زیبایی شناسی سرایش 1-2

زیبایی شناسی سرایش 1-2

گوش نوازی .. . چشم نوازی ... دل نوازی

( در 15 بخش :  کلاسیک ،تا ،  نو ، سپید . هایکو . کاریکلماتور)

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

وای از چشم تو

ای کاش اشک دست مرا رو نکرده بود
یا اینکه دل به بودن تو خو نکرده بود

ای کاش آنقَدَر به رخ ات زل نمی زدم
یا چلچراغ چشم تو سو سو نکرده بود

تقصیر من نبود ، نشد .....اتفاق بود
قلبم که دست چشم مرا بو نکرده بود

آخر کسی شبیه تو انقدر مهربان
تا آن زمان به چهرهٔ من رو نکرده بود

هی با نگاه قلب مرا پس نمی زدو
هی پیش با اشارهٔ ابرو نکرده بود

(در حیرتم که چشم چه موجود جالبیست
جادوگریست زبده ولی رو نکرده بود

کاری که چشم و چشمک آهو به شیر کرد
چنگال شیر با تن آهو نکرده بود )

دست تو هم نبود ولی کاش قلب من
در خانقاه پلک تو یا هو نکرده بود

قطعا خدا نخواست تو باشی وگرنه هیچ -
کس لای درز نقشه ما مو نکرده بود

دیگر کسی به قمری ما ...آه ...بگذریم
ای کاش پشت پنجره کو کو نکرده بود

لعنت به چشم خیس من و جوهر قلم
کاش از شروع قافیه را او نکرده بود


#منصور_یال_وردی

آخر زمین و هر چه در آن هست، رفتنی ست

آخر زمین و هر چه در آن هست، رفتنی ست

مخمور باده ، قومِ سیه مست، رفتنی ست

آن برج و کوه و کعبه، همانا که کاخ هـا

چون این زمین به ناله که بگسست، رفتنی ست

منظومه، با ستاره و سیاره می رود

هر جا که دیده ای تو از این دست، رفتنی ست

آنکو به خاک خفته و آنی به پَرِ قو

وان کس که بُرد نان و دلی خَست، رفتنی ست

آنکو که خورد مالِ تو را ، روزِ دادگاه

داده تو را اشاره اگر شست، رفتنی ست

طارق، غزل بگو و بگیران تو زلفِ یار

وین فرصتی که آمد و غم رَست، رفتنی ست

18 خرداد 1392

جامانده از قطار سفر ، گریه می کنم

جامانده از قطار سفر ، گریه می کنم
با رفتنت بدون خبر ، گریه می کنم

از ابتدای لحظه ی بی انتهای درد
تا خنده های زود گذر گریه می کنم

با ناله های باد در آغوش پنجره
با جیر جیر خسته ی در گریه می کنم

ای باغبان کجای جهانی ؟ بیا ببین
همپای ضربه های تبر گریه می کنم

در قاه قاه گوش خراش کلاغ ها
با خاطرات شانه به سر گریه می کنم

دنبال یک نشان که مگر باز هم تو را ....
این شهر را نفر به نفر گریه می کنم

این اشک ها کفاف دلم را نمی دهند
حق دارم اینکه خون جگر گریه می کنم

دیگر نگو که گریه سزاوار مرد نیست
راهی نمانده است اگر گریه می کنم


منصور یال وردی

با مردم بی درد تو از درد چه گویی؟

با مردم بی درد تو از درد چه گویی؟

با آن رُخ گلگون ز رُخ زرد چه گویی؟

نامرد نیفکنده  مگر درد به دل ها؟

ای مرد، تو از درد به نامرد چه گویی؟

 

اسفند 1386

طارق خراسانی

پ . ن

درد آفرینان، نادان و یا بیمارند ، نادان را دانا و بیمار را باید مداواکرد.
این مهم میسر نمی گردد مگر به داروی معجزه آسای عشق...

چشمه ی عشق و شراب است نگاهش به خدا



چشمه ی عشق و شراب است نگاهش به خدا
نه که من، دیده ی خلقی ست به راهش به خدا

گر دل از عاشق شیدا برباید آن ماه
نیست یک ذره خدا را که گناهش به خدا

از خجالت همه دیدند رُخَش پنهان کــرد
تا که مَه دید شبی صورت ماهش به خدا

من ندانم دگران را که چه پیش آید و من
مُرده ام ، گر شنوم ناله و آهش به خدا

گر در آید زِ پسِ پرده ، بسی جِن و مَلَک
مرغ و ماهی همه هستند سپاهش به خدا

30 آبان 1391 طارق خراسانی

من و ماه خراسانم


 کسی محرم شود بر دل، که با جان سوی آن آید 

جگر در خون بگرداند، که تا دل در میان آید 

نمازِ عـاشقان را کی، ببیند چشم نامحرم؟

کسی بتواند آن دیدن، سحر با اذنِ جان آید

مریزان خونِ مظلومان، از آن ترسم که هان و هان

مرا دستی ز دل آخر، به سوی آسمان آید

بگو بَر آن هَزار آوا، که لب از نغمه بَر بندد

برای او قفس دیدم،  اگر با صد زبان آید

به خود غَرّه نمی گردد، خداوند سخن هرگز 

اگر اشعارِ نغزِ او ، بـه چشمِ حافظان آید

کمر خَم کی کند طارق، به درگاهِ سیه کاران

من و ماهِ خراسانم، بَر او خَم کهکشان آید

 3 اردیبهشت 1392 طارق خراسانی