شبی آن نازنین آمد به خوابم

گهی رقصید و گه داد او شرابم

گهی مرغ هوا بر آسمان شد

گهی آغوش گرمش آشیان شد

به او گفتم مرا آرام جانی

به من گفتا مگو سرَِ نهانی

به نادانی بباید زندگانی

که از جور رقیبان جان رهانی

بخوان دیوانگان اندیشمندند

فرو افتادگانی ارجمندند

بدین رازی نهان دارم تو را دوست

نهان باید بورزی عشق با دوست