این عجب نَبوَد که دیدم، گرگ ها آدم شدند

این عجـب نَبــوَد که دیدم، گـرگ هـا آدم شدند
قـوم آدم...،جــای آن ها...؟ باعـثِ ماتـم شدند
هـر کجــای چــرخ...، بودی گـر نشـان از آدمی
ذرّه هـا آنجــا...، اســـیرِ فتنه های غــم شدند
از محبَّـت...، آدمی اَفـرشــته را مبهــــوت کـرد
کان به آغازی چنین بود و... به پایان کـم شدند
شَـــــهدِ شـــیـرینِ محبَّـت بـود آدم...، عـاقبـت
بر طبیعـت...، نســلِ آدم، قطرگانِ سَــم شدند
باغ وبستان شد که جنگلهای سنگی،دیده ایم
بس خیابان هـا...، ســرودِ تلـخِِ دود و دَم شدند
رودها خشـکیده...، تالاب و گلســتان، پُـر لَجَـن
مرغ و ماهی درعَـزا ...، مرثیه خوانِ هـم شدند
آب هــا...، در بُطــــریِ زَر بارگــانِ زر پـرســـت
راهی آن ســـوی آب و، نام شـان زَمــزَم شدند
سـروها اِسـتاده می مُردند و طوفان را چه غم
از چه آخر، سـروها هم با نسیمی خم شدند؟
طارقا...، اینجـا ســـرای هـر چـه بادا باد...، باد
شیخ و شـابی در پی سیم و زر و دِرهَم شدند
10 دی 1392 طارق خراسانی
شیخ و شاب . یعنی پیر و جوان