شیرآلات بسیار مدرن فانتزی
را خواهد ربود، برخی از این شیرها توسط نورهای الوان به آب
خروجی جلوه ی خاصی می دهند.
در ادامه مطلب

تکرار
دلم مســیرِ هجرتِ اندیشه ی پرستو هاست
سرودِ بوی خوش اطلسی و شب بو هاست
هنــوز دســتِ دلـــم بی خیـــال سنگ انــداز
گرفته خانه به هر شـانه ای که گیسـوهاست
بــــرای زخـــــــمِ دلِ مـن مگـــــو طـبیــب آیـد
نگـــاهِ شــــوقِ تـوام بِه زِ نــوش دارو هاست
برای شـــهد کلامت همین سـخن کـافی ست
حــلاوتش کــه فـــراتـر ز شَـهـدِ کنـدوهاست
به مولیـــانِ نگــاهــت، کـــه پـــرنیان باشـد
به زیــــر پایـم اگــــر ریـگ هــای آمـوهاست
حریـص چـــرخ کـــه صــــد بـرج دارد و بـارو
هنــوز چشـم حریصش به بـرج و باروهاست
به شــطِ عشــقِ تو پــــرواز می کـند طـارق
به قایقی که دو دستش به جای پاروهاست

این تابلوی زیبا کارِ جدید غزل عزیزم می باشد، وی نقاشی چیره دست
بوده که در ادبیات و سرودن اشعار نیز ذوقی ستودنی دارد
از عشــق لبــــریـزم دلا، ای مــاهِ تبــریــزم بیا
با این دل درد آشـــنا،جــانا ســــتم آخـــر چـرا؟
ای عشق بی همتای من، زیبـا تر از دنیای من
ای از تو این غوغای من، بر دیده و دل خوش درآ
hooonlyhoo

خواهـم بزنـم به هر دَری سر
فریاد زنم: « فقـط که دلبــر»
همـراه منی اگــر تـو، برخیــز
آرشه ز تو، من که سـیم آخـر
19شهریور 1392
طارق
سیم آخر
” به سیم آخر زده” این اصطلاح معمولا در مواقعی به کار می رود که یک نفر فارغ از خطرات یک کار دست به آن کار بزند و به عواقب آن دیگر فکر نکند. این سیم آخر سیم کدام سازست ؟ و از چه زمانی در فرهنگ زبان فارسی رایج شده است؟
اکثرا فکر می کنیم که این سیم آخر مربوط به سیم سازست اما به احتمال
زیاد این سیم ربطی به موسیقی ندارد و منظور سکه نقره ای ست. و سیم آخر
یعنی آخرین سکه ای که ته جیب مانده است. گویا قمار بازان کهنه کار وقتی که
مرتبا می باخته اند دست آخر به امید یافتن راه نجاتی در نومیدی آخرین سکه
سیمین خود را هم خرج می کرده اند و اصطلاحا می گفته اند : این هم از سیم
آخر ،
اما به نظر اینجانب به سیم آخر زدن یعنی ضربه ی نهایی ، ضربه ای در عین نا امیدی و یا در عین امید، به شئی و یا کسی وارد کردن برای پیروزی است.
در موسیقی هم اگر دقت شود اوج کار یک ویولنیست زمانی ست که به سیم آخر می زند.
به سیم آخر زدن به آب و آتش زدن فرد یا جماعتی برای رسیدن به حقوق حود نیز معنی می شود.

وقتی برای زر، آبادی ها را ویران و آدم ها رابه قتل می رسانند، بهتر است به این فلز آلوده به خون بشر
دست نزنیم زیرا دستمان آلوده خواهد شد، همین بهتر که آن را
با بیلچه ی باغبانی برداشت.

