شاهکاری از خانم غزل آرامش

مثل هر خاطره ى گمشده از وهمِ فراموش شدن مى ترسم
‎آخرين شعله ى آتشكده ام، از شب خاموش شدن مى ترسم

‎باغهاى غزلم وقفِ بيابان شده در وادىِ بى بارانى
‎از كويرى شدن و با گَوَنِ سوخته مفروش شدن مى ترسم

‎طرح لبخند پر ابهام ژوكوندم  پسِ ديوار بلورينِ لوور
‎از مرمّت گرِ بى حوصله و غصه ى مخدوش شدن مى ترسم

‎مثل غواص شجاعى كه ببرَّد نفسش زيرِ تنِ اقيـــانــوس
‎نه كه از مرگ. كه از تهمت با دلهره همدوش شدن مى ترسم

‎قلب نورانىِ فانوس سپيدم.  که شدم غرقه ی دريای سباه...
‎مى درخشم. گرچه از لحظه ى خاموشى و شب پوش شدن مى ترسم

‎گيجِ گيجم... مثل بازيگرِ مستى كه بماند سرِ سِن تا آخر!
ولى از پرده ى "با كوچه ى بن بست هم آغوش شدن "مى ترسم...