خاکش به سـر، کسی که بداند خدای هست - وانگه  دَمی به غیرِِ خدا...،  التجا کند

لعنت به شـــاعـری کـه به زَر اقتـــدا کند

گـر آن کند...، یقیــن به خــدا او جفـا کند

ای اُف به شــاعری که برای دو لقمه نان

حـق را ...فـدای ســـیم و زرِ اشـــقیا کند

نادان دلا کسـی که ز وحـدت...، بَری بود

پُر خـون دلی...، که راهِ رضــــا را رهـا کند

شـــاعر مگـر چـو حمیـدم[1]...، به کارِزار

پشتِ سـتم به تیـغِ قلم...،هان دو تا کند

شاعر برای بوسه، قلم می بَرد به دست

بر بوسه ای که خلقِ جهان را...،صـدا کند

 قاضـی اگــر بـه نامِ عـدالـت  قلـــم گرفت

 بایـد کــه حــقِ دانش و ایمـــان...، ادا کند

 گر او چنین نکرد و ستم کرد و جان گرفت

 شــاعــر مگـر بخیــزد و بـر او غـــــزا  کند

آن شاعـــری کـه هیــچ نداند ز خـوب و بد

ســـــرمـایـه هــای دُرِّ دَری را...، هَبــا کند

خاکش به سـر، کسی که بداند خــدای هست

وانگــــه  دَمـی به غیـــرِِ خــدا...،  التجــــا کند

ساقی...، بیــار باده به اذنِ خـدای عشـق

وانگـه نگــر که طارق عاشــق، چه ها کند


[1] منظور حمید سبزواری شاعر مجاهد زمانه است

فقط تنها خدا ماند، من از آن  - خداوندِ ندیده، می نویسم

هـرآنچـه دیده...، دیده، می نویسم

هـرآنچه دل خـریده....، می نویسم

کجا من می نویســــم غیــرِِ وافـــع؟

به ما آنچه  رسیده... ، می نویسم

ز غــم من بَـد نگفتـم...، در زمــــانه

ز آنچــه آفــــــــریـده...، می نویسم

اگـر دزدی کنـد قاضـی...، همــان را

بدیـده... ، یا شــــنیـده می نویسم

عـزیـزانـم...، اگــر شــــیدِ فضـــــا را

به زیـــرِ پـا کشــیده...، می نویسم

به هســته دانشِ ما رهنــورد است

خــدا را...، زیـن پدیــده می نویسم

اگــر مـالِ یتیـمان را...، کسی خورد

به دفتـــر ، یا جــریـده، می نویسم

اگــر موشــی...، جـریـده تا جـویـده

به پستو...، زان جویـده می نویسم

عـدالـت را...، مــداری دیــده ام من

خسی بر آن چخیـده[1] می نویسم

از آن بی چــــاره ای...،  در زیرِ باری

که پشـتِ او خمیده...، می نویسم

فقط تنهــا خدا ماند...، من از آن

خــداونـدِ نـدیـده... ، می نویسم

خلاصــه هـر چه باشد...، طارقا من

ز کارِِ بَد...، حمیـده [2]، می نویسم

30 آذر 1392 طارق خراسانی


[1] - چخیده . [ چ َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) بمعنی کوشیده باشد. || ستیزه کرده . || دم زده . (برهان ) (ناظم الاطباء). || دشمن شده . خصومت ورزیده . رجوع به چخ و چخیدن وچخنده شود. || پیش رفته . (ناظم الاطباء).

  [2]  - حمیده . (حَ دِ) [ ع . حمیدة ] (ص .) ستوده ، پسندیده .

شب یلدا فرخنده باد



یلدای نگاه تو  به خوابم می بُرد

تا کـوی جنون مرا خرابم می بُرد

لبخند تو زیرِ نورِ ماهِ شبِ عشق

لب را به لبِ خُمِ شرابم می بُرد

یلدای 1392

طارق

نان ربایـند و بگوینـد : « دنائت نکنیم !! »

دلبــرم گفت: « در این باره که غفـلـت نکنیم

ما، ستـمـکـار و ســـتمباره حمـــایـت نکنیم»

روبــرویـت سـخـنـی گـــویـم و می دانـی مـا

پشتِ سر، هیـچ کسی را که سعایت نکنیم

رنــج بـردیـم و نشـــد گـنــــج مهیـــا...، از آن

بُرده بی رنج دو صـــد گنـج، شــکایت نکنیم؟

نه حســـادت بود و بُخـل، فلان جا دزد اسـت

وَرنـه مـا بُخــــل نـورزیـده، حســـــادت نکنیم

حیـــدرِ شــاعرِ ما روز و شــبان جان کَند او ۱

نان نبـــودش، ز چه این نکــته حکایت نکنیم؟

دین اســــلام نه این، رسـم مروّت، نه که آن

نان ربایـنـد و بگــــوینـد : « دنائـت نکنیم !! »

حاکـمِ شهـر کـه خــود مــردِ خـدا می باشـد

دل او خــون و... ورا  هـیــــچ  ملامــت نکنیم

روزگارِ ســیهی می رســـد ای خلــق، اگـــر

گـــوش بَــر پنـــــدِ اَبَـــر مَــــردِ  ولایـت نکنیم

دزدی وخیـــره ســـری شیوه دینداری نیست

ای خردمنـد به هُش باش...، سفاهت نکنیم

نظـــرِ مـردم مـا بود که خــود خــواه شــویم؟

رفتــه بر دولـت و ایشــان کـه حمایت نکنیم؟

من خطــر دیده و گفتـم سـخـنی از دلِ ریش

حاصـلی خوش ندهـد ظلم...، شقاوت نکنیم

کار و کوشش بـزند ریشـه ی مشـکل ز وطن

ای جوانان به خــور و خـواب که عــادت نکنیم

دوســـتان را به هـدایت، نظــرِ طارق ماسـت

وَرنه مـا دشــمن بـدکـــاره...، هـدایـت نکنیم

25 اسفند 1391 طارق خراسانی

۱ - منظور حیدر یغما شاعر خشتمال نیشابوری است


سیب ِ لبهایت سرخ!



1.

گناه ِ نکرده ام را فریاد بزن!

اصلا من حوا....

کدام پدرسگی باور می کند

تو آدمی ؟؟!!!

2.

گیرم حوا..

گناه ِ زمینی شدنتان را گردن گرفت!

آدم نبودنتان ..

گردن کیست؟؟!!

3.

سیب ِ لبهایت سرخ!

بادا باد...

به حوا شدنش می ارزد...


شعر از : زهره عسگری


جوابیه طارق خراسانی

به زهره عسگری


بی شرف...،

خوب به من تازیدی،

نوبت تاختنِ آدم بیچاره ی توست...

هر چه آدم بکشد،

ازتو حواست...

تو حواست به کجاست؟!!

تو مرا گول زدی،

من و سیب؟!!

کاش آنجا،

زلزله می شد،

و من از روی درخت،

با سر افتاده بُدم روی زمین...

چشمِ زیبای تو مجبورم کرد،

بعد از آن واقعه،

محسورم کرد...

سال ها می گذرد،

زیر لب می خوانم:

«سیب لب هایت سرخ،

بادا باد،

که به زندان  فضایی زمین می ارزد...»

28 آذر 1392طارق خراسانی


محسور. [ م َ ] (ع ص ) خیره چشم . || مانده . || دریغ خورنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پشیمان :

و لاتبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً. (قرآن 29/17).

بانوی شام

دیگـــر به احتــــرام تـو... آرام می شوم

گویی مباش پخته...،دگر خام می شوم

آری، ببین چگونه که بر خویش می روم!

من با سکوتِ محضِ تو همگام می شوم

شاید که "می" شدن  نتوانم، ولی  مَها

حتماً بدان...، برای تو یک جام می شوم

از تازیانه هـای نگـاهـت...، شـکسته دل

بَـر وحشی نگاه تو...، من رام می شوم

فی ...خورده است زندگی من بَر آتشی

خاکستری قسم که سرانجام می شوم

سَـروَم ...ولی بخاطرِ حکمِ دو چشـم تو

باشد...، بیـا شکوفه ی بادام می شوم

در سرزمینِ شـام...، خـدا را... ،حکایتی

طارق فـــدای بانوی آن شــام می شوم

27 آذر 1392 طارق خراسانی

دام دامست...اگر زلف گل افشان باشد

دام دامست...اگر زلف گل افشان باشد

فتنه فتنه ست...اگر نرگس فتان باشد


داغ داغ است...اگر بر جگرِ لاله بود

خار خار ست...اگر خارِ گلستان باشد


چاله گر چاک گریبان بشود پاگیــر است

چاه چاهَ ست...اگر چاه زنخدان باشد


ناله نالَه ست...ز هر کس که بود دلگیرست

اگر از حَنجَره ی نای نیستان باشد


آتش هر جا که بیفتد همه را می سوزد

اگر از آتش یک شمع شبستان باشد


شاعرِ غمزده هر جا که بود غمزده است

گر چه یک عمر چو من ساکت و حیران باشد


ظلمتی در شب تاریکِ خدیوی نبود

ظلمت آنجاست که مظلوم پریشان باشد


(حسین خدیوزاده)

شکفته شعرِ مرا باد یک نفس می برد - در آن دیار که دیدم عروس گلهایی


تــو از دیـارِ غـریبــــان عشــق می آیی

ز دوش می کشی ام کوله بار تنهایی؟


شـبی کنـارِ خیابانِ غـم...، مرا گفـتند:

«فراق میرسد از رَه، به بوی شیدایی»


به روزِ واقعـه ی هِجر، می شنیدم من

صــدایِ گـریه ی آرامِ ســـروِ زیبــــایی


شکفته شعرِ مرا باد یک نفس می برد

بر آن دیـار کـه دیـدم عــروس گلهــایی


هزارعقده ی سربسـته در دلـم جـاری

بیا بیا که مگر این همه...، تو بگشایی


طارق خراسانی   

حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟!!


گفتی که به لب میزنی آن آبِ روان را

دیری ست که افروخته ای آذرِ جان را

می سوزم و اِنگار برای تو مهم نیست

باید که بمیرم...، بزنی بوسه لبان را؟!

در کُنـج دلت سیصد و سی ســال بمانم

شاید به تو ثابت کنم این عشق نهان را

بر آنکه حسـود است، بپا خاسته ام من

تا مُهــر زنـد زودتر آن چاکِ دهــان را

نام تو به هــر گوش رسیده خبـــر آورد

باید که خــریدار شـدن، گوهـــر کان را

با عشق تو من پیر شـوم؟ ماه تر از ماه

کی میکند  احساس، دلـم  طی زمان را؟

این بارِ غـــمَ ت را ببرم، خـانه به خـانه

تا خلــق... ، ببینند  چنیـن بارِ گــران را

از بوس و شِکرخندِ دهانت خبری نیست

حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟!!

25آذر 1392

سری داریم و سودایی در این سر

سری داریم و سودایی در این سر

مهی داریم و غـوغــایی... هنـــرور

از او در جام خود صـد بوسه ی نور

نگاهـش دور و یادش بوده همـسر

هـــوای دل...، پُـر از پـروازِ بوســـه

نگــارِِ بوســـه ریزم...، چـون کبـوتر

ورایِ آنچـــه.... در انـدیشــه... آیـد

رهــا از هــر چه بند و فتنه و شــر

یگـانه گوهـــرِ شعــر و ادب...... او

  سمـانه...؛ نوری از دنیــای دیگـــر 

26 آذر 1392 طارق خراسانی

ما را به سیم و زر !!،که نباشد دگر هوس -  آری صله، همین که نفس می کشیم، بس


ما را به سیم و زَر !!،که نباشد دگر هوس

آری صِله، همین که نفس می کشیم، بس

مالـم ربـوده اند و به قاضی به سَـر شدم

دادش مـرا نبــود و ... نبــود او کـه دادرس

قاضی به دزد خنده !! و بَـر من تَشَـر زنان

یارب...، نبیند آنچــه بدیـدم...، دوباره کس

ای دل دگر بُریده ام...، بخدا زندگی نه این

جـانم بـه لب رســیده...، بُـریده دگر نفس

گر خود...، به حبسِ خانگی آورده ام، ز غم

ای مَه...، بپـای خویش دویدم که بَـر قفس

25 آذر 1392 طارق خراسانی

سرب قانون است و آتش حاکم دیوانه ای

تقدیم به "جان های ملکوتی " کودکانِ شهید فلسطینی




                   

مانده سـرگردان در این بیغــوله راهِ زندگی

گـردِ پیــری می رسـد خود در پگاه زندگی

نیمی از دنیا به خواب و نیـمِ دیگر مُرده اند

کس نمی بینم به میدان، دادخـواهِ زندگی

در کنارِ جوخـه ی اعـدام...، طفلی منتـظر

جُرم وی پرســــیدم و گفتــــا گنـاهِ زندگی

در چنین قرنِ تباهی جُز به حسرت راه نیست

ســرب آید بی امـان...، همـــراهِ آهِ زندگی

زندگی از ترس چشمانش هراسان میدود

خود کدامین چشـــم می بیند نگاهِ زندگی

زندگی بازیچه ی دسـتِ حریصِ زَر پرسـت

کیست آخر در زمین...، اینک پنـاه زندگی؟

سرب قانون است و آتش حاکـم دیوانه ای

طــارق آری دیـده ام... ،در دادگــاه زندگی

  طارق خراسانی


مثنوی عشق ، بخش یک (به روش متغیّر خوشه ای)

مثنوی عشق ، بخش یک

(به روش متغیّر خوشه ای)

در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نفس مطمئنه - روزی می رسه که تمام مردم دنیا فریاد می زنند یا حسین

نفس مطمئنه - روزی می رسه که تمام مردم دنیا فریاد می زنند یا حسین

فکر کنم ده ساله بودم که برادرم "احمد" با هیجان وارد خونه شد و با یک غرور خاصی به ما گفت:شاه به آقای خمینی گفته کاری نکن چکمه های پدرم را پام کنم و آقای خمینی جواب شاه را اینگونه داده است: (چکمه های پدرت برای پات گشاده!!) من دقیقاً از اون لحظه امام (ره) را شناختم و دیگه برادرم را ول نکردم و هی درباره ی ایشان  از او سئوال می  کردم  ، تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم و این شجاعت امام برام خیلی عجیب بود تا  وارد مسایل عرفانی شدم صرفه نظر از خواب های صادقه ای که می دیدم و اکثراً بوقوع می پیوست یک روز با تعلیمات مرحوم پدرم  به  نفس مطمئنه پی بردم  ، چون من به پدرم گفتم (آنچه در خواب می بینم چند روز بعد دقیقاً همان اتفاق رخ میدهد) و ایشان به من گفت : پسرم خواب های صادقه یک مورد از چند موارد شناختِ نفسِ مطمئنه است ، گاهی در بیداری صدایی را خواهی شنید و یا فرد و افرادی را می بینی که ناگهان ظاهر شده و مطلبی را می گویند و سپس غیب می شوند که بعد می فهمی آن خبر ها درست بوده ابن موارد همه به انسان کمک می کنه تا نفس مطمئنه ی خود را بشناسه و برای رسیدن به آن دستوراتی را به من داد که واقعاً سخت بود، بله بعدها دانستم چرا حضرتِ امام (ره) اون همه شجاعت داشتند چون می دونستند که عاقبت چه خواهد شد. 

داستان حضرت سیدالشهداء و یارانشون هم همین بوده آن بزرگوار می دانست کجا می رود ، برای چه می رود و چه خواهدشد، آنچه امام حسین(ع) دید ما هنوز ندیده ایم وقتی آن روز برسد همان چیزی خواهد شد که محتشم دیده بود:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چـــه نــوحه و چه عـــزا و چه ماتـم است

میدونید محتشم چه صحنه ای را دیده بود که این شعر را گفت ؟ روزی می رسه که تمام مردم دنیا فریاد می زنند یا حسین

۸آذر ۱۳۹۱از خاطرات طارق خراسانی

نسخه ضد سرماخوردگی گیاهی


نسخه ضد سرماخوردگی گیاهی


بروید به ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

آنجا که نان به ارزش ناموس مردم است...


باید گریست بر همه ی روزگار خود.

فردا سروده ی ما را نمی برند،

آنجا که نان به ارزش ناموس مردم است...

درحیرتم هنوز،

شناور به بحر غم،

چون دیگران به استحاله ی غم ،

گوهرم نشد.

آی آدم ها...

22آذر1392 طارق

به کـوچه باغِِ خیالم، کبوتران خوانند - به گیسـوان گیاهان تو گل فشان هستی


سلام برتو که غوغای عشق و جان هستی
فـــــــروغ دیده و دنیـــــای عاشقان هستی

ســـرودِ باده ی نابی ، به کوچه ی خورشید
سـلام صبـح بهـــاران ، به مهـــرگان هستی

تمـامِ مـــردمِ این شهــــر...، جـــان نثــارانت
عزیز جــانِ همه، بس که مهــــربان هستی

هنـــر به دستِ تو ، از خاک می زند گوهـــر
تـو ســـاربان هنــر...، میـــرِِ کـاروان هستی

برای دیده ی مستت...، ســروده ام شعری
بدان سبب که مرا ، شــوقِ جاودان هستی

به مـاه گفتــه ام آری....،: « دگــر نتـــابد او
چو میهـمانِ من ای ، ماهِ دلسِتان هستی»

به کـــوچــه باغِِ خیـــــالم، کبــوتران خـواننـد
به گیسـوان گیــاهان تو گل فشـان هستی

تـو را ، برای دلِ خـــود گُـــزیده ام....، زان رو
که دلنــــواز دلِ جملــه بی کســان هستی

22 آذر 1392 طارق خراسانی