجوج، نشانِ ستاره نیست
این شب، هزار آینه را زیر کرده است

شب مثلِ بختکی است که افتاده روی ماه
خورشید را ز جانِ خودش سیر کرده است

آنک چرا سوارِ سپیده زترس ِ شب
در گرمگاهِ حادثه، تاخیر کرده است

با یوسف رمیده ز دستانِ شب بگو
این خوابِ تلخ را به چه تعبیر کرده است؟!

این شب چرا به نقطه ی پایان نمی رسد
این شب که نسلِ آینه را پیر کرده است؟!

دکتریدالله گودرزی

 

چشم دارم  دلِ من اشرفِ  آدم ببرد 
جان که دیری ست  به کف کرده فراهم، ببرد 

مادرم گفت به پایان برسد این اندوه
یکنفر مانده بیاید غم عالم ببرد

طارق خراسانی 

14 مرداد 1399 

چرا شادم نمی خواهد؟!

طارق خراسانی

دلم را بُرده آزادی ، که آزادم نمی خواهد
به ویرانی کشد عقلم، که آبادم نمی خواهد
به دادی بُرده بیدادم، به بیدادی بَرَد دادم
خدا را او نه دادم را، نه بیدادم نمی خواهد
بپا گردیده بر ضِدم، همو خود بُرده هر ضِدم
نه یارانِ موافق را، نه اضدادم نمی خواهد
اگر خیزد زِ دل آهَم، به فریاد آید آن ماهم
که جز خود در جهان کس را،به فریادم نمی خواهد
شنیدم هان که بَر بادَست، به غیرش هرکه دل داد ست
خدایم مظهر دادَست و  بَر بادم نمی خواهد
غمم بَر دل فزون کرد و...، دلم را غرقِ خون کرد و
به جَیبم سر،  نگون کرد و، چرا شادم نمی خواهد؟!

خیاطِ خیال

 

خیاط خیالِ بوسـه هایم، وَه دوخته  یک لباسِ زیبـا

در ذهنِ کبـوتران عاشق ، خوش کرده پَری به سـوی دل وا

از شـوقِ لبان سـرخ گونش، وان پیکـر حورگونِ زیبا

بر تنبک[1] خویش می نوازد، آن مطـربیِ هَــزار آوا

توعشـوه گرانه در فراسو، بر سـاحلِ دوش، برده ای مو

من بی تو نشسته با غم خویش، درگوشه ی خلوتی و تنـها

غم بی تو به تُرک تازی اش شاد، وقتیکه تویی چه جای غم باد؟

در دوری  تو همین سخن بس، در سـینه چه ماتمی ست بر پا!

طارق چه نشسته ای  پریشان…، کاین نکتـه شنیده ام ز یاران

از دلبـر مستِ باده بر دست، بر خیز و بگیر کام دل را

 

طارق خراسانی

پ . ن 

[1] تنبک: چنانکه فرهنگ ها مي نويسند در قديم دف يا دايره کوچک را که چنبر آن از روي و برنج ساخته مي شد خمبک يا خنبک مي گفتند و دست به هم زدن را با وزن و اصول براي اظهار مسرت وسرور نيز مجازا جمبک مي گفتند. 

گمان مي رود خم يا رويينه خم را که در روزگار کهن ايران از روي مي ساختند و در جنگها به کار مي بردند نيز خمبک يا تنبک هم مي گفتند. 

بعدها آن را با تغييراتي به صورت کوچکتري ساخته و در مجالس عيش و طرب از آن استفاده کرده اند و آن را خمک يا خمبک گفته اند زيرا خمک يا خمبک مصغر کوچک شده خم و خلب است بنابراين روئينه خم که شايد شبيه به تاس بوده کوچک کرده و تغييراتي مناسب مجلس در آن داده اند و به آن نيز خمبک و تنبک گفته اند و اين در واقع مادر تنبک يا ضرب امروزي است و پس از تکامل به صورت تنبک يا دنبک،ضرب کنوني در آمده و به همين نام شهرت يافته است

دُختِ شعور

 

 

وقتی که قهر، سمتِ دلم سنگ می شود
آنجا دلم برای شما تنگ می شود
من اهل صلح بودم و لب های سرخ تو
با مرگِ بوسه، وارد یک جنگ می شود
گفتی ریا و رنگ عزیزم قشنگ نیست
گاهی دلم به چاره پی رنگ می شود
دلواپسانه تجربه کردم صداقت و
دیدم حریفِِ ناز تو، نیرنگ می شود!
وقتی که نیستی به خدا گیج و خسته ام
ذهنم که هنگ کرده سرم منگ می شود

بگشا گره ز طره و وانگه ببین چسان
قلبم به دار حوصله آونگ می شود
دُختِ خدایگانِ شعور و محبتی
این دل به شوقِ مهرِ تو اورنگ می شود

 5 مرداد 1399