تا در آیــی تـو ز در

دیدگان را به دَرِِ خانه ی تو می دوزم ،
تا در آیــی تـو ز در
آتشی بر دَرِِ آن خـانه ز جــان افـروزم،
تا در آیــی تـو ز در
دل نه پیــروز شــود تا کـه نبیند رُخ تو،
گفتم این نکته به دَر
تا که دیــوار شـــنیده، گلِ من پیـروزم
تا در آیــی تو ز دَر
دلم آرام نگیـرد به خـدا، گوش کن این
صبرم از کف شده دَر
صبـــر در ســینه چــه ســـــان اندوزم
تا در آیــی تو ز دَر؟
آبم از ســـر شـــد و اِســـتاده هنــــوز
بی خیالِ غم و شَر
همچو شمعی که به جان می سـوزم
تا در آیــی تو ز دَر
وای اگـــــــر پـای بگـیــــرم از عشـــق
مانـده این پندِ پدَر
خود به گوشم:« هنرِ عشق به جان آموزم»
تا در آیــی تو ز دَر
تا در آیــی تو ز دَر
تا در آیــی تو ز دَر
هشتم آبان 1392طارق خراسانی
+ نوشته شده در هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۷:۴۵ ق.ظ توسط طارق خراسانی
|