یک نفر گفت به من،

دل خوشی های تو چیست؟

گفتمش:

«گذری بر لب جوی،

دیدن شاپرکی روی گلی،

کوچه باغی که پر از عطر شقایق باشد،

دیدنِ چشمِ خمار آلودی،

از پس پنجره ها

و سلامی بر عشق ...»

این زمین گر چه که زندانِ فضایی ست ،

ولی،

می توان باز دلِ خود،

به امیدی خوش داشت...

نو گلِ رُسته  در این دشتِ خدا باور من،

دشت از آنِ تو باد،

من هم اینجا دو سه روز دگری مهمانم،

باغ از آنِ شماست،

ابر بر بوسه تان می بارد..

ما بر این خاک سرودیم:

« که عاشق شده ایم،

عشق اینجاست،

و از آنِ شماست،

خاک این سروستان،

مست و سیراب ز خون شهداست...

قدرِ این خاک ،

خدا می داند...

18شهریور 1392

طارق