کاشکی شاعر بی نام و نشانت بودم
کاشکی ذکر لبت، وردِ زبانت بودم
همه آوازِ سحر، شوقِ اذانت بودم
من که یک عمر به هر جا نگرانت بودم
کاشکی شاعر بی نام و نشانت بودم
سرخی آن ترکِ کُنج لبانت بودم
پیش از آن روز غمِ خامه به دفتر برسد
موسمِ فصلِ خزان، مرگِ صنوبر برسد
بر سفر سوی خدا، امر زِ داور برسد
پیش از آن روز که تقویم به آخر برسد
کاش یک شب گل امید خزانت بودم
خبرت را ز نسیمی که ز چین می آمد
به مزار آمده با عشق عجین می آمد
می شنیدم، که غمت هم به کمین می آمد
آسمانت مگر آخر به زمین می آمد؟!
چند ثانیه اگر در دل و جانت بودم
سال ها رفت و نبودیم به امیدِ کسی
گردِ دل جز غم و اندوه نچرخید کسی
ناله هایم نشنیدی و نه بشنید کسی
اشک و غم بودم و افسوس نمی دید کسی
که غم انگیزترین حس جهانت بودم
یک سخن گفتی و بر آتشِ آن گفته کباب!!
شده دل، در پی تو دیده نمی گیرد خواب
زلزله آمده از غم ، برسان جامِ شراب
روبرویم شده آوار و سرم گشته خراب
سال هایی که پُر از زخم زبانت بودم
بداهه
21 شهریور 1394 طارق خراسانی