دلم به جان تو بی تو بسی پریشـــــان است
ز هـــر قبیله به دل، غــــم بیـا فــراوان است
چه سخت این غـــزلم می رســد به لب، اما
شـنیدنش برای تـو دانم، چقـدر آسـان است
ســــپـرده ام دل خــود را به مـــوج چشمانی
به یمـنِ معجـــزتش ســائلی سلیمان است
به پرده دست خدا می زند چه نقشی خوش
کـه کارِ اهــلِ مــرّوت همیشه پنهـــان است
به مـاهِ کـــوچه ی خورشـید، ظن مَبَـر طارق
که خـوبِ کــوی محبـت، به یادِ خــوبان است
18 شهریور 1392 کامل شد
طارق
دیــــوانه روی تــو نـه نـان خـــواهـــد و آب
هستی کـه به چشم مست او باد سراب
گــه خاک شــود، گهـــی ســتاره به فلک
اَفـرَشته شــود، کِشد کــه رُخ را به نقـاب
30 اردیبهشت 1392
طارق
مراد از سرایش:
رندان عاشق به نگاهی فهم این شعر کنند، ریاکاران سالوس هزار بار هم بخوانند چیزی از آن نفهمند و چون دانند بر حماقت خویش بگریند.
این شعر دو چهره را نشان می دهد بعبارتی یک روی این سکه که ظاهر شده خدا خواهی ست نقش پنهان آن که دل می داند در آنسوی شعر آرام و بی صدا در حرکت است و به شاعر دهن کجی می کند ریا ست
این نکته را کودکان ما هم می دانند فردی در این مملکت چه خوب باشد و چه بد، ابتدا او را رصد کنند ، اگر حوب باشد به نانش رسانند و گر بد عتابش کنند.
ریاکاران چون این نکته دانند به ریا خیزند و تصاویرِی بس زیبا و دلنشین می نمایانند و چون به نان رسند به آن نیز قناعت نکرده و نان دیگران نیز بربایند.
رندان چون این دانند کارها کنند که نه بر مَقامی دست یازند و نه بر نانی، این گروه ریزه خواران سفره ی گسترده ی غیبِ عالمند و چون شناخته شوند جهشی بر ضدِ ریا کنند و خود را از بنـدِ نفس برهانند.
اینان هرآنچه را برای دیگران بخواهند خداوند سبحان اجابت کند و چون بر خود خواهند میسر نگردد.
در وصف این گروه حافظ بزرگوار چنین می فرماید:
بـر دَرِ میــکده پیـــرانِ قلنـدر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
ای بُــرده هســــتی مــا را بـه غمـــــــزه، آ
سبزم به یمنِ عشـق تو، اینک به ســبزه، آ
عمـــرم به هــرزه تـو گفتی گذشـته است؟
باشـــد، تو هــوده، نگــاهـی بـه هـــــرزه، آ
هرزه: 1 - بیهوده ، یاوه
هوده: سود - فایده - کهنه
یک نفر گفت به من،
دل خوشی های تو چیست؟
گفتمش:
«گذری بر لب جوی،
دیدن شاپرکی روی گلی،
کوچه باغی که پر از عطر شقایق باشد،
دیدنِ چشمِ خمار آلودی،
از پس پنجره ها
و سلامی بر عشق ...»
این زمین گر چه که زندانِ فضایی ست ،
ولی،
می توان باز دلِ خود،
به امیدی خوش داشت...
نو گلِ رُسته در این دشتِ خدا باور من،
دشت از آنِ تو باد،
من هم اینجا دو سه روز دگری مهمانم،
باغ از آنِ شماست،
ابر بر بوسه تان می بارد..
ما بر این خاک سرودیم:
« که عاشق شده ایم،
عشق اینجاست،
و از آنِ شماست،
خاک این سروستان،
مست و سیراب ز خون شهداست...
قدرِ این خاک ،
خدا می داند...
18شهریور 1392
طارق

پس از واقعه خونین هفده شهریور سال پنجاه و هفت شریف امامی مزدور گفت: «در جوی آب "میرکورکروم" ریخته اند تا بگویند جوی خون به راه افتاده است!!!» در عکس بالا گوشه ای از جنایات نوکران استکبار را در واقعه جمعه ی سیاه (17 شهریور1357) ملاحظه می فرمائید.
باز مـی آید به یادم شعــرِ ناب
شعــرِِ زیبــــای طــلـوع آفتـاب
گلرخان،خورشـید را باور کنیم
بندگــیِ حضـــــرتِ داور کنیـم
هفده شهـریورِ پنجــاه و هفت
مانده در اندیشـه از یادم نرفت
بی گمان پاشید از آن کاخِ ستم
شد به پایان دوره ی بیداد و غم
دوســت دارم امــتِ امیــــد را
آب را ، آئینـه را، خورشـــید را
یادم آید از ستم وان شام درد
از زنان شــــیر دل، روزِ نبـــــرد
عشق چشمش خوانگـاه ژاله بود
ژاله، میدانی که پُـر از لاله بود
در خیابانی که خون جوشیده بود
فاطــمه در فاطــمه رو ئیــده بود
از بخش ششم کتاب چشم سوم
طارق خراسانی

دیدم به لبت کـه خنده ای شاد
وان خنده لبت چو غنچه بگشاد
ســیمـای تــو را الهـــــه ی ناز
تا دیـد مَــهِ فلــــک، خبــــر داد
دیدم کـه بِه از خودم به گردون
از او که دلم به شـورش افتــاد
روی خـوش او، دلـــــم ربــوده
من ماه نی ام که مَـه همو باد
در این شعر صنعت توشیح بکار رفته است
16 شهریور 1392
طارق

این غزل را هم اکنون برای حضرت معصومه (س) سروده ام که از صنعت توشیح استفاده شده است. امیدوارم این هدیه ی ناقابل را دوستداران آن بانوی بزرگوار از حقیر بپذیرند.
م . ماهِ دین اســت این فـــروغِ دیدگان
شوق جان است این سرود آسمان
ع . عنبـر آمـیز است از او خود بهشت
خــادمانش، جانِ جــانان جهــــــان
ص .صورت و سیرت خداداندکه چیست
نور، آری کهکشـــان در کهکشـان
و . وان گهــــر بانـــوی ایمـــان عاقبـت
حاجتم را می دهد خود بی گمان
م . میــــروم در بارگــــــــاهِ مـــــــــادری
دستِ مهرش بر سر ما،سایه بان
ه . هان چه خواهی طارقا از درگهش؟
پایداری، عشق ورزی هان و هان
16 شهریور 1392 طارق خراسانی
وقتـی نگــهت مــرا غــــزل باران کـرد
انشــای ربـاعــیِ مــرا آسـان کـرد
گیسوی تـو آن قصیــده ی شیـدایی
ما را که به بیتِ بوسـه ای مهــمان کرد
طارق
1
سرود مرد سرگردان
مرا ميبايد كه در اين خم راه
در انتظاري تابسوز
سايه گاهي به چوب و سنگ برآرم،
چرا كه سرانجام
اميد
از سفري به دير انجاميده باز ميآيد.
به زماني اما
أي دريغ!
كه مرا
بامي بر سر نيست
نه گليمي
به زير پاي.
از تاب خورشيد
تفتيدن را
سبوئي نيست
تا آبش دهم،
و بر آسودن از خستگي را
باليني نه
كه بنشانمش.
مسافر چشم به راهيهاي من
بيگاهان از راه بخواهد رسيد.
أي همه اميدها
مرا به برآوردن اين بام
نيروئي دهيد!
2
سرود آشنائي
كيستي كه من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو ميگويم
كليد خانهام
در دستت ميگذارم
نان شاديهايم را
با تو قسمت ميكنم
به كنارت مينشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب ميروم؟
3
كدامين ابليس
تو را
اين چنين
به گفتن نه
وسوسه ميكند؟
يا اگر خود فرشتهئيست،
از دام كدام اهرمنت
بدين گونه
هشدار ميدهد؟
ترديديست اين؟
يا خود
گام صداي بازپسين قدمهاست
كه غربت را به جانب زادگاه آشنايي
فرود ميآيي؟
4
سرود براي سپاس و پرستش
بوسههاي تو
گنجشككان پرگوي باغند
و لبانت كندوي كوهستانهاست
و تنت
رازيست جاودانه
كه در خلوتي عظيم
با منش درميان ميگذارند.
تن تو آهنگيست
و تن من كلمهئي كه در آن مينشيند
تا نغمهئي در وجود آيد:
سرودي كه تداوم را ميتپد.
در نگاهت همه مهربانيهاست:
قاصدي كه زندگي را خبر ميدهد.
و در سكوتت همه صداها:
فريادي كه بودن را تجربه ميكند.
احمد شاملو
