بهارانی که نیست

«بسته ام دل را به چشمانی که نیست» [1]
گوهرِ عشقی به دورانی که نیست
در پی او جستجوها کرده ام
سر نهاده بر بیابانی که نیست
مردمی زار و پریشان دیده ام
مثلِ من از غم پریشانی که نیست
غلغل ظلم و ستم دانی زچیست؟
در دلی انصاف و ایمانی که نیست
هر کجا رفتم سخن از جنگ بود
عشق را دیدم فراخوانی که نیست
گفتی از شادی، در این دوران درد
جز غمی در سینه مهمانی که نیست
با چراغی از فروغ معرفت
شیخ شد جویای انسانی که نیست
دور دستم، در شمالِ خاکِ عشق
مرثیه خوانِِ خراسانی که نیست
وعده ام دادی به باران بهار
آه، کو؟ دیگر بهارانی که نیست... !
[1] . مصرع از خانم مینا پیک
طارق خراسانی
20 آذر 1399