دو غزل از صائب -یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
1
دیدهٔ ما سیر چشمان، شأن دنیا بشکند
همچو جوهر، نقش را آیینهٔ ما بشکند
بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی
این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند
هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است
وای بر آن کس که خاری بیمحابا بشکند
از حباب ما گره در کار بحر افتاده است
میکِشد دریا نفس، هرگاه مارا بشکند!
از شکست آرزو ، هر لحظه دل را ماتمی است
عشق کو، کاین شیشهها را جمله یکجا بشکند؟
کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست
وقت موجی خوش که در آغوش دریا بکشند
همت مردانه میخواهد، گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون
هر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند
2
زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد
زان موم بیندیش که عنبر شده باشد
امید گشایش نبود در گره بخل
زان قطره مجو آب که گوهر شده باشد
بنشین که چو پروانه به گرد تو زند بال
از روز ازل آنچه مقدر شده باشد
موقوف به یک جلوهٔ مستانهٔ ساقی است
گر توبهٔ من سد سکندر شده باشد
جایی که چکد باده ز سجادهٔ تقوی
سهل است اگر دامن ما تر شده باشد
خواهند سبک ساخت به سر گوشی تیغش
از گوهر اگر گوش صدف کر شده باشد
زندان غریبی شمرد دوش پدر را
طفلی که بدآموز به مادر شده باشد
لبهای میآلود بلای دل و جان است
زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد
هر جا نبود شرم، به تاراج رود حسن
ویران شود آن باغ که بیدر شده باشد
در دیدهٔ ارباب قناعت مه عیدست
صائب لب نانی که به خون تر شده باشد