سایه اش پشت در نمایان بود
شادمان بود و پای کوبی داشت

گفتمش:  اندکی صبوری کن 
سر تکان داد و حالِ خوبی داشت

اجلم رفت و در کناری من
در  پی دفتر و قلم بودم

آخرین شعر را سرودم شاد
فکر هجرت ، نه تا عدم بودم

می نوشتم که عاقبت این چرخ
گوی اتش شود پس از چندی

همه آثار  می شود معدوم
از چه بر آنچه هست خرسندی؟ 

بهتر از حال خوب چیزی نیست
حالِ دل را همیشه بهتر کن

مهربان باش و مهروزی کن
تر لبت را به نوشِ ساغر کن

چند روزی  نشـسته ام تنها
بسـته ام جامه دانِ  ماتم را

کو اجل ؟ زان کسی خبر دارد؟
تا به پایان رساندم غم  را...؟

طارق خراسانی