غزل زندگی


معرفت آموز ما...، در محفلِ ما زندگی ست

از برایم آن سراپا شور و غوغا زندگی ست

بی نهایت هست دنیا... ، هرکسی دنیای خود

می شناسد...، این شناسایی ز دنیا زندگی ست

ای قوی بشنو سخن...، شـاید خدا گوید تو را

دستگیری زانکه افتاده ست از پا، زندگی ست

گر نبودی درد ...، لـذت کی بُـدی در زندگی

پنجه اندر پنجه با درد و بلایا...، زندگی ست

بس معما حـل نمودم... ، آنچه حل هرگز نشد

در جهان لحظه هایم ...،آن معما زندگی ست

نیســت این دنیـــا.... یقیــن پایانِ راهِ زنـدگی

بعد از این دنیا، بسی دنیا که دنیا زندگی ست

از دل زیبا پرســـتم...، بشـنوید این نکــته را

یک نفس دیدارِ آن طنـاز زیبــا...زندگی ست

تا به دیدارش که صبحم شام وشامم شـد سحر

انتظارم تا طـلوع صبـح فردا...، زندگی ست

همچو نیلوفر...، به گِردِ بید مجنون، دلبــری

پیکرش رقصیده بود وگفت اینجا زندگی ست

سرفرازِ دارهم روزی به من این نکـته گفت:

«کی بدانستم که اندر این بلندا زندگی ست!»

از سـکـوتِ خلــوتِ تنهـــاییِ مـردی غــریب

خوانده ام بارِ دگر تنهــا که گـویا زندگی ست

جنگ هم آمد سخن گـوید به او گفتم:«خموش

زندگی با تـو نشــاید، بی تو امّا زندگی ست»

مهــرورزی....، "طارقا" دارد تمنــا زنـدگی

پاسخ مثبت بر این شــوقِ تمنا... زندگی ست

می فروشم ســاغری از باده آورد و.... سـرود

در درونِ قطره ی می، قـدرِ دریا زندگی ست

شــادی گیســوی زیبای نگارم... روز و شب

نغمه های عاشقی سـازد دلم... تا زندگی ستپ

طارق خراسانی