سرگیجه

شاهکاری از خانم غزل آرامش

مثل هر خاطره ى گمشده از وهمِ فراموش شدن مى ترسم
‎آخرين شعله ى آتشكده ام، از شب خاموش شدن مى ترسم

‎باغهاى غزلم وقفِ بيابان شده در وادىِ بى بارانى
‎از كويرى شدن و با گَوَنِ سوخته مفروش شدن مى ترسم

‎طرح لبخند پر ابهام ژوكوندم  پسِ ديوار بلورينِ لوور
‎از مرمّت گرِ بى حوصله و غصه ى مخدوش شدن مى ترسم

‎مثل غواص شجاعى كه ببرَّد نفسش زيرِ تنِ اقيـــانــوس
‎نه كه از مرگ. كه از تهمت با دلهره همدوش شدن مى ترسم

‎قلب نورانىِ فانوس سپيدم.  که شدم غرقه ی دريای سباه...
‎مى درخشم. گرچه از لحظه ى خاموشى و شب پوش شدن مى ترسم

‎گيجِ گيجم... مثل بازيگرِ مستى كه بماند سرِ سِن تا آخر!
ولى از پرده ى "با كوچه ى بن بست هم آغوش شدن "مى ترسم...

 

حکم اعدام را بسوزانید

 

پشت دروازه های چشمانم،

بوته ی انتظار، گل کرده

روی خاکِ سیاهِ تبعیدم،

لاله ای بیقرار، گل کرده


خوش خبر باشی ای صداقتِ صبح...

چشمتان روشن ای اهالی شب...

طبع سبز و سپید قاصدکی،

پای سنگ حصار، گل کرده


یک نفر می رسد که دستانش،

بوی یاس و محمدی دارد...

در افق روی خط نیلی رنگ،

سایه ی یک سوار، گل کرده


مرگ، حق است و حق،نخواهد مرد!

حكمِ اعدام را بسوزانید!

حسِّ گرمِ جوانه ی احساس،

روی اندامِ دار، گل کرده


دستهایم معطّر است انگار،

تا قلم رنگ نور می گیرد

روی پاییزِ بودنم آرام،

لحظه های بهار، گل کرده...


سوختن را چرا به جان نخرم؟

دردها را چرا نفس نکشم؟

هر کجا دل شکافت،بر زخمش،

عشق با اقتدار، گل کرده...


تلخیِ قصه رنگ می بازد،

زیر نور طلایی باور...

روی خاکستر تَنِ کلمات،

شعر و شور و شعار، گل کرده...

 

صبحگاه است....زندگی از نو،

می نوازد سرودِ "تازه شدن"...

روی لبهای آسمان سحر،

خنده ای آشکار، گل کرده.....


#غزل_آرامش

 

@ghazalaramesh

قصیده دل

خوانند بزرگان ادب...، این اثرم را
بر تاج هنر بُرده پس از این گُهرم را
شاعر نَبُدَم، شعر به آغوشِ من آمد
فرمود: « ببندم به هنر، تا کمرم را »
در کارِ خطر رفتم و هرگز نهراسم
با جان بپذیرم پس از این،هان خطرم را
از دشمنِ ظاهر شده باکی به دلم نیست
پائید همان بدگُهرِ پشتِ سرم را

بَر ایمنی از خیل رفیقانِ ریاکار
بَر پشت ببندید پس از این سپرم را
امروز بخندید عدو... بَر دل زارم
فرداست بموید که ببیند ظفرم را
من سالکِ صبرم ، ظفرَم حاملِ شکر است
تلخ است اگر صبر، چشی آن شکرم را
ای قاصدکِ عشق، خبر بَر به نگارم
ای دوست، به فردا تو نیابی اثرم را
کو شمس من و وان دگری خود قمَر من؟
شمسم به کجا رفت و چه آمد قمرم را؟
محبوب مرا بُرده اجل ...، تا به بَر آرد
این کِثرت اندوه و غمِ بی شُـمَرَم را
محبوسِ خودم هستم و رنجورِ دلِ خویش
زان روز نهادند...، به خاکی پدرم را
از خلق بَرِ من پس از این هیچ مگویید
هرکس به طریقی که کند خون جگرم را
عمری شد و از خلق بجز فتنه ندیدم
ایزد ز چه آورده به بَر...، این گذرم را؟
از ایزد سبحان طلب این است شب و روز
آسان کند از مهر، به مقصد سفرم را
گر عمر، ببخشند و بخوانند کسی را
زان لطف، ببینند خلایق حذرم را
پروازم از این چرخ، بود ذکرِ سحرگاه
از مرغِ سحر پُرس، تو حالِ سحرم را
بر سنگ مزارم بنویسید عزیزان
این گفته ی دیرینه ی عهدِ صِغَرم را
آزاد نبودیم و... بدانید که این چرخ
زندان فضایی بُد و گفتم نظرم را
بر جُرمِ حوا...، آدمِ دل داده به گندم
دیدم چه بُریدند همه بال و پَرَم را!!
در بستنِ زندان، همه جا سخت دویدم
بر ظلم کجا دیده کسی، خَم کمرم را؟
گر داده دل خویش به آن پیرِ دل آرا
بنواخت به یک بوسه دلِ دَر به دَرم را
ابریست از آن چشم، بدیدم همه ی عمر
آن بُرده دلم، خواسته چشمانِ تَرَم را
این قومِ سَر آورده به خورشید درخشان
بر فتح جهان بُرده چرا و اگرم را
در مجلس ما گفت یکی پیرِ دل آگاه:
« ایزد بنوشته است قضا و قَدَرم را
در لحظه ی بیداد بدیدم چو غباری
طوفان خدا بُرد زِ بَر فتنه گرم را»
تا آبِ رُخی را... به زر از ما نستانند
بستوده  رُخِ  زردِ فراتر زِ زَرم را
بر زَر نفروشم اگرم جان به لب آید
طارق به خداوند که  شعر و هنرم را
تا دوش به مجلس سخنِ عشق سرودند
سیمرغِ ادب بُـرد به سَـر، دردِ سـرم را
« اشکم به طوافِ حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرَم را
ناگه پسرم گفت:چه میخواهی از این در؟
گفتم:پسـرم بوی صفای پدرم را[1]»

[1] دو بیت پایانی از زنده یاد حضرتِ استاد محمد حسین شهریار است

طارق خراسانی