خاکش به سـر، کسی که بداند خدای هست - وانگه دَمی به غیرِِ خدا...، التجا کند

لعنت به شـــاعـری کـه به زَر اقتـــدا کند
گـر آن کند...، یقیــن به خــدا او جفـا کند
ای اُف به شــاعری که برای دو لقمه نان
حـق را ...فـدای ســـیم و زرِ اشـــقیا کند
نادان دلا کسـی که ز وحـدت...، بَری بود
پُر خـون دلی...، که راهِ رضــــا را رهـا کند
شـــاعر مگـر چـو حمیـدم[1]...، به کارِزار
پشتِ سـتم به تیـغِ قلم...،هان دو تا کند
شاعر برای بوسه، قلم می بَرد به دست
بر بوسه ای که خلقِ جهان را...،صـدا کند
قاضـی اگــر بـه نامِ عـدالـت قلـــم گرفت
بایـد کــه حــقِ دانش و ایمـــان...، ادا کند
گر او چنین نکرد و ستم کرد و جان گرفت
شــاعــر مگـر بخیــزد و بـر او غـــــزا کند
آن شاعـــری کـه هیــچ نداند ز خـوب و بد
ســـــرمـایـه هــای دُرِّ دَری را...، هَبــا کند
خاکش به سـر، کسی که بداند خــدای هست
وانگــــه دَمـی به غیـــرِِ خــدا...، التجــــا کند
ساقی...، بیــار باده به اذنِ خـدای عشـق
وانگـه نگــر که طارق عاشــق، چه ها کند












