ده غزل زیبا
1
بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش، برگ و برش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....
سعید بیابانکی
2
بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم
از کدامین پنجره باید تمنایت کنم
من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی
سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم
بارها رفتم کنار آینه شاید که تو
ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم
تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر
یا برای آینه امروز و فردایت کنم
من برای این دل دیوانهء چشم انتظار
با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم
حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده
حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم
باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم
(بهمن محمدزاده)
3
عشق ويرانـــگر او در دلــم اردو زده است
هرچه من قلب هدف را نزدم او زده است
بيستون بود دلم... عشق چه آورده سرش
که به ارگ بم ويران شده پهلو زده است؟
مو پريشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز
من پريشانم و او گيره به گيسو زده است
دامنش دامنـــه هاي سبلان است ...چقدر
طعم شيرين لبش طعنه به کندو زده است
مثـــل مغرورترين کــــافر دنيــــــــا که دلش
از کَــفَش رفته و حتي به خدا رو زده است
ناخدايي شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است
تا دم از مرگ زدم گفت:"دعا کن برسي"
لعنتي باز فقط حرف دو پهلو زده است !
عبدالمهدي نوري
4
5
چو بوی پونه از دکّان عطاری بزن بیرون
هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون
تو را آیینه ها در بینهایت چشم در راهاند
از این نُه توی آه اندودِ زنگاری، بزن بیرون
زدم از اصفهان بیرون که بوی گاو خونی داشت
تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون
الا ای جمعهی سرخی که رنگ عید نوروزی
از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون
چه طرفی بستهای از حکمرانی روی این قلیان
الا سلطان! از این زندان قاجاری بزن بیرون ...
سعید بیابانکی
6
من را نگاه کن که دلم شعله ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود
قلبم هنوز زیر غزل لرزه های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود
من سعدی ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود
من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر
شیراز چشم های تو پر شور و شر شود
"ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود"
آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود
دیگر سپرده ام به تو خود را که زندگی
هرگونه که تو خواستی آنگونه سر شود
زنده یاد خانم نجمه زارع
7
یک شعر بخوان شعر سپهری و پری را
ترویج بده لهجه ی زیبای دری را
سرگشته و عاشق که نه دیوانه نماید
تفسیر تماشای تو شیخ طبری را
یک دور بزن تا که تماشای تو امشب
آغاز کند ماه جدید قمری را
لبخند تو در برزخ دربار و سلاطین
شیرین بکند قهوه ی تلخ قجری را
باخنده ی خود لطف کن و نرم بگردان
این جسم به جا مانده ی عصر حجری را
محمد شیخی
8
کسی با "موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟
کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟
کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو
کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟
تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد
تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من
برایت دستمال کاغذی بودم ولی آیا
کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟
مرا از "جمع" خاطرخواه ها "منها" کن ای حوا
تورا کافیست آدم هرچه بار آمد به غیر از من
حسین زحمتکش
9
در دست باد , مثل غباری به هر جهت
ما زنده ایم , زنده ی _ باری به هر جهت
این " هشت و چار " پرت و پلا را بگو چقدر
_ باید به روی خویش نیاری ؟! به هرجهت
_ بر موج پر تلاطم این رود ناگزیر
حالم شبیه حال اناری به هر جهت ...
چون دانه های سنگی تسبیح پاره ایم
در خیزش خیال فراری به هر جهت ...
گیسو بلند کرده نشاندی به دوش باد
هر تار موت , تازه سواری به هر جهت !
هم من به روزگار سگی خو گرفته ام
هم تو محل سگ نگذاری , به هر جهت _
سطل زباله ای ست زمین بی حضور عشق
افتاده در مسیر مداری به هر جهت .. !
امیدوار و منتظرم تا که بگذرد
این چند روزه ی سر کاری به هرجهت ...
سیدمحمدعلی رضازاده
10
نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم
منم و نگاه حافظ، من و شاخ بی نباتم
قلمم نمی نویسد غزلی اگر بخواهم
همه خون شد و سیاهی قلم من و دواتم
عطش چشیده هستم چه بنوشم آخر امشب
که اجل نشسته با من سر چشمه حیاتم
من و یک جزیره خالی و سفینه خیالم
که مگر مرا ببیند ؟ که مگر دهد نجاتم ؟
به مزار خود نشستم و دو دیده شمع روشن
مگر از خودم بگیرم به خدا شبی براتم
همه آتشم و دودم، همه شعرم و سرودم
که مگر مرا ببینند و کنند التفاتم
احمد پروین