بهارانی که نیست

 


«بسته ام دل را به چشمانی که نیست» [1] 
گوهرِ عشقی به دورانی  که نیست
 در پی او جستجوها کرده ام
سر نهاده بر بیابانی که نیست
مردمی زار و پریشان دیده ام 
مثلِ من از غم پریشانی که نیست
غلغل ظلم و ستم دانی زچیست؟ 
در دلی انصاف و ایمانی که نیست
هر کجا رفتم سخن از جنگ بود
عشق را دیدم فراخوانی که نیست
گفتی از شادی، در این دوران درد 
جز غمی در سینه مهمانی که نیست 
با چراغی از فروغ معرفت
شیخ شد جویای انسانی که نیست
دور دستم، در شمالِ خاکِ عشق
مرثیه خوانِِ خراسانی که نیست
وعده ام دادی به باران بهار
آه، کو؟ دیگر بهارانی که نیست... !

[1] . مصرع از خانم مینا پیک

طارق خراسانی 

20 آذر 1399

بهتر از حال خوب چیزی نیست

 

 

طارق خراسانی

سایه اش پشت دَر نمایان بود
شادمان بود و پای کوبی داشت

گفتمش: « اندکی صبوری کن »
سر تکان داد و حالِ خوبی داشت

اجلم رفت در کناری و
من پی دفتر و قلم بودم

آخرین شعر خود سرودم شاد
فکر هجرت ، نه بر عدم بودم

می نوشتم که عاقبت این چرخ
گوی اتش شود پس از چندی

همه آثار  می شود معدوم
از چه بر آنچه هست خرسندی؟ 

بهتر از حال خوب چیزی نیست
حالِ خود را همیشه بهتر کن

مهربان باش و مهروزی کن
باده را ، همنشین ساغر کن

چند روزی  نشـسته ام تنها
بسـته ام جامه دانِ  ماتم را

کو اجل ؟ زو کسی خبر دارد؟
تا به پایان رساندم غم  را...