ای خــاکِ کــربلا، سـخن از کـــربلا بگو
وی مـاهِ آسـمان، سخن از مـاهِ ما بگو
مَشکی بدوش برده به طفلان دهد که آب
ما را فُــــرات، نکتـــــه از آن ماجـرا بگو
از ماهیــانِ تشـــنه به صحــــرای کربلا
گه سـر به خاک بُرده گهی بَر هوا بگو
دستی جُدا فِتاده به خاک و سَری جدا
از آن جــدا بگـــوی و از اینـم جـــدا بگو
دیری که زور و زر ،شده آمــالِ اشـــقیا
گر من غلط سـروده، مَه من، شما بگو
یک کهکشان شَرف،به سَرِ نیزه میبرند
آخـر به بی شرف، که خدایا، چرا؟! بگو
طارق برای نان تـو ندانی چه می کنند
آزاده مـــرد باش و ببیــن و بـیـــــا بگـو
کوفی چنان به نانی و خرما، ز حق گذشت
بًـر بنـــدگان نان، تــو زِ نان و نــوا بگـو
من این حدیثِ قدس1بخواندم زِ ربِّ خویش
داود، کـان شـــنیده، به اهــــلِ خــدا بگـو
طارق خراسانی
1- «یا داود بلغ اهل الارض انی حبیب من احبنی
و جلیس من جالسنی و مونس لمن انس بذکری و صاحب لمن صاحبنی و مختار لمن اختارنی و
مطیع لمن اطاعنی و ما احبنی احد من خلقی عرفت ذلک من قلبه الا احببته حبا لایتقدمه
احد من خلقی من طلبنی بالحق وجدنی و من طلبه غیری لم یجدنی فارفضوا یا اهل الارض
ما انتم علیه من غرورها و هلموا الی کرامتی و مصاحبتی و مجالستی ومؤانستی و آنسوا
بی أو انسکم و اسارع الی محبتکم؛
خداوند به حضرت داود می فرماید: ای داود من
دوست کسی هستم که مرا دوست بدارد، همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند، مونس کسی
هستم که با ذکر من مأنوس باشد، همراه کسی هستم که با من همراهی کند، برگزیده کسی
هستم که مرا برگزیند، مطیع کسی هستم که از من اطاعت کند و دوست نمی دارد مرا هیچ
کس از بندگانم که من این دوستی را از قلب او بدانم مگر این که او را دوست می دارم
دوست داشتنی که هیچ کس از خلق من قبلا او را دوست نداشته هر کس به راستی مرا طلب
کند خواهد یافت و هر کس غیر مرا جستجو کند مرا نخواهد یافت. پس ای اهل زمین دور
بیندازید از خودتان آنچه را بر آن هستید از غرور دنیایی و بشتابید به سوی کرامت من
و همراهی و همنشینی و انس با من و با من مأنوس شوید تا با شما انس بگیرم و بشتابم
به سوی محبت شما» (الجواهر السنیه، ص 94 - بحارالانوار، ج 67، ص 25).
بـگــذار کـه ایـن بـاغ، دَرش گُـــــم شــده بـاشـد
گـل هـای تـَرَش ، بـرگ و بَـرَش گُـــم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گـر قـاصــــدک نـامه بـرَش گُـم شده بـاشـد...؟!
بــاغِ شـــب مـن کـاش درش بـســــتــه بـمــانـد
ای کـاش کـلیــدِ سحـرش گُـــم شـده بــاشــد...
بی اختــــر و مـاه اسـت دلــــم ! مثل کسـی که
صنـدوقچـه ی ســـیـم و زَرَش گُـم شـده باشد...
شـــب تیـره و تـار اســـت و بـلا دیده و خامـوش
انـگار کـه قُـرص قَـمَــرش گـُــــم شـده بـاشـد...
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خــواب پـدری را، پســــرش گُـم شــده بـاشـد...
آن روز تــو را یــافــتــــــم افـتـــــاده و تـنـهــــــــا
در هیبت نـخلـی کـه سَـرَش گـُم شـده بـاشـد...
پـیچیــده شـمیمـت همـه جـــا ای تـن بـی سَــر
چون شیشه ی عطری که درَش گم شده باشد!
(سعید بیابانکی